جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

می نویسم که نوشته باشم

نوشته هام خیلی روتین و حوصله سربر شدن. حداقل برای خودم که اینطوره. ولی بازم مینویسم و توی چرک نویس نمیذارم شاید یه فرجی شد. مثلا یهو یه وبلاگ نویس خلاق و باحال شدم که کلی ذوق نوشتن و انتشار نوشته هاش رو داره.


جدیدا از خریدکردن لذت میبرم و حالم رو بهتر میکنه. اما بعضی وقتها حالت implusive پیدا میکنه مثل دیروز. اومدم یه سری محصول پوست و مو بخرم بعد تخفیف لباس ورزشی گرفتم و رفتم سراغش چون سین کفش نداشت. دوباره شب هم توی سایت های لباس گشتم و وسوسه ی یه سری تخفیف شدم و دوتا شلوار سفارش دادم. نمیخوام بدونم چقدر خرج کردم چون فقط اعصابم به هم میریزه. 


جدیدا یادگرفتم قبل از اینکه چیزها تو خونه تموم بشه دوباره خرید کنم. اما خب خیلی هاشون هم شاید ضروری نباشن...یعنی برای منی که قشر متوسط جامعه توی ایران بودم یکم عجیب غریبه اینهمه مصرف گرایی. و متاسفانه خودم هم گرفتارش شدم. همچنان توی ذهنم دارم تفاوت دلار و ریال رو در نظر میگیرم. دیگه تبدیل نمیکنم ولی مدام یادم میاد که اینقدر پول چندسال پیش چقدر برای من دست نیافتنی بود و میتونست زندگیم رو متحول کنه. و الان شاید برای چیزهایی خرجش میکنم که واقعا نیاز نداشته باشم. فکر اینکه این پول میتونه چه کارهای دیگه ای انجام بده یا چه کمکی که به آدم دیگه ای باشه هم اذیتم میکنه.


ازون طرف از خودم میپرسم چه فایده ای توی این فکرها هست وقتی که من در حال حاضر به کس دیگه ای (جز گاهی به خونواده م) کمک مالی نمیکنم؟ اینکه حس پشیمونی  چه واقعیتی رو اون بیرون تغییر میده؟ فکرمیکنم همین فکرها هم توی انگیزه ی من برای کار گرفتن تاثیر داره. یعنی نمیدونم اگه از حقوق چندرغاز الانم بیشتر بگیرم میخوام باهاش چیکار کنم؟ با سین خونه یا ماشین بخریم؟ مسافرت بریم؟ بچه دار بشیم؟ که تهش چی بشه؟


دوست دارم با مامان و خواهرم بریم استانبول ای جایی. هیچ کدوممون تاحالا نرفتیم. هم دیداری تازه میشه هم اینکه یه تنوعی برای خواهرم میشه. همچنان که خوشحالم میکنه ازونطرف میدونم که دیدنشون غم زیادی داره. تحمل خداحافظی دوباره رو ندارم. معلوم هم نیست که بابام بتونه باهامون بیاد که یه مشکل دیگه ست.


اگه قرار باشه این سفر رو برم باید از سین پول قرض بگیرم. چون همه حساب بانکیم برای شهریه ی این ترمم مصرف میشه. چندروز پیش یه کوچ کاریابی پیداکردم که هزینه ش برای یکسال همین حدود میشه. فکرمیکنم کمکم میکنه که با نظم بیشتری جلوبرم و احتمالا کاری با حقوق بالاتر بگیرم. نمیدونم به نفعمه که این هزینه رو روی کار پیداکردن بذارم که خیالم از بابت کار راحتتر بشه یا اینکه سفر با خونواده تو اولویتم باشه؟ قطعا کار پیداکردن منو استیبل تر میکنه و در بلندمدت هم هزینه کردن برام راحتتر میشه. ازون طرف خیلی نگران ندیدن خونواده م هستم. آدم از یه ثانیه بعد خودش خبر نداره.


محیط کلاس های گروه درمانی مثل قبل نیست. خیلی از آدمهایی که باهاشون جور بودم فارغ التحصیل شدن یا به هردلیل دیگه ای رفتن. ازونطرف یکی توی گروهمون از یکی دیگه اومده و این هم دینامیک گروه رو تغییر میده. مثلا توی گروه نسبت به بقیه توجه خیلی زیادی به پسره نشون میده. یا اینکه یه سری چیزهایی راجع بهش از بیرون گروه میدونه که شاید بقیه ندونن. برام جالبه که چرا یه موضوعی مثل رابطه ی این دوتا برام آزاردهنده میشه ولی چیزای دیگه نه. یعنی راجع بهش کنجکاو شدم. شاید احساس حسادت یا طمع دارم. شاید ازینکه دختره به من توجه نمیکنه و مدام با پسره پچ پچ میکنه اذیتم میکنه. شاید رفتار پسره باهام رو دوست ندارم. یادمه ازش یه بار راجع به شغلش پرسیدم و جواب نداد. یا اینکه توی مهمونی با همه یا دست داد یا بغلشون کرد اما وقتی من رو دید حتی از جاش هم بلند نشد. شاید هم دخترایی که خیلی شوهری ان و مدام دنبال جلب توجه پسران میرن روی اعصابم. شایدم فکرمیکنم این دختره بیش از حد به پسره توجه میکنه در حالی که پسره اونقدر بهش حسی نداره و یه جورایی نگران دختره هم هستم. به هرحال روابط دیگران به من واقعا ربطی نداره.


در کل فکرمیکنم خیلی وقتا خودم پر از حس شرم یا پشیمونی ام ویه سری موقعیت ها باعث میشن که این حس درونی برانگیخته بشه. کسی مسیول حس من نیست به جز خودم. از طرف دیگه باید بپذیرم که نمیشه از همه خوشم بیاد یا با همه ارتباط بگیرم. شاید یکی در نگاه اول اینطوری به نظر بیاد و بعد بفهمی ارزش هاش و نگاهش به زندگی با تو فرق داره. لازم نیست خودت رو مجبور کنی که درکش کنی یا بهش علاقمند بشی. در مورد گروه هایی که میرم, باید تصمیم بگیرم که چقدر وقت دیگه میخوام ادامه شون بدم. تا اینجا خیلی کمکم کرده ولی با شروع شدن دانشگاه مطمین نیستم که بخوام به همون اندازه قبل  وقت و انرژی و هزینه براش صرف کنم. 


کلی نوشتم ولی دلم نمیخواد راجع به جاب اپلیکیشن بنویسم. بچه ها شاید باورتون نشه ولی وقتی ایمیلی غیر از ریجکتی هم گرفتم بازم حالم خوب نبود. یعنی نگران امتحان ها و مصاحبه هایی بودم که باید میدادم. اصلا انتظار نداشتم کسی بهم جواب بده برای همین برای این امتحان آنلاین ها آماده نبودم. اولی رو شنبه بعد از کلی کلنجار رفتن توی کتابخونه دادم. امروز میخوام حداقل یکی دیگه رو انجام بدم که نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه و تازه یه قسمت از چهار قسمت امتحانه.


راستی با سین برای اولین بار با تخته شطرنج بازی کردیم و خیلی جالب بود. همینطوری که بازی میکنیم بهم آروم یاد میده و بعد خودم کیش و ماتش میکنم  :)) دو تا کتاب سرگرمی/هنری هم گرفتم که یکم خلاقیتم رو پرورش بدم. راستی به خاطر اصرار خودم سین سیم تلویزیون رو جمع کرد و ازون موقع دیگه تلویزیون ندیدم 


یه روز بیخود ولی عادی

دل دردم از صبح امروز خیلی بهتر شد, فکرکنم با همون داروها نجات پیدا کردم.


صبح به خاطر یه جلسه زود بیدارشدم وگرنه دلم میخواست تا ظهر بخوابم. کل روز حس خواب و خستگی داشتم که از قضا با استرس کارهای مربوط به جاب اپلیکیشن ترکیب شده بود. و نتیجه ش کاملا مشخصه! اهمال کاری و چرخیدن توی گوشی و تلویزیون و نرسیدن به هیچ کاری.


فردا هم یه مصاحبه ی کوتاه دارم برای یه کارآموزی که اپلای کرده بودم. دو ساعتی نشستم و در حد خودم براش آماده شدم.


نباید اجازه بدم اضطراب و آشفتگی ذهنم رو اونقدر به هم بریزه که نتونم از جام پاشم و فقط ببینم که زمان داره میگذره. 


راستی یه کتاب ژورنال مانند گرفتم که هرروز یه قسمتش رو میخونم و کامل میکنم. باعث میشه روز رو با نیت مشخصی شروع کنم و این بهم انگیزه میده. 


موهام کلی آسیب دیده و موخوره شده. به همین مناسبت بعدازظهری یه کرم مخصوص زدم بهش ولی از قضا نرفتم بشورم تا الان :))  یه ماسک مو و نرم کننده ی بعد از حمام هم سفارش دادم. 


سین از کار خیلی دیر برمیگرده که باعث میشه اعصابم بیشتر به هم بریزه و زیاد با هم حرف نزنیم. شایدم مشکل خودمم که وقتی استرس میگیرم باهاش بدرفتاری میکنم. از این حالت خودم بدم میاد ولی هنوز نمیدونم چطوری تغییرش بدم.


زندگی در همین جا, در همین لحظه

خیلی وقت ها میخوام بنویسم ولی به خاطر قضاوت تند از خودم صفحه ی بلاگ اسکای رو سریع میبندم. بعضی وقتا هم صفحه دفترم رو میبندم. با خودم میگم دوباره میخوای یه مشت خزعبل بنویسی که خوندنش حالت رو بدتر کنه؟ 


یادم نمیاد کی آخرین بار با خیال راحت نوشتم. نوشتم فقط برای اینکه نوشته باشم. فقط برای اینکه فکرام رو روی صفحه ی لعنتی کاغذ یا صفحه ی لعنتی بلاگ اسکای بیارم. آخرین بار کی نوشتم برای خودم نه برای نظر کس دیگه ای. امروز ولی میخوام تغییر کنم, یه جایی وسط ۲۹ سالگی بشینم ببینم من اصلا کیم؟ تاحالا صدای واقعی خودم رو شنیدم؟ 

میخوام وقتی میرسم خونه یه گوشه ی امن داشته باشم که با خودم و فکرام خلوت کنم. مثل قدیم ها بنویسم یا طراحی کنم یا حتی از خودم ویدیو بگیرم. یه جایی از زندگی رو باید برای زندگی کردن بگذارم. فقط برای اینکه باشم, بدون هیچ قضاوتی. برای زندگی در همین جا و در همین لحظه.


میدونم که خیلی وقت ها دلم عمق و اصالت میخواد ولی در عمل خیلی وقت ها توی تصمیم هام ازش فاصله میگیرم. میدونم که باز کردن یه پست دیگه توی تلگرام یا خوندن یه نوشته ی کوتاه هیچ وقت منو به عمق و لذتی که میخوام نمیرسونه. ولی در عین حال بهش وابسته شدم. به اینکه یه دریای کم عمق باشم. به اینکه چیزی رو بدونم ولی نتونم حتی یه ربع راجع بهش بحث کنم. برای اینکه طوطی وار حرف ها و نظرات دیگران رو تکرار کنم. 


خوبه که به خودم آگاه ترم. خوب میدونم که گاهی گول خودم رو میخورم. و دقیقا همون چیزهایی که باورشون سخته منو از درون کنترل میکنن.


دوست دارم ساعت ها وقتم رو صرف چیزی کنم بدون اینکه متوجه گذشتن زمان بشم. مثلا بشینم کیبورد یاد بگیرم و کلی وقت برای انجام دادنش بذارم. مثل یه بچه ای که با کنجکاوی خودش آروم آروم چیزی رو یاد میگیره. دوست دارم ساعت ها بشینم و کتاب ریاضی یا الگوریتم بخونم بدون اینکه نگران نتیجه ش باشم. دوست دارم با یه دوست اونقدر حرف بزنم که تاریک شدن هوا رو نفهمم. گاهی خیلی کیف میده توی زمان و مکان گم بشی, مثل پیاده شدن از قطاره. یا یه جور متوقف کردن زندگی. شاید هم اصلا اعتراضیه به اختراع زمان و همه ی مفاهیمی که براساسش به وجود اومدن.


چندروزیه معده م خیلی ناراحته. امروز عصر رفلاکس و درد شدید هم بهش اضافه شد. توی گروهمون یه دختر دانشجو پزشکیه که سریع جواب پیامم رو داد و راهنماییم کرد. برای راهنمایی مامان سین عزیز هم خیلی قدردانم. فعلا با داروهای غیرتجویزی داره بهتر میشه.


این هفته ی چهارمیه که به روتین و برنامه م بیشتر اهمیت میدم. هفته ی پیش برای اپلیکشین های کاری وقت خوبی گذاشتم و تقریبا برای اولین بار ایمیلی غیر از ریجکت شدن گرفتم. این یعنی که بالاخره از خان اول به خان دوم رفتم ! هدفم اینه که بیش از حد درگیر این پروسه نشم. فقط کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم. چه فایده ای داره که کلی از توان ذهنی و روحیم رو صرف چیزی کنم که عملا روش هیچ کنترلی ندارم؟ شاید خیلی به نظر بدیهی بیاد ولی قسمت بزرگ اضطراب و مشکلات روانی من به خاطر همین بوده و هست. و وقتی این بار رو از دوش خودم برمیدارم حس میکنم که چقدر از پیچیدگی ها کم میشه. انگار تازه میتونم نفس بکشم و شایدم گاهی از این مسیر لذت ببرم.


به نظرم هر گام و حرکت کوچیکی ارزشمنده. هر تغییر مثبتی که توی خودمون میدیم و شاید از بیرون دیده نشه مهمه. شنیدن این چیزا از زبان خودم خیلی عجیبه! شاید باید همه اتفاق هایی که برام افتاد رو تجربه میکردم تا بتونم این جمله ها رو به زبون بیارم.


دو شب پیش از نگرانی کار و جلسه خیلی کم خوابیدم و از بدنم بیش از حد کار کشیدم. امشب نمیخوام دیگه ذهنم رو درگیر کارای مربوط به اپلیکیشن ها کنم. امیدوارم فردا روز بهتری باشه و از این معده درد هم نجات پیداکنم. 


یکی از فامیلای سین خونریزی مغزی کرده و توی کماست. تقریبا امیدی بهش نیست. توی مهمونی سال نو که دیدمش نمیدونستم این آخرین باریه که صدای خنده و شوخی کردن هاش رو میشنوم. زندگی همینقدر کوتاه و غیرقابل پیش بینیه.


اخیرا توی گروه ماجرای عجیب غریب زیادی راجع به مردم کشورهای مختلف شنیدم. بازم به خودم یادآوری میکنم که هیچ چیز این دنیا و زندگی عادلانه نیست. زندگی برای بعضیا به طرز وحشتناکی غیرعادلانه و بی رحمه.


از همینجا همتون رو از دور بغل میکنم و آرزوی آرامش براتون دارم


پراکنده

ساعت نزدیک ۱۲ شبه و به شدت خسته ام. اما واقعا دوست دارم اینجا بنویسم. هربار میام بلاگ اسکای شوق و ذوق خوندن وبلاگ های دیگه یا چک کردن نظرها رو دارم. 

آخر هفته بیشتر به استرس و دعوا و حال بد و بیخوابی گذشت. سین رفته بود سفر کاری و منم کلی وقت جلوی تلویزیون بودم.  اما صبح دوشنبه به خودم اومدم و دوباره برای خودم برنامه گذاشتم. خوابم هم خیلی بهتر شد.

حس میکنم از صبح دور خودم چرخیدم بدون این که کار مفید یا کاری که حالم رو بهتر میکنه انجام داده باشم.

برام سخته درست و حسابی استراحت کنم یا کاری کنم که انرژیم رو بهم برگردونه. باید بشینم ببینم چی حالم رو میتونه بهتر کنه. 

وقتی سنم کمتر بود واقعا خوندن یا نوشتن یه چیزی میتونست تغییرم بده. یا قدم زدن توی پارک و زیر درخت ها. یا نشستن توی کافه.

اینجا شرایط خیلی متفاوته, حال و هوای پارک و کافه اصلا شبیه ایران نیست. کلا فاز کار نکردن و چیل کردن زیاد اینجا تعریف نشده.

شاید باید یه گوشه ی کنج برای خودم درست کنم که خلاقیتم رو برانگیخته کنه و بتونم با خودم خلوت کنم. شاید هم وقتشه کیبورد یادبگیرم یا برم سراغ سه تار. فکرکنم هرچیزی که باعث میشه جز نشینم جلوی تلویزیون یا ساعت ها توی گوشی باشم به نفعمه. هرچیزی که باعث شه از فکرمنفی یا فکرکردن به سختی فرار نکنم و با اهمال کاری روی احساسم سرپوش نذارم. 

دیروز و امروز خودم رو به زور کشوندم سرکلاس یوگا و خیلی خیلی برام سخت بود. خیلی عجیبه که مقایسه و قضاوت بیش از حد چقدر زندگی رو برام سخت کرده و میکنه. اما حداقل الان بیشتر بهش توجه میکنم. 

انگار همیشه یه چیزی توی زندگیم کمه و میخوام بدوم تا بهش برسم و گذشته رو جبران کنم. اما اصلا برای چی؟ با چه هدفی؟ برای چه ارزشی؟ با چه هزینه ای؟ آیا واقعا قراره حالم رو بهتر کنه؟

یه سری رو اطرافم میبینم که به شدت چندبعدی اند و ازون طرف توی کار و درسشون هم خیلی خیلی از من جلوترن. توی گروه هایی که میرم هرروز اینا رو میبینم و تفاوت سطح دغدغه و توقع ها خیلی توجهم رو جلب میکنه. سوال اول من اینه که اصلا روز یا هفته شون رو چجوری تقسیم میکنن؟ والا من برای کارهای عادی خونه هم وقت کم میارم...

شنبه ی قبلی با اتوبوس رفتم مرکز شهر و توی مغازه ها چرخیدم. هدفم این نبود چیز خاصی بخرم ولی تخفیف های خیلی خوبی داشت. برای خودم یه لباس مشکی با دامن حبابی خریدم (هورااااا) که طرح و جنسش رو خیلی دوست دارم. برای سین هم شلوارک و کفش خیلی قشنگ خریدم. برای منی که اهل خرید نبودم رسیدن به این مرحله پیشرفت بزرگی بوده و فهمیدم عاشق تخفیف های گنده ام! البته که میدونم این خرید ها واقعا لازم نیست و برای حال خوب کردنه.

فردا هم قراره با چندتا از بچه ها بریم کنسرت فیلارمونیک. دفعه ی اولیه که میرم. یه هنرمند معروف و خیلی بانمک اجرا داره. دیروز برنامه ی کنسرت ها رو توی گروه فرستادم و بعد فهمیدم یکی از اعضای گروه از طریق دوستش که اونجا کار میکنه برامون چهار تا بلیط رایگان جور کرده.... چه آدمای باحالی پیدا میشن! حس خیلی خوبیه.

قرار بود آخر هفته کلم پلو درست کنم ولی هم گوشت چرخ کرده ش رو خوردیم هم کلم رو تبدیل به سالاد کردیم دلم یه غذای ایرانی خونگی مشتی میخواد.

من همینجام

خیلی وقته ننوشتم ولی وبلاگ ها رو میخونم. احساس یه روح سرگردان دارم.


این چندروزه یکم مضطربم و ساعت خوابم به هم ریخته. اما در کل زندگیم روال بهتری پیداکرده و بیشتر میتونم برنامه بریزم. تمرین کدنویسی رو تقریبا هرروز انجام میدم. احساس رضایت دارم.  کلاس های گروه درمانی رو مرتب میرم. دوستای جدید پیداکردم و بیرون گروه هم برنامه میذاریم . با یه سریشون واقعا حال میکنم. دوستای دیگه ی دانشگاه رو هم هرازگاهی میبینم و واقعا قدردان وجودشونم. سین ساعتهای کارش خیلی زیاد شده و درست نمیخوابه. وقتی که با هم داریم خیلی محدوده و احتمالا کلی طول میکشه بهش عادت کنم. متاسفانه سین وقتی یکم فشار کارش کمتر میشه کلی مسئولیت جدید اضافه میکنه به جای اینکه بیشتر روی خودش وقت بذاره. واقعا تو این مورد نمیتونم بفهممش و دیگه توان بحث کردن ندارم. 


این هفته میخوام دوباره یوگا شروع کنم. یه استودیویی میرفتم که یکی از دوستام معرفی کرده بود. خودش هم گاهی میومد و انرژی خیلی خوبی داشت. هدفم اینه که یوگا رو رها نکنم. از هرنظر حالم رو بهتر میکنه. حتی باشگاه هم برم بازم نیازش دارم. یکی از مربیا یه پسر هندی خیلی آروم و متمرکزه. حرکت هایی که انجام میده و تمرکزش روی تنفس رو خیلی دوست دارم.


توی جلسه انفرادی هم فعلا روی برنامه نوشتن, هدف (نیت) گذاشتن و انعطاف داشتن کار میکنیم. این پروسه بهم نشون داده که چقدر نیاز دارم با خودم دلسوزانه تر و با مدارای بیشتری رفتار کنم. از صفر و یکی بودن کم کم فاصله بگیرم و روی قسمت خاکستری قضیه بیشتر تمرکز کنم. تلاش خودم رو ببینم. خیلی وقتا تو رابطه با خودم یه آدم کاملا بیشعورم. مهربونی و دوست داشتن خودم به کنار,. 


فعلا قراره بعد یه مدت طولانی برگردم و سرکلاس و تا یه سال دیگه درس بگذرونم. به اندازه ی کافی راجع به طولانی شدن درسم غر زدم. دلم کار و درآمد خودم رو میخواد. دوست دارم انرژی و وقتم رو روش متمرکز کنم و یه تغییرات اساسی توی زندگیمون بدم. هدف جدیدم اینه که تعادل بیشتری داشته باشم. اون روش قبلی از یه جایی به بعد دیگه جواب نداد. دوست دارم وقتی به گذشته نگاه میکنم زندگی ببینم. البته که بالا و پایین زیاد بوده  و خواهد بود.


از شرایطی که توی ایران هست احساس مریضی بهم دست میده. پارسال اونجا بودم و وضعیت هوا وحشتناک بود. اصلا نمیتونم تصور کنم بدون برق چجوری میگذره. بعد جنگ و تو اون همه عدم قطعیت و دلار ۹۰ هزارتومنی چجوری میگذره. 


وقتی آروم ترم فقط دارم حواس خودم رو از این چیزا پرت میکنم. به خاطر شرایط بهتر زندگی روزای بهتری رو میگذرونم و به آینده ی زندگی شخصیم امید بیشتری دارم. اما حس میکنم هرچی این شرایط پیش میره لایه ی غباری که روی هر خوشی و لذتم رو گرفته غلیظ و غلیظ تر میشه.


کاش میتونستم هویتم رو به چیزای دیگه ای غیر ایرانی بودن گره بزنم اما خیلی سخته. سیلی واقعیت اینه که مهاجرت من هیچ کمکی نکرده که شرایط کشورم بهتر بشه, هرچند که امثال من احتمالا هیچ تاثیری هم توی بهتر شدنش نداشتن. به خاطر زندگی شخصی خودم مهاجرت کردم. انتخاب خودم بوده و مسئولیتش رو هم باید بپذیرم.


دلم برای خواهرم خیلی تنگ شده.


پ.ن. ۱: حس میکنم وضعیت ظاهریم خیلی داغون شده. حتی نتونستم کفشام رو تمیز کنم. برای رفع تکلیف یه چیزی میپوشم و از خونه میزنم بیرون. ازون طرف دخترای دیگه مثل شرکت کننده های عشق ابدی رو که میبینم خیلی تعجب میکنم. چرا هیچ وقت موهام رو رنگ نکردم؟ چرا موهام همیشه یه مدله؟ چرا هیچ وقت ناخنام رو درست نمیکنم؟ چرا جای جوش های صورتم رو لیزر نمیکنم؟ فهمیدم! چون افسردگی و یکم رفته کنار. از سگ دو زدن و بی پولی و محکوم به فنا بودن دراومدم و تازه میتونم بهش فکرکنم.

 

پ.ن. ۲: این شویی که بالا نوشتم سرگرم کننده ست. یکم از فضای دارک سریال و فیلم سینمایی های ایرانی آدم رو بیرون میاره. کلا دیدن اینکه آدمها برای لباس پوشیدن و ابراز علاقه تحت فشار نیستن رو دوست دارم. زیاد دیدن چنین محتوایی احتمالا باعث زوال عقل میشه. نظر دیگه ای ندارم.


پ.ن. ۳:  اون موقع جنگ و بعدش اعصابم نابود بود. از دست افراد خودمحور و خودراضی اطرافم هم به ستوه اومده بودم. چندبار با سین رفتیم کلاس بوکسینگ رایگان. خیلی خوب بود.به یاری خدا ورزش های دیگه ای رو هم امتحان میکنیم. دفعه ی دیگه که توهین و بی احترامی ببینم با مشت مستقیم میرم تو دهن طرف. وظیفه ی اونی که بزرگش کرده بوده اما من تقبل میکنم.