جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

از یکجا نشینی متنفرم

دوباره حالم خوب نیست. رفتم سراغ مستندهای تاریخی که قبلا می دیدم.

از نظر روحی نیاز دارم برگردم اون موقعی که شکارگر-خوراک جو بودیم. مدام ازینور به اونور میچرخیدیم، دنبال شکار یا گیاه خوراکی در طبیعت بودیم.

جی پی تی هم میگه بدن ما برای اون سبک زندگی طراحی شده.

ازش میپرسم ملت اون موقع ها با علایم پریود و بارداری و زایمان چطور اینهمه میچرخیدن؟

جواب هاش جالبه ، درست یا غلطش رو مطمین نیستم.

میگه اون زمان تعداد سیکل های قاعدگی کمتر بوده، به خاطر حجم کمتر چربی بدن، تحرک زیاد و مدت طولانی شیردهی.

بدن یه خانم باردار سالم کاملا برای این طراحی شده که اینور اونور بچرخه و فعالیت داشته باشه، چون به صورت طبیعی جنین توی بدن مادرش محافظت میشه.

کلی از مشکلات ما آدما از وقتی پیش اومد که انقلاب کشاورزی اتفاق افتاد و یکجا نشین شدیم. 

اندازه ی بدن کوچکتر شد و ضعیف تر، نسبت چربی به وزن بدن بیشتر شد، برای اولین بار مشکلاتی مثل خرابی دندون، انتقال بیماری بین انسان ها و بین انسان و دام رایج شدن. آدمها توی دامی افتادن که بیرون اومدن ازش غیرممکن بود: افزایش جمعیت. 

هدف تکامل هم افزایش جمعیت یه گونه توی یه بازه ی زمانی و در یه مکانه. اهمیتی به سلامت یا قوی بودن تک تک افراد اون گونه نمیده.

یکجانشنینی باعث شد بتونیم روی علوم قدیم، دین و ساختار اجتماعی تمرکز کنیم و مشاغل تخصصی تر به وجود بیان. هیچ چیز به اندازه ی انقلاب کشاورزی نتونست زیست ما و شکل کره ی زمین رو تغییر بده و شاید بشه گفت مهمترین عامل پیشرفت انسان تا به حال همین بوده. ولی در کنارش روز به روز مشکلات جدیدتری پدیدار شدن.

یکی از بزرگترینش همین به خطر افتادن سلامتی ما و اطرافمونه.

همینطوری رفتیم جلو، دنیای اطرافمون رو شناختیم و تغییرش دادیم. با این حال، با هیچ معیار مشخصی نمیتونیم بگیم که زندگیمون به صورت کلی بهتر شده یا نه. هیچ نقطه ی انتهایی هم وجود نداره.

به هرحال اینجاییم و راه برگشتی نیست.

شاید بشه بخش هایی از زندگی آدمهای کهن رو وارد زندگی حاضرمون بکنیم. یا اینکه برای حل مشکلات امروزمون ازشون الهام بگیریم.

جی پی تی یه کتاب پیشنهاد داد دقیقا با همین موضوع: "A Hunter-Gatherer's Guide to the 21st Century". 

حواس پرتی خوبیه برای این روزها، چون از اینجور موضوع ها خوشم میاد. البته کاملا احتمال داره که این کتاب هم به سرنوشت قبلی ها دچار بشه.

وقتی حالم خوش نیست شروع میکنم به زیرسوال بردن کل مسیری که انسان طی کرده. یکی نیست بگه حالا تو این وسط بیخیال قضیه شو.

 روزهای کوتاه و نور آفتاب کم مودم رو خیلی پایین آورده. استرس امتحان جمعه هم اضافه شده بهش، طوری که دوباره شب ها کابوس امتحان و آماده نبودن میبینم.

مغزم از درسی که این ترم گرفتم داره منفجر میشه. شاید دفعه ی پنجمیه که این سری اسلاید رو شروع کردم و هنوز هم نتونستم تمومش کنم.

کاش یا من تموم بشم یا این درس. یا این فکرهای بی انتها.

چیزایی که تو این پست نوشتم برداشت خودم از مستنده و بحث هام با هوش مصنوعی و به هیچ عنوان با استدلال علمی  یا استفاده از منبع معتبر نوشته نشده!  اگه مطلبی به نظرتون غیردقیق اومد ممنون میشم برام کامنت بذارین.

رسم و رسوم های عجیب

برای مهمونی کلی آماده شدم: به موهام روغن نارگیل زدم و ورزش کردم. ماسک صورت گذاشتم. بعد از حموم با شونه گرد اول سشوار کشیدم و بعدشم یکم با اتوی مو کرلی کردم. برای اولین تجربه بد نبود.

در آستانه ی سی سالگی درس و مهارت آموزی رو بوسیدم گذاشتم کنار و کلی وقت به ظاهرم رسیدگی میکنم. 

انگار تعادل توی زندگی من قرار نیست برقرار بشه، یا از اینور پشت بوم میفتم یا اونور پشت بوم.

شایدم به تعادل ربطی نداره. فقط میخوام دل خودم رو در لحظه خوش کنم با انجام دادن کارهایی که یه عمر خیلی از دخترا میکردن و من سراغشون نمیرفتم. یه جورجدید اجتناب کردن از کارهای مهم تر هم هست.

مثلا اینکه یه هفته دیگه امتحان دارم و کلی درس برای خوندن. 

امروز که به کلی رانندگی و مهمونی شکرگزاری گذشت. ازین رسم های عجیب زیاد خوشم نمیاد، به خصوص اینکه حتما باید بوقلمون و چندتا غذای مسخره ی دیگه سرو کنن. خوبیش این بود که مجبور شدم بعد کلی روز از اتاقم بیام بیرون و چهارتا آدم ببینم. و البته این بار غذای ایرانی( به همراه ته دیگ محبوبم) هم توی سفره بود!

شب زود برگشتیم که به موقع بخوابیم و فردا به کارهامون برسیم.


امیدوارم هرجا که هستین حال دلتون خوب باشه. از اجتناب و اهمال کاری هم به دور باشید!


پ.ن. ۱: آراسته بودن خیلی هم عالیه. ولی من حس میکنم بعضی وقتا بیشترین تمرکزم روی دیده شدنه نه اینکه خودم از آراسته بودن لذت ببرم. در نهایت بهم حس پوچی میده. زیادی با خودم درگیر نیستم؟

پ.ن. ۲: دیشب یه وبلاگ میخوندم که به نظرم نویسنده ش در انتهای افسردگی به سر میبرد. از من شاید ده سالی بزرگتر بود ولی چقدر یه سری افکار و دیدگاه هاش شبیه من بود. در عین حال صداقت و شجاعت خاصی توی نوشتنش داشت که من ندارم. غمی حس کردم که هنوز هم باهامه. مدام آینده رو جلوی چشمام میدیدم... باید شکرگزار باشم که هنوز به اون مرحله نرسیدم؟ یا اینکه امید بیشتری توی این دنیا دارم؟ یا برعکس، بفهمم زندگی چقدر میتونه برای یه سری بی رحم و ناعادلانه باشه و ازش برنجم؟ مگه غیر از اینه که زندگی به یه تار مو بنده و هرکدوم از این مصیبت ها برای خودمم کاملا میتونه اتفاق بیفته؟

نیمه کاره و رهاشده

دارم یه نگاهی به وبلاگ هایی که از ۱۴۰۰ نوشتم میندازم.

چندین بار راجع به کتاب هایی که داشتم می خوندم نوشتم.

در کمال تعجب و شرمندگی هیچ کدوم از این کتاب ها رو تموم نکردم. حتی نمیدونم چنددرصد پیش رفتم: ۲۰ درصد؟ ۳۰ درصد؟ کی شروع شد و کی رها شد؟ خدا میدونه.

نمیدونم تموم کردن چیزی مثل کتاب اصلا برام ارزش هست یا نه. 

لازم نیست کتاب رو از اول بخونیم تا آخر. شاید فقط باید تو دلش دنبال یه چیز خاص گشت.

ولی حس میکنم مشکل من فراتر از اینه. بیشتر به خاطر تمرکز بد و دلزده شدن سریع از یه موضوعه که رها میکنم. 

بدتر از همه چرخه معیوب خریدن یا دانلود کردن کتاب هاست که همینطور ادامه داره

کتابی که برای تصمیم به بچه دار شدن میگیرم یکم فرق داره، چون مجبورم با سین راجع بهش حرف بزنم.

ولی امان از وقتی که با خودم قراری بذارم برای انجام دادن کاری.

راهی که واقعا جواب داده اینه که واقعا رو یه موضوع برای یه مدت تمرکز کنم. قدم به قدم پیش برم.

ولی بازم برای یه پروسه بزرگ مثل تموم کردن کتاب جواب نداده.


برزخ

قبل از اومدن به آمریکا در بیست و پنج سالگی، دوبار به جاده چالوس و استان مازندران سفر کردم. بار اول از ذوق نزدیک بود بمیرم. دوازده یا شاید سیزده سال داشتم. اون زمان گوشی دوربین دار نبود یا نداشتیم، لحظه به لحظه ی مسیر رو توی دفترچه م ثبت میکردم: با ماشین از کوه بالا رفتیم و ابتدای مسیر بیشتر خشک بود، مثل جاده های اطراف اصفهان. از یک تونل رد شدیم و همه چیز عوض شد! کوه ها سرتاسر پوشیده از درخت های سبز شدن و ابرها دورمون را گرفتند!  هوا خنک و مرطوب شد و بوی تازگی همه جا پیچید.برای ناهار رفتیم رستورانی که پله میخورد و در دل کوه قرار داشت. یک روسری ضخیم بزرگ طرح دار با خودم آورده بودم. به روش خانم جان در «پس از باران» روی دوشم انداختم که گرم بشم. کته و کباب خوش عطر بود و حسابی خستگی سفر رو از تنم درآورد.

این تازه شروع ماجرا بود،‌ و روزهای بعد با صحنه هایی مواجه شدم که همه خارق العاده بودن: حلزون هایی که روی دیوار ویلا جا خوش کرده بودند. حیاط قشنگ ویلای آقای فامیل و باغچه ای که با وجود اون همه رطوبت نیازی به آبیاری نداشت. غاز ها و اردک های همسایه که هرروز توی کوچه می دویدند. همسایه های مهربونی که در سلام کردن پیش قدم بودند و به ما اجازه دادند غازهاشون رو بغل کنیم. مزرعه های سرسبز و بی انتها. دریاچه ی خزر که قبل ازون فقط اسمش رو شنیده بودم و حالا میتونستم خنکی آبش رو از نزدیک حس کنم. بازارها، سبزی های تازه، ماهی فروش ها، سیرترشی ها، بادمجان های شمالی و فلفل های سبز کشیده ی وسوسه انگیز. انگار توی رویا به سر می بردم.

وسط این آتش سوزی و بی آبی و نابودی طبیعت، من از یه چیز بیشتر از همه رنج میبرم؛ اینکه بخش زیادی از این زیبایی ها رو هیچ وقت ندیدم. با شنیدن هرخبر و دیدن هرپستی یک غم به غم های قبلیم اضافه میشه. برای خودم یک کلکسیون از مناطق طبیعی ایران ساختم. امیدم اینه که شاید روزی بتونم اونجا ها رو ببینم.   

فرصت زیاد داشتم، اما قدرنشناس بودم. شاید هم تنبل. خانواده هم اهل سفر و ماجراجویی نبود: پدر و مادر من انتخاب کرده بودن که بشینن توی خونه و گرونی یا بی حوصله بودن رو بهونه کنن.

 بزرگ شدم و درگیردرس و میخواستم مهاجرت کنم. حقوقی که میگرفتم شوخی بود. هرروز با مادرم سر رفتن بحث و جدل داشتیم. پول گنده میخواست که من نداشتم و نمیتونستم داشته باشم. شرایط فقط بدتر میشد و هرطور شده بود کارم رو پیش میبردم. رفتن بزرگترین اولویتم شده بود و همه ی انرژیم رو می بلعید.

چهارسال گذشت و حالا اینجام. زندگی خیلی متفاوت شده، خیلی عوض شدم اما انگار خیلی هم تغییری نکردم.

تلاش بیهوده ی من برای پیداکردن هرمکانی که حس و حال ایران رو در خاطرم زنده کنه هنوز ادامه داره.

این طبیعت خاص، آثار تاریخی و اصالت زندگی جای دیگه ای پیدا نمیشه. انگار ویژگی خاصی داره که نمیشه توصیفش کرد. 

اوضاع طوری شده که جمله ی «اون موقع که تو بودی خوب بود» رو زیاد از خانواده میشنوم.

چطور میشه این همه آسیب و نابودی رو دید و عادی بود؟ 

حس و حال زندگی من شبیه به یک برزخه. روزهایی هست که حضور دارم، زندگی میکنم و به سمت آینده جلو میرم  . گاهی هم فقط جسمم اینجاست. گاهی مغزم قسمتی از حافظه م رو نادیده میگیره و  فراموش میکنم چرا اینجام. 

خیلی حرف هست توی دلم، کلی غم و غصه. به خصوص راجع به اصفهان باید یه پست جداگانه بنویسم. اما قدردانم به خاطر همه ی جاهایی که توی ایران دیدم و همه ی خاطرات قشنگی که داشتم. 

شاید دارایی من همین هاست و باید بهش قانع باشم.

شعر شبانه

***************

نه…

هیچ‌چیز در گذرِ زمان نمی‌ماند؛

که زندگی، ناگزیر فصلی پس می‌زند و فصلی نو می‌آورد.


باید روزی شعری در دستانت بروید،

و شعری از وجودت جاری شود...

و چون هر چیز دیگر،

زمانی از میان برود.


زندگی همیشه با روزی‌اش رام نمی‌شود؛

شاخه نیز برای رسیدنِ میوه‌ها

باید خم شود،

تابِ بار را به تن بسپارد.


عمر از تو می‌گذرد؛

گاه خشک‌سال و بی‌حاصل،

و گاه با برداشتی سخت و سنگین.

و تو همچون دهقانی هستی

که دانهٔ صبر می‌کارد،

تا پس از رنجِ دراز

میوهٔ شکیبایی اش را بچیند.


نه…

هیچ‌چیز در زمان ماندگار نیست؛

زندگی، ناگزیر فصل‌هایش را می‌گذراند و پیش می‌رود.

***************

یکی از تفریحاتم ترجمه شعرها از عربی به فارسی هست به کمک دوست عزیزمون چت جی پی تی :) خلاصه اگر عربی و ترجمه بلدید از نقص های موجود صرف نظر کنید :))

این هم یه ترجمه اقتباسی از شعری هست به اسم «فصول الحیاة» از عائشة السیفی... فایا یونان، خواننده ی سوریه ای اونو با پیانو به زیبایی اجرا کرده.

به طرز عجیبی عاشق شعر و ادبیاتم، اول فارسی و بعد عربی. بعضی وقتا هیچ چیز به اندازه ی شعر نمیتونه به واقعیت نزدیکترم کنه. و همونجاست که شاید حالم بهتر بشه.