-
ریجکت شدن و احساس ضعف
چهارشنبه 28 مرداد 1405 21:08
اول از همه عذر میخوام که به پیام ها و کامنت ها جواب ندادم. زندگیم اونقدر شلوغ بود که حتی فکر بلاگ اسکای هم به کله م نرسید. نزدیک دو هفته ست که اومدیم توی خونه ی جدید. کلی چالش ریز و درشت رو از سر گذروندیم. الان شرایط یکم پایدارتر شده ولی هنوز کلی کار برای انجام دادن هست. اصلی ترینش هم خریدن وسایل خونه ست. به خصوص تخت...
-
خسته ام
دوشنبه 12 مرداد 1405 21:39
هم به اندازه ی کافی خوابیدم، هم غذا خوردم، هم پیاده روی و ورزش. ولی به شدت خسته ام و بی انگیزه. احساس تنهایی میکنم. رابطه م با سین حالم رو بهتر نمیکنه. حس میکنم من رو نمی بینه. یا اینکه ابراز نمیکنه. انگار دیگه حرف مشترکی برای گفتن نداریم. ارتباط عمیقی نداریم. دیگه نمیدونم چی بگم.یعنی قدرت نوشتن ندارم. فکرهای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 مرداد 1405 10:06
دارم آماده میشم برای اسباب کشی. دوسال تو این آپارتمان بودیم. به شدت دلم برای این محله و این خونه تنگ میشه. اما بالاخره هرچیزی پایانی داره. البته خونه ی جدید به اینجا نزدیکه و قشنگ هم هست. تازه یه اتاق جدا برای کارکردن هم داره. هنوز باورم نمیشه که خونه دار شدیم. داستان خونه خریدن ما خیلی طولانی و پرچالش بوده و هنوز هم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 تیر 1405 09:38
اوضاع بدک نیست. شکایت زیادی ندارم. صبح خیلی زود از زور فکر و گرما و کثیف بودن پریدم بالا و دو ساعتی تقلا کردم تا شاید خوابم ببره که البته نا موفق بود. بالاخره حموم رفتم و با هر سرعتی میشد از خونه اومدم بیرون. حتی دو تا دونات خوردم به جای صبحونه و البته یه قهوه گنده. بعضی روزها باید خودم رو اینجوری بکشونم بیرون و چاره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 تیر 1405 11:30
این آخر هفته ازون هایی بود که نه استراحت درستی کردم و نه به کارهای عقب مونده رسیدم. دوشنبه از همین الان شروع شده و اصلا نمیخوام به استقبالش برم. جنگ دوباره شروع شده و از فکرکردن بهش طفره میرم. نمیدونم کی تموم شده بود که دوباره شروع شده. اما میبینم که سین همچنان صفحه ی خبر رو صبح ها باز میکنه و ناخودآگاه به هم میریزم....
-
دلم حرف زدن میخواد!
شنبه 27 تیر 1405 02:36
اول از همه دوباره بگم که چقدر خوشحالم اینجام و دلم برای همتون تنگ شده بود. یه سری از بهترین دوستای وبلاگیم نیستن یا جواب ندادن و این عمیقا دردناکه. من از بعد جنگ تصمیم گرفتم خبر دنبال نکنم و نتیجه ش این بود که الان تیمارستان نیستم. به جاش توش دانشگاه نشستم و دارم زندگی پوچ و مسخره ی خودم رو پیش میبرم. به خونواده یا...
-
بالاخره بلاگ اسکای رو وصل کردم!!!
جمعه 26 تیر 1405 00:56
بچه هااااااااا من برگشتم! باورم نمیشه دوباره تونستم بیام تو وبلاگم! دلم برای اینجا یه ذره شده بود! آخر سر تصمیم گرفتم وی پی ان پولی ایران بخرم... واقعا نیاز دارم به این محیط امیدوارم هنوز کسی باشه که اینجا رو میخونه...
-
بی مقدمه
دوشنبه 20 بهمن 1404 08:39
سلام بچه ها. این مدت پر از اتفاق های جورواجور بوده و هست. مدت زیادیه که نبودم و خیلی چیزها تغییر کرده. اوایل دی بود که رفتم ایران. از یکی دوماه قبل برنامه ش رو ریخته بودم. در واقع مدام نگران بودم و به خودم این قوت قلب رو داده بودم که بعد از تموم شدن ترمم میرم و خانواده م رو میبینم. و چه کار خوبی کردم. چندروز اول بهت...
-
از یکجا نشینی متنفرم
دوشنبه 10 آذر 1404 00:55
دوباره حالم خوب نیست. رفتم سراغ مستندهای تاریخی که قبلا می دیدم. از نظر روحی نیاز دارم برگردم اون موقعی که شکارگر-خوراک جو بودیم. مدام ازینور به اونور میچرخیدیم، دنبال شکار یا گیاه خوراکی در طبیعت بودیم. جی پی تی هم میگه بدن ما برای اون سبک زندگی طراحی شده. ازش میپرسم ملت اون موقع ها با علایم پریود و بارداری و زایمان...
-
رسم و رسوم های عجیب
جمعه 7 آذر 1404 11:05
برای مهمونی کلی آماده شدم: به موهام روغن نارگیل زدم و ورزش کردم. ماسک صورت گذاشتم. بعد از حموم با شونه گرد اول سشوار کشیدم و بعدشم یکم با اتوی مو کرلی کردم. برای اولین تجربه بد نبود. در آستانه ی سی سالگی درس و مهارت آموزی رو بوسیدم گذاشتم کنار و کلی وقت به ظاهرم رسیدگی میکنم. انگار تعادل توی زندگی من قرار نیست برقرار...
-
نیمه کاره و رهاشده
سهشنبه 4 آذر 1404 09:50
دارم یه نگاهی به وبلاگ هایی که از ۱۴۰۰ نوشتم میندازم. چندین بار راجع به کتاب هایی که داشتم می خوندم نوشتم. در کمال تعجب و شرمندگی هیچ کدوم از این کتاب ها رو تموم نکردم. حتی نمیدونم چنددرصد پیش رفتم: ۲۰ درصد؟ ۳۰ درصد؟ کی شروع شد و کی رها شد؟ خدا میدونه. نمیدونم تموم کردن چیزی مثل کتاب اصلا برام ارزش هست یا نه. لازم...
-
برزخ
یکشنبه 2 آذر 1404 03:36
قبل از اومدن به آمریکا در بیست و پنج سالگی، دوبار به جاده چالوس و استان مازندران سفر کردم. بار اول از ذوق نزدیک بود بمیرم. دوازده یا شاید سیزده سال داشتم. اون زمان گوشی دوربین دار نبود یا نداشتیم، لحظه به لحظه ی مسیر رو توی دفترچه م ثبت میکردم: با ماشین از کوه بالا رفتیم و ابتدای مسیر بیشتر خشک بود، مثل جاده های اطراف...
-
شعر شبانه
چهارشنبه 28 آبان 1404 00:52
*************** نه… هیچچیز در گذرِ زمان نمیماند؛ که زندگی، ناگزیر فصلی پس میزند و فصلی نو میآورد. باید روزی شعری در دستانت بروید، و شعری از وجودت جاری شود... و چون هر چیز دیگر، زمانی از میان برود. زندگی همیشه با روزیاش رام نمیشود؛ شاخه نیز برای رسیدنِ میوهها باید خم شود، تابِ بار را به تن بسپارد. عمر از تو...
-
بافت پشمی، چای داغ و پنجره ای رو به باران
جمعه 23 آبان 1404 09:03
خواب و کارهای خونه و دانشگاه کم کم داره برمیگرده روی روال سابق. هنوز مونده تا به روزهای کوتاه پاییز عادت کنم. هوا یکم بارونی شده و همینم جای شکر داره. کارکردن توی خونه دیگه برام جواب نمیده و باید هرروز از خونه بیام بیرون. توی خونه که هستم سعی میکنم بیشتر راه برم. کار دانشجوییم هم کلی قدم زدن داره. ورزش یه مدته رها...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 آبان 1404 11:19
چندروزه درست نتونستم استراحت کنم. شب ها نمیخوابم. کار خاصی هم نمیکنم. خیلی سرم توی گوشی بوده. حتی حرف زدن ازش هم حالم رو بد میکنه. به شدت خسته ام و پر از احساس پشیمانی و شرم... به خودم میگم از خودت خجالت بکش! ولی تاثیری نداره... دلم میخواد زندگی یه جا بایسته و چیزی حس نکنم. چرا بهتر نمیشه؟ چرا بهتر نمیشم؟
-
من برگشتم
پنجشنبه 15 آبان 1404 00:17
چهارشنبه ظهره و من از غارم اومدم بیرون. اصلا نمیدونم از کجا و چی بگم. فقط میدونم خیلی حرف دارم. انگار ذهنم رو یه غبار بزرگ از خستگی و بی رمق بودن گرفته. این چندروز قبل از خواب آلارمم رو خاموش کردم تا صبح بتونم بیشتر بخوابم ولی وقتی بیدار شدم بازهم احساس خستگی داشتم. به خودم توی آینه نگاه میکنم و دیدن چهره ی گرفته م...
-
مریضی، امتحان و فکرهای جورواجور
چهارشنبه 7 آبان 1404 10:28
مدت زیادی بود که ننوشته بودم. به وبلاگ ها هرازگاهی سرمیزدم اما نمیتونستم چیزی بنویسم. چندتا دوست عزیز هم کامنت گذاشتن که نتونستم جواب بدم. بعضی وقت ها حرف زدن برام سخت میشه و همین از آدم ها بیشتر دورم میکنه… نمیدونم شاید میخوام تو ورژن بهتری از خودم باشم قبل از اینکه با آدمها صحبت کنم… شاید هم از قضاوت و دیده شدن...
-
از حال بد به حال خوب
دوشنبه 21 مهر 1404 11:32
آخر هفته ی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم. بیشتر ساعتهای جمعه و شنبه رو در تو حالت افسرده یا خواب به سر میبردم. اما امروز همه چی بهتر شد. با سین وقت گذروندیم و حرف زدن باهاش کمکم کرد. نزدیک ظهر بود که بحث بالا گرفت و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. فکرکنم زیاده روی کردم. قسمت خوبش این بود که از خونه بیرون اومدیم و رفتیم...
-
موسیقی پاییزی, قهوه و کیک خونگی
دوشنبه 14 مهر 1404 20:03
این هفته توی سفر بودم و نوشته هام تبدیل به چرک نویس شد. اما مرتب اینجا سر میزدم و دوستای وبلاگی رو میخوندم. برای داشتن این فضا واقعا قدردانم. یه سری از دوستان وبلاگی واقعا قلم زیبایی در توصیف روزمره ها دارن. این خودش بهم انگیزه میده که بیشتر بنویسم. دیشب کابوس های عجیب غریب میدیدم و به سختی تونستم از جام پابشم. آهنگ...
-
کارآموزی پر!
جمعه 4 مهر 1404 04:36
امروز ایمیل گرفتم که برای کارآموزی دیگه منو نمیخوان. چون مهارت های من اون چیزهایی نبوده که میخواستن. امروز با سینیورشون ساعت ۱:۳۰ یه جلسه داشتم . طرف انگار دوباره داشت منو مصاحبه میکرد و خیلی از اسکیل هایی که میپرسید رو واقعا بلد نبودم. خیلی از چیزها رو هم بلد بودم و میدونستم که میتونم یادبگیرم چون کارهای مشابهش رو...
-
من یک زنم
سهشنبه 1 مهر 1404 22:27
دوباره خونریزی شدید شروع شده و باید حواسم رو جمع کنم. صبح بیدارشدم و به شدت بیحال بودم. بعد دوباره خوابم برد و خواب دیدم که توانایی پاشدن از جام رو ندارم و بقیه سعی میکردن کمکم کنن. یه حس شرم همراهش بود, چون دوست نداشتم بقیه بفهمن دلیلش پریود شدنه. خیلی عجیب غریب بود. صبحونه خوردم و الان بهترم! هفته ی پیش با خبرهای...
-
حال خوشی دارم
سهشنبه 18 شهریور 1404 22:14
نزدیک ساعت ۱۱ صبحه. بعدازظهر کلاس ندارم و یه حس خوشی خاصی دارم. هوا هم خنک تر شده. هوا ابری آفتابی و خیلی قشنگه. صبح پنکیک دارچینی و قهوه درست کردم, با مامانم حرف زدم و خیلی خوب بود. حس میکنم روحیه مامانم بهتر شده به خصوص وقتی پیش خونواده ش میره. این آخر هفته چندتا دستاورد جدید داشتم. صبح یکشنبه از خواب بیدار شدم,...
-
نگار و سردرگمی
شنبه 15 شهریور 1404 11:00
روز و هفته ی طولانی ای داشتم. کلاس جدیدم به اپلای کاری و تمرین کدنویسی و کار دانشجویی و کلاسهای گروه درمانی اضافه شده. واقعا برام سخته کارها رو اولویت بندی کنم. شاید مهارتیه که هنوز بلد نیستم و شاید هم مسیله ایه که یه جواب واحد نداره. تصمیم گرفتم یه کاری رو فقط شروع کنم و کمتر نگران اولویتش باشم. همین که مدام ذهنم رو...
-
می نویسم که نوشته باشم
چهارشنبه 29 مرداد 1404 00:26
نوشته هام خیلی روتین و حوصله سربر شدن. حداقل برای خودم که اینطوره. ولی بازم مینویسم و توی چرک نویس نمیذارم شاید یه فرجی شد. مثلا یهو یه وبلاگ نویس خلاق و باحال شدم که کلی ذوق نوشتن و انتشار نوشته هاش رو داره. جدیدا از خریدکردن لذت میبرم و حالم رو بهتر میکنه. اما بعضی وقتها حالت implusive پیدا میکنه مثل دیروز. اومدم یه...
-
یه روز بیخود ولی عادی
پنجشنبه 23 مرداد 1404 09:44
دل دردم از صبح امروز خیلی بهتر شد, فکرکنم با همون داروها نجات پیدا کردم. صبح به خاطر یه جلسه زود بیدارشدم وگرنه دلم میخواست تا ظهر بخوابم. کل روز حس خواب و خستگی داشتم که از قضا با استرس کارهای مربوط به جاب اپلیکیشن ترکیب شده بود. و نتیجه ش کاملا مشخصه! اهمال کاری و چرخیدن توی گوشی و تلویزیون و نرسیدن به هیچ کاری....
-
زندگی در همین جا, در همین لحظه
چهارشنبه 22 مرداد 1404 08:25
خیلی وقت ها میخوام بنویسم ولی به خاطر قضاوت تند از خودم صفحه ی بلاگ اسکای رو سریع میبندم. بعضی وقتا هم صفحه دفترم رو میبندم. با خودم میگم دوباره میخوای یه مشت خزعبل بنویسی که خوندنش حالت رو بدتر کنه؟ یادم نمیاد کی آخرین بار با خیال راحت نوشتم. نوشتم فقط برای اینکه نوشته باشم. فقط برای اینکه فکرام رو روی صفحه ی لعنتی...
-
پراکنده
پنجشنبه 16 مرداد 1404 10:58
ساعت نزدیک ۱۲ شبه و به شدت خسته ام. اما واقعا دوست دارم اینجا بنویسم. هربار میام بلاگ اسکای شوق و ذوق خوندن وبلاگ های دیگه یا چک کردن نظرها رو دارم. آخر هفته بیشتر به استرس و دعوا و حال بد و بیخوابی گذشت. سین رفته بود سفر کاری و منم کلی وقت جلوی تلویزیون بودم. اما صبح دوشنبه به خودم اومدم و دوباره برای خودم برنامه...
-
من همینجام
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:44
خیلی وقته ننوشتم ولی وبلاگ ها رو میخونم. احساس یه روح سرگردان دارم. این چندروزه یکم مضطربم و ساعت خوابم به هم ریخته. اما در کل زندگیم روال بهتری پیداکرده و بیشتر میتونم برنامه بریزم. تمرین کدنویسی رو تقریبا هرروز انجام میدم. احساس رضایت دارم. کلاس های گروه درمانی رو مرتب میرم. دوستای جدید پیداکردم و بیرون گروه هم...
-
تابستان عجیب
شنبه 3 خرداد 1404 18:23
روی مبل هال نشستم و پتو روی خودم انداختم. صبح شنبه ست و هوا ابری و کمی خنکه. هرچی به دور و برم نگاه میکنم فقط خرت و پرت هایی رو میبینم که از یه هفته پیش جمع نشدن. گردن و شونه ها و کمرم نسبت به دیشب بهترن, ولی هنوز درد و تنش زیادی توشون حس میکنم. هنوز نفهمیدم این احساس درد و خستگی زیاد به خاطر ضعف عضلاته یا pms یا...
-
فرصتی برای بودن
یکشنبه 24 فروردین 1404 07:47
این روزها که کار دانشگاهم به حداقل ممکن رسیده, فرصت بیشتری دارم که با خودم و فکرهام تنها باشم. روشهای مختلف رو برای بهترشدن امتحان کنم. با دوست ها و خونواده بیشتر حرف بزنم. به یاد ندارم که هیچ وقت قبلا چنین چیزی رو تجربه کرده باشم. خیلی روزه که سردرد عجیب غریبی گرفتم. یکم شبیه سرگیجه و احساس سبکی در سر هم هست. امروز...