جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

حال خوشی دارم

نزدیک ساعت ۱۱ صبحه. بعدازظهر کلاس ندارم و یه حس خوشی خاصی دارم. هوا هم خنک تر شده. هوا ابری آفتابی و خیلی قشنگه. صبح پنکیک دارچینی و قهوه درست کردم, با مامانم حرف زدم و خیلی خوب بود. حس میکنم روحیه مامانم بهتر شده به خصوص وقتی پیش خونواده ش میره. 


این آخر هفته چندتا دستاورد جدید داشتم. صبح یکشنبه از خواب بیدار شدم, رفتم سرکار و وقتی برگشتم دوباره حس بیخوابی و بیحالی و سردرد و دل درد داشتم. سین دلش میخواست بیرون بره. من معمولا تو این موقعیت ها بهونه میاوردم که حالم خوب نیست و حوصله ندارم و میخوام به کارهام برسم. اما این بار میدونستم که دارم به خودم دروغ میگم. قراره کل روز همینجوری بگذره, نه به کارام برسم و نه استراحت کنم. از تخت زدم بیرون و رانندگی کردم تا یه استخر نزدیک ساحل. حتی تصمیم گرفتم با وجود عادت ماهیانه استخر برم (که تاحالا امتحان نکرده بودم)! استخر مال شهرداری بود و قیمتش خیلی مناسب بود. خلاصه که دلی از عزا درآوردم. برای مدت خیلی زیادی اینقدر خوشحال و امیدوار نبودم. به علاوه اینکه همه ی دردها هم از بین رفت. وقتی جلوی ساحل ایستادم فقط صدای موج رو میشنیدم و پهنه ی بیکران آبی رو میدیدم. انگار توی اون لحظه غرق شده بودم و زمان همونجا متوقف شده بود...


بچه ها من از استخر پرعمق برای مدت ها میترسیدم. به خصوص اینکه وقتی بچه بودم مدرسه بدون آمادگی و فقط برای نفع خودش منو فرستاد یه مسابقه شنا و خیلی تراماتایز شدم. هرچی هم کلاس میرفتم یا از بقیه میپرسیدم بازم ترسم از بین نمیرفت. اما یکشنبه آروم آروم رفتم توی پرعمق و به ترسم غلبه کردم. وقتی حس میکردم دارم غرق میشم پاهام رو توی شکمم جمع میکردم. فهمیدم مشکل اصلیم ذهنی بوده و همین باعث میشده دست و پا بزنم و بیشتر برم پایین. 


این دلیل دیگه ی خوشحالی و رضایتم از خودمه. شاید برای بعضی ها پیش و پاافتاده به نظر بیاد. اما برای من یه قدم بزرگ بود. منی که از بچگی فرز نبودم و توی ورزش خیلی کم میاوردم, منی که سر خودم رو با درس خوندن و هرکار غیر فیزیکی صبح تا شب پرمیکردم, منی که مدتها کلاس های ورزشی مختلف میرفتم و هیچ پیشرفت خاصی نداشتم برای همین قدم به خودم افتخار میکنم. فهمیدم که هرکسی روش یادگیری متفاوت و سرعت مختلفی داره. برای من یادگرفتم مهارت های فیزیکی مثل دوچرخه سواری, رانندگی, حرکات ورزشی, ورزش های توپی و حتی موسیقی ممکنه بیشتر از معمول بقیه آدمها طول بکشه. همچنین برخورد کسی که بهم یادمیده خیلی توی عملکردم تاثیر داره. ازونطرف باید خودم تنهایی باهاش مواجه بشم و وقت بذارم و ناامید نشم. این برای من یه تعریف جدید از موفقیته. 


این چیزا برای من مهمه چون بهترین راه برای اینه که بدنم رو از تنش و اضطراب تخلیه کنم و حال خوب بهش بدم (و البته از جلوی لپتاپ پا بشم). البته برای همه مهمه. خیلی عجیبه که یکم پیاده روی یا شنا یا دوچرخه سواری در طول روز چقدر مود آدم رو بهتر میکنه و بعد با بازدهی خیلی بیشتری میتونه به کاراش برسه و ذهنش رو منظم کنه. البته که خیلیا دسترسی به این امکانات و شرایطش رو ندارن. یا اینکه واقعا پیداکردن وقت براش سخته. و متاسفانه اینم یکی از تفاوت های اینجا با ایرانه... پارسال که ایران بودم خانمای زیادی رو دیدم که بدون محدودیت توی پارک ورزش میکردن و یه وایب ورزشی خیلی جالب رو درست کرده بودن. ولی طرف دیگه ی قضیه اینه که به هردلیل صبح زود مجبور نبودن برن سرکار. یا اینکه میتونستن پول مربی و فلان بهمان جور کنن. 


خوشحالم که اینجا میتونم هم از حال بدم بنویسم و هم از حال خوبم. به نظر من ارتباط و صمیمیت واقعی وقتی به وجود میاد که هم درد هات رو به اشتراک بذاری و هم شادی هات رو. دارم روی خودم بیشتر کار میکنم که برای بقیه از ته دل خوب بخوام( البته تا جایی که به من صدمه نزنن یا حقم پایمال نشه). احساس حسادت و غبطه که خیلی وقتا باهاش دست و پنجه نرم میکنم یه حس طبیعیه. نمیتونم به خاطر اینکه حسی رو دارم خودم رو سرزنش کنم چون کنترلی روش ندارم. ولی درعوض رفتاری که درنتیجه ی اون حس به وجود میاد رو میتونم کنترل کنم. میتونم انتخاب کنم که بپذیرمش و در حد خودم شرایط زندگیم رو بهتر کنم یا اینکه غربزنم و با خشمم به بقیه آسیب بزنم.


 از بعضی اعضای خونواده ی سین ناامید و عصبانی ام و همین دلیل خیلی از جرو بحث هامونه. متاسفانه دینامیک خونواده شون به شدت عجیب غریب بوده و به همین دلیل خیلی وقتا توی نقش حامی و مراقبت کننده فرو میره. خیلی وقت ها با کلامم اذیتش کردم به جای اینکه شرایطش رو درک کنم. اما دارم سعی میکنم بهتر بشم. وقتی به رفتاهاشون فکرمیکنم بیشتر و بیشتر احساس تنهایی  میکنم. این خلا رو با دوست و سرگرمی و تمرکز کردن روی کارهای خودم پرمیکنم, ولی همچنان جای خالی ارتباط صمیمی خونوادگی رو تو این غربت حس میکنم. به خصوص اینکه دوست هام ازم دور میشن و میرن شهر یا کشور دیگه ای و حفظ کردن ارتباط سخت تر میشه. معمولا در طول روز حواسم رو از این فکرهای منفی پرت میکنم. ولی میدونم که همچنان توی بک گراند ذهنم هستن و هرلحظه ممکنه سر و کله شون پیدا بشه.


به خاطر وجود سین قدردانم که همراهمه و حمایتم میکنه. کاش که اونم یادبگیره بیشتر به خودش توجه کنه. 



نگار و سردرگمی

روز و هفته ی طولانی ای داشتم. کلاس جدیدم به اپلای کاری و تمرین کدنویسی و کار دانشجویی و کلاسهای گروه درمانی اضافه شده. واقعا برام سخته کارها رو اولویت بندی کنم. شاید مهارتیه که هنوز بلد نیستم و شاید هم مسیله ایه که یه جواب واحد نداره. تصمیم گرفتم یه کاری رو فقط شروع کنم و کمتر نگران اولویتش باشم. همین که مدام ذهنم رو درگیر نکنه خیلی خوبه. تراپیستم تو این قضیه خیلی کمکم میکنه و ازون گذشته انرژیش رو خیلی دوست دارم.


از سردرد و دل درد وحشتناکی که داشتم تقریبا نجات پیدا کردم. هرچند که هرازگاهی اذیتم میکنه ولی حداقل باعث میشه حواسم رو به بدنم و ذهنم بیشتر جمع کنم.


فردا میخوام با یکی دو تا از بچه های گروه برم یوگا و شاید بعدش صبحونه هم بخوریم. امیدوارم مشکل معده دردم رو کمتر کنه.


این چندروز سعی کردم خودم و زندگیم رو فراتر از کار و پول و هدف های مربوط بهش ببینم, یه انسان با نیازهای مختلف. انسانی که باید زندگی کنه و توی لحظه های زندگیش حضور داشته باشه. گاهی نیاز داره کتاب بخونه یا سمت هنر بره. گاهی نیاز داره بشینه و هیچ کاری انجام نده. 


اینستاگرام یه فامیلی که توی ایران داریم رو هرازگاهی نگاه میکنم. زندگی ای که به نمایش میذاره یه آرامش خاصی داره. امروز دقت کردم که کار نقاشی هم در کنار کار اصلیش انجام میده.  خاطره ی خیلی خوبی توی بچگی ازش دارم و همین توی ذهنم مونده.با اینکه زیاد ندیدمش  و تو خیلی زمینه ها متفاوتیم ولی ازش خیلی انگیزه میگیرم.


دوست دارم کمتربرای آینده دست و پا بزنم یا مدام بخوام به یه چیزی برسم. نزدیک چهارسال میشه که مهاجرت کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم.

راستی چندروز پیش یه ویدیوی یوتیوب دیدم و تشویق شدم که ویژن بورد درست کنم. فعلا هدفهام بیشتر ورزشی بوده. مثلا شنا یادگرفتن اول لیستمه. کلاس کمکهای اولیه هم میخوام برم. اطلاعاتم راجع به بدن انسان زیر خط فقره! و دوست دارم بشینم یه کتاب مقدماتی راجع بهش بخونم. یه مورد دیگه هم تقویت خلاقیت هنریه که فعلا ایده ای براش ندارم, فقط میدونم به شدت بهش نیاز دارم!