آخر هفته ی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم. بیشتر ساعتهای جمعه و شنبه رو در تو حالت افسرده یا خواب به سر میبردم. اما امروز همه چی بهتر شد. با سین وقت گذروندیم و حرف زدن باهاش کمکم کرد. نزدیک ظهر بود که بحث بالا گرفت و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. فکرکنم زیاده روی کردم. قسمت خوبش این بود که از خونه بیرون اومدیم و رفتیم همون مکان همیشگی. یکم وسط کتاب ها چرخیدیم, قهوه خوردیم و منم بالاخره استارت امتحانی که این هفته دارم رو زدم. کار دانشجوییم رو اصلا نتونستم انجام بدم و همچنان هم از کار تخصصی خبری نیست. ته دلم میخوام همچنان به اپلای کردن ادامه بدم و کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم, اما خیلی از روزها هیچ انگیزه ای براش نداشتم.
یه کتاب راهنمای sketching گرفتم. اون مدلی نیست که قدم به قدم یادت بده چطوری طراحی کنی, بیشتر راجع به طراحی از فضاهای زنده, طبیعت, آدمها و اشیاست و یه دید کلی میده تا راهنمای قدم به قدم. از حس و حالش تا الان خوشم اومده. میخوام یه طرح دامن ساده پیدا کنم و برای خودم دامن پاییزی بدوزم. چندتا ایده توی ذهنمه ولی هنوز وسیله ای نگرفتم. یکی از دوستام بهم پیشنهاد که باهاش برم یه کلاب خیاطی که همه امکانات لازم رو هم داره و از الان براش ذوق دارم :)
این هفته میخوام به غذا و تحرکم بیشتر توجه کنم. به خصوص اینکه این مدت تعداد وعده های غذاییمون کم بوده و هیچ تنوعی هم نداشته و کاملا روی روحیه و انرژیم اثر میذاره. برای ورزش هم میخوام از حرکات کششی شروع کنم.
دو تا از دوستام با هم ازدواج کردن و آخر هفته یه دورهمی کوچیک گرفتن. برای من هم قشنگ بود و هم اضطراب آور. همیشه ازین که دوستام با هم توی رابطه برن میترسیدم و این نشون میده که چقدر از اختلاف و دعوا و ناسازگاری میترسم. البته من نقشی توی آشناییشون نداشتم. از من راجع به رابطه بعد ازدواج میپرسیدن و من حس میکردم از همه ی اون بحران ها تا الان یه جوری گذشتم, ولی خودمم نمیدونم چطوری. فقط یادمه که خیلی سخت و دردناک بوده و حتی زیاد نمیخوام بهش فکرکنم چون به هرحال تموم شده. اونی که در لحظه از زندگی مشترک و مسیرش لذت میبره برنده ست, چون برای ادامه راه هیچ تضمینی نیست. راستی برای عروس گل لاله سفید و دوتا کیک کوچیک بردم و خیلی خوشش اومد. ترکیب لباس سفید گل دار و موهای بلند مشکی عروس با دست گل لاله خیلی دوست داشتنی بود ... هم نگرانم و هم ذوق دارم. حس عجیبیه.
راجع به بحث های امروزم با سین کلی حرف دارم. باید یه جا ثبتشون کنم تا یادم نره چه حس هایی رو تجربه کردم. چه دورویی هایی دیدم و قلبم چطور شکست. میخوام یادم بمونه که رفتار خونواده ش این مدت چقدر سمی بوده و دقیقا به همین دلیله که رابطه م رو باهاشون کم کردم. بعد از حرف زدن با خواهرم و سین به این نتیجه رسیدیم که از یه سری اعضای خونواده ش باید قطع امید کنم. شاید تصورات ذهنم این بوده که کیلومترها دور از خونواده م میتونم یه حدی از صمیمیت و حمایت عاطفی رو تجربه کنم. ولی واقعیت این نبوده و نیست. محبت و صمیمی بودن یه مسیر دوطرفه ست و از یه طرفه بودنش خسته شدم. شاید هم از نظر خودم محبت کردم و نه از دید اون ها. یا اینکه خودم هم نسبت به گذشته عوض شدم و اجازه ی یه سری رفتارها رو به اطرافیانم نمیدم. حس میکنم این آدمها توی یه دنیای دیگه ای زندگی میکنن. بعضی وقتا از غریبه ها محبت و دلسوزی ای دیدم که ازین به اصطلاح آشناها ندیدم. از ته دلم دوست دارم یه روزی بیاد که به این موضوع بی تفاوت باشم و ذهنم رو درگیرش نکنم. شاید شادترین روز زندگیم همون روز باشه.
این هفته توی سفر بودم و نوشته هام تبدیل به چرک نویس شد. اما مرتب اینجا سر میزدم و دوستای وبلاگی رو میخوندم. برای داشتن این فضا واقعا قدردانم. یه سری از دوستان وبلاگی واقعا قلم زیبایی در توصیف روزمره ها دارن. این خودش بهم انگیزه میده که بیشتر بنویسم.
دیشب کابوس های عجیب غریب میدیدم و به سختی تونستم از جام پابشم. آهنگ پاییزی گذاشتم, قهوه و یه کیک کوچیک درست کردم. یکم نرمش کردم. سراغ وبلاگ اومدم. با وجود کابوس ها تونستم به اندازه ی کافی استراحت کنم و خداروشکر حالم خوبه.
دیروز از سفر یک هفته ای به ساحل شرقی برگشتیم. بالاخره این بار تصمیم گرفتم که با سین برم سفر کاری. کلاس هام رو یه هفته نرفتم و یه سری هزینه ی اضافی هم پرداخت کردیم که شرکت سین پوشش نمیداد. در کل راضیم. شهر اولی که رفتم طبیعت فوق العاده ای داشت. روبروی محل اقامتمون پنج تا برکه پشت سر هم بود و دورش هم کلی پارک و درخت. صبح یکی از روزها اونجا رفتم پیاده روی که خیلی خاطره انگیز بود. هرروز صبح غازها پشت سرهم راه میفتادن و طول برکه رو شنا میکردن. وقتی بیدار میشدم میتونستم از پنجره ببینمشون و لذت ببرم. غیر از اون سه تا موزه هم رفتم. کاش بتونم با جزییات بیشتر بنویسم و عکس ها رو اینجا بگذارم.
بعضی روزها هم توی سفر اضطراب زیادی داشتم و کنترل اوضاع از دستم خارج میشد. برای فرار از این حس ساعت ها وب گردی میکردم یا فیلم های جورواجور میدیدم که البته بعدش حالم بدتر میشد به جای بهتر. خوابم دو سه روزی به شدت به هم ریخت و سردرد و مشکلات گوارشی هم به همراهش اومد. به خصوص اینکه همچنان مشغول اپلای کاری و امتحاناش و داستان های مربوط به دانشگاه بودم. متاسفانه اضطراب هنوزم خیلی وقتا باعث میشه تو یه حالت فریز بشم و همون کارهای کوچیکی که وضعیت رو بهتر میکنه رو هم نتونم انجام بدم.
یه بخش بزرگی از اضطراب ها و کابوس ها مربوطه به اوضاع ایرانه. هم نگرانی از وضعیت کلی و هم مربوط به خانواده. تصمیم دارم که این تعطیلات رو برم ایران و فکرکردن بهش یکم خیالم رو یکم راحت میکنه.
برای کلاس دانشگاه امتحان و تکلیف دارم و به شدت عقبم. عملا ترم قبلی رو کامل از دست دادم و دیگه فرصت و هزینه ی حذف کردن یا ردشدن کلاس ها رو ندارم. نمیدونم چه کنم. تمرکزم به اندازه نیست و خودمم میدونم که جدیدا موقع انجام دادن کاری به شدت حواسم پرت میشه و زمان رو از دست میدم. خیلی وقتا هم درحال انکارکردن شرایط به سر میبرم که به اندازه ی مورد قبلی بده و تاحالا خیلی منو زمین زده.
این ترم برای کارپیداکردن خیلی بیشتر تلاش کردم و جواب های بیشتری گرفتم.با این وجود گاهی حس میکنم تو یه باتلاقم و جلو نمیرم. مثلا توی امتحان های کدنویسی سرعتم خیلی پایینه و همین باعث میشه از اون مرحله نتونم برم جلوتر. عملکردم به شدت به میزان خواب و حال روحیم بستگی داره. نمیتونم از خودم انتظار داشته باشم همیشه توی شرایط جسمی خوب باشم و ازونطرف هم باید کار پیدا کنم. یکی از گزینه هام اینه که چندماه دیگه تلاش کنم و بعد برم سراغ یه مدل کار دیگه که ورود بهش اینقدر سخت نباشه.
یه دوست وبلاگی راجع به مشکلات جسمی و روحی نوشته بود و منم کامنتی راجع به مانیتور کردن مود و علایم فیزیکی براشون گذاشتم. نمیدونم اینجا رو میخونن یا نه ولی میخوام بیشتر راجع به کامنتی که گذاشتم توضیح بدم...
خیلی وقتا فکرکردم که روی زندگیم کنترل دارم ولی بیشتر توهم بوده یا واقعیت. پذیرفتنش برای من خیلی خیلی طول کشید و هنوز هم باید به خودم یادآوری کنم که من روی خیلی چیزها کنترل ندارم. کامنت من بیشتردر مورد خودآگاهی بود تا کنترل. راجع به دقت کردن به تغییرات هرچند کوچیک و اینکه همین تغییراتن که نهایتا میتونن وضعیت رو بهتر کنن. یه جایی توی ذهنم فکرمیکردم که میشه همیشه کنترل اوضاع رو در دست داشت و روزهای بیماری و اضطراب رو به نزدیک صفر رسوند. همون چیزی که میخواستم ولی کنترلی روش نداشتم! اما دارم رفته رفته سعی میکنم که تمرکزم رو تغییر بدم. بپذیرم که روزهای بد و احتمالا وحشتناکی در انتظارم خواهند بود و اینکه چطور میتونم با وجود چنین اون شرایط , با تغییرات کوچیک حالم رو بهتر کنم.
برای رسیدن به جایی که هستم , برای اینکه بتونم مهارت های گروه درمانی رو دنبال کنم, و برای اینکه بتونم اینجا بشینم و راجع بهشون بنویسم راه زیادی اومدم که بدون کمک دارویی , امتحان کردن داروی های مختلف و دوز های مختلف امکان پذیر نبود. بدون حمایت مالی و معنوی اطرافیان هم امکان پذیر نبود.
هنوز هم وقتی به یه نفر توصیه ای میکنم یه صدایی تو ذهنم میگه که تو هنوز نمیتونی خودت رو درست جمع کنی اون وقت برای بقیه نظر میدی؟
ولی اشکالش چیه؟ شاید یه راه حلی یه زمانی برای یه نفر کار میکرده و شاید برای یه نفر دیگه هم چاره ساز باشه. به علاوه اینکه این نظرها برای یه شخص بیرونی راحت تر به ذهن میرسن , به دلیل اینکه شخص دوم میتونه از فاصله ی بیشتری مشکل رو ببینه و مستقیم درگیرش نیست. برای همین شاید بتونه به جزییاتی توجه کنه که خود فرد توی اون شرایط نمیتونه ببینه.
هدف بعضی انواع تراپی هم اینه که به مرور فرد بتونه مشکلاتش رو به عنوان یه مشاهده گر و با فاصله ی بیشتری از خودش ببینه.
تو گروه درمانی یادگرفتم که بهش Cognitive Defusion (فاصله گیری شناختی) میگن. یه لینک فارسی پیداکردم که بیشتر توضیح میده: https://public-psychology.ir/1402/02/act/
امروز ایمیل گرفتم که برای کارآموزی دیگه منو نمیخوان. چون مهارت های من اون چیزهایی نبوده که میخواستن.
امروز با سینیورشون ساعت ۱:۳۰ یه جلسه داشتم . طرف انگار دوباره داشت منو مصاحبه میکرد و خیلی از اسکیل هایی که میپرسید رو واقعا بلد نبودم. خیلی از چیزها رو هم بلد بودم و میدونستم که میتونم یادبگیرم چون کارهای مشابهش رو انجام داده بودم. بهش گفته بودم من تا ۲ بیشتر نیستم اما طرف تا ساعت ۱ و ربع همینطور داشت حرف میزد و کلا از یه چیز میپرید رو یه چیز دیگه. بعد خدافظی کردیم و قرار شد تایم هامون رو برای هم بفرستیم که میتینگ رو ادامه بدیم. وقتی اومدم پیام بدم بهش دیدم دسترسی من به slack یارو بسته ست. منم بهش گفتم لطفا دسترسی بده تا بتونم پیام بدم میتینگ رو ادامه بدیم. چندساعت بعد دیدم منیجر و فاندر ایمیل زدن که ما دیگه تو رو نمیخوایم چون سینیور گفته من مهارت های دیگه ای میخواستم که این نداره.
به نظرم رفتارشون professional نبود که قبل ازینکه حتی بتونم به طرف پیام بدم دسترسی منو بستن. خیلی زشته که ارتباط طرف رو با افراد گروهش بدون قرار قبلی ببندی. ازونطرف مدیریتشون بدبوده که از اول به جای منیجر, سینیور با من مصاحبه نکرد که من و خودش رو یه هفته علاف نکنه. حس میکنم خودشون هم نمیدونن دارن چیکار میکنن. البته جای شکرش هست که نهایتا ایمیل فرستادن و توضیح دادن.
عصبانی و ناراحتم و یکم هم ناامید. تصورم نسبت به دنیای استارتاپ یا کلا دنیای کار بد بود و الان بدتر هم شد. اونم توی اولین تجربه کار گرفتنم. دیگه مجبور نیستم نگران کارهاش باشم. شاید خوبه که با خیال راحت میتونم با سین برم سفر کاری و بهش فکرنکنم.
پانوشت ۱: یه یادآوری دیگه برای خودم که کار فقط یه بخش از زندگیمه و تعیین کننده ارزش یا هویت من نیست.
پانوشت۲: حس میکنم در کل این نوشته خیلی مودب بودم و حتی کلمه های زشتی که نوشته بودم رو پاک کردم
خیلی عجیبه! مگه نباید با خواننده هام صمیمی باشم؟
دوباره خونریزی شدید شروع شده و باید حواسم رو جمع کنم. صبح بیدارشدم و به شدت بیحال بودم. بعد دوباره خوابم برد و خواب دیدم که توانایی پاشدن از جام رو ندارم و بقیه سعی میکردن کمکم کنن. یه حس شرم همراهش بود, چون دوست نداشتم بقیه بفهمن دلیلش پریود شدنه. خیلی عجیب غریب بود. صبحونه خوردم و الان بهترم!
هفته ی پیش با خبرهای خوب تموم شد. بالاخره یه روز که از خواب بیدارشدم وسط همه ی ایمیل های ریجکتی که هرروز باید پاک میکردم یه ایمیل آفر کارآموزی گرفتم. به خودم اجازه دادم خوشحال باشم چون برای من ارزش زیادی داشت. واقعا دوست داشتم که بتونم یه کار واقعی انجام بدم و تجربه کسب کنم و حقوق نداشتنش برام در این مرحله مهم نیست.
این ایمیل آفر رو وقتی گرفتم که بیشتر دغدغه م نقش خودم توی مسیر بود تا اینکه بقیه راجع به من و روزمه م چی فکرمیکنن. جالبه که با وضعیت بد جاب مارکت و اونهمه اسپم و گوست شدن باز هم خیلی کارها پیداکردم که میتونستم انجام بدم. بعضی وقتا حس میکنم این دستاورد محور بودن من ( که البته توی جامعه هم هست) چقدر زندگی و دیدگاه من رو محدود کرده بوده. فکرمیکنم این یه فرصت برام بوده که تجدیدنظر کنم و تازه اول راهه. اول راهی که میشه همه ی این مهارت ها رو دوباره و دوباره توش تمرین کرد. هیچ کس جز خودم نمیدونه که دقیقا چه مسیری رو اومدم, چه چیزهایی رو تو خودم تغییر دادم, چه حس هایی داشتم ولی بازهم انتخاب کردم که ادامه بدم. آدمهای دیگه فقط نتیجه ی نهایی رو میبینن. و متاسفانه نتیجه ی نهاییه که جایگاه اجتماعی و درآمد و کیفیت زندگیمون رو تاحد زیادی تعیین میکنه... اما زندگی به اندازه ی کافی سخت هست, چرا برای خودمون سخت ترش کنیم؟
آخر هفته خودم رو مجبور کردم که با سین برم استخر و روحیه م رو بهتر کنم. روز بعدش هم به خونواده ش سر زدیم. همچنان اضطراب زیادی داشتم ولی فکرکنم بهتر از گذشته باهاش کنار اومدم. خودم رو توی اتاق حبس نکردم, کنار بقیه نشستم کارام رو انجام دادم و بعد از ناهار هم آشپزخونه رو جمع و جور کردم. شب توی مسیر به یکی از دوستام زنگ زدم و کلی حرفای جالب زدیم که باعث شد حس تنهایی و اضطرابم کمتر بشه. خلاصه خوشحالم که پرونده ی این بحث و دلخوری ها تموم شد و فعلا صلح برقراره.
اولویت این هفته م درس خوندن برای کلاسم و تمرین کدنویسیه. دوست دارم قبل از اینکه کارآموزی جدی تر شروع بشه بقیه ی چیزها رو پیش ببرم و به یه آرامش نسبی برسم. فعلا که به شدت خسته ام و از صبح فقط تونستم صبحونه درست کنم. شاید عصر یه کار تفریحی کوتاه انجام بدم, یه چیزی که منو از ذهنم بیرون بیاره. مثلا نیم ساعت نقاشی بکشم یا حتی برم یوگا. باید برای خودم سرگرمی های تو خونه ای درست کنم چون خیلی وقتا شرایط بیرون رفتن رو ندارم .