جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

من برگشتم

چهارشنبه ظهره و من از غارم اومدم بیرون.

اصلا نمیدونم از کجا و چی بگم. فقط میدونم خیلی حرف دارم.

انگار ذهنم رو یه غبار بزرگ از خستگی و بی رمق بودن گرفته. این چندروز قبل از خواب آلارمم رو خاموش کردم تا صبح بتونم بیشتر بخوابم ولی وقتی بیدار شدم بازهم احساس خستگی داشتم.

به خودم توی آینه نگاه میکنم و دیدن چهره ی گرفته م بیشتر ناامیدم میکنه.

میدونم قسمت بزرگی از بی انرژی و حال روحی بدم به مشکلات گوارشی مربوطه. و البته ورزش نکردن. 

دوست دارم دوباره بشم اون نگاری که چندبار در هفته خودش رو مجبور میکرد بره یوگا. واقعا حس خوشایندی داشت.

هوا خیلی زود تاریک میشه و کلاس یوگا بعد از تاریک شدن هواست. محله ی چندان جالبی نداره. باید یه فکری برای رفت و آمدم بکنم.

بالاخره ی هفته ی پیش امتحان رانندگی رو قبول شدم. قبلا اینجا نوشته بودم که چه مشکلاتی باهاش داشتم و برام تبدیل به غول شده بود.دفعه ی پنجمی بود که امتحان میدادم. ذهنم هزار دلیل میاورد که امتحان اون روز رو کنسل کنه. اما یه صدای دیگه ای توی ذهنم گفت باید هرطور شده بری و دوباره امتحان کنی. اون لحظه ای که بهم گفت قبول شدی ازش پرسیدم راست میگی؟ بعد همینجوری توی ماشین نشستم و دوباره برگه رو نگاه کردم. سین فکرکرده بود دوباره رد شدم. اما من بهش گفته بودم که اگه ایراد الکی ازم بگیره دعوا راه میندازم. :)) خوب شد که ختم به خیر شد و ذهنم ازش نجات پیداکرد. دیگه میتونم برای خودم مستقل اینور اونور برم. 

از دانشگاه فقط یه ترم دیگه مونده و احتمالا وقت زیادی داشته باشم. از وقتی که کارآموزی قبلی ادامه پیدانکرد تقریبا دیگه اپلای نکردم. یه کورس آنلاین شروع کردم که با یه روش جدید برای مصاحبه خودم رو آماده کنم.

با سین راجع به بچه دار شدن حرف زدیم، این بار با جزییات بیشتر. دیگه نمیخوام درباره ی این موضوع ساعت ها تنهایی فکرکنم. بچه دارشدن یه تصمیم دونفره ست و فکرکردن تنهایی بهش از اساس اشتباهه. من خیلی زود پرت شدم توی بزرگسالی...از اوایل دهه ی بیست زندگیم دکتر زنان میرفتم و مدام با این سوال که کی میخوای بچه دار بشی مواجه بودم. به خاطر مشکلاتی که داشتم مجبور شدم خیلی زودتر از بقیه ی آدمها بهش فکرکنم، حتی وقتی فردی توی زندگیم نبود. چندسال گذشت و مدتی گذاشتمش کنار. همیشه میخواستم کارپیداکنم تا بتونم راحت تر به این قضیه فکرکنم و بدونم که میتونم تاحدی بچه رو تامین مالی کنم. اما شرایط جور دیگه ای پیش رفت و الان توی سنی ام که باید زودتر تصمیم بگیرم.

فعلا چندتا قدم کوچیک برداشتیم: پیام دادن به دکتر، زنگ زدن به بیمه، و پرس و جوهای این مدلی. 

برآیند خواستن و توانستن همه چیز رو مشخص میکنه. 

حس میکنم هرلحظه ممکنه جابزنم و حتی دیگه پرس و جو رو هم متوقف کنم. 

و اشکالی هم نداره.

من عاشق وقت گذروندن با بچه هام. اما با خودم به این پذیرش رسیدم که ممکنه بچه ای از خودم نداشته باشم. و میدونم هزاران کار دیگه هست که میتونم انجام بدم که جاش رو پرکنه.

تراپیست جدیدم مادر دوتا بچه ست. دقیقا به همین دلیل بحث رو رسما وارد تراپی کردم. عجیب غریب بود اما انجامش دادم. فهمیدم که مردم خیلی کم راجع بهش حرف میزنن.

اینم از داستان جدید ذهن من.



مریضی، امتحان و فکرهای جورواجور

مدت زیادی بود که ننوشته بودم. به وبلاگ ها هرازگاهی سرمیزدم اما نمیتونستم چیزی بنویسم. چندتا دوست عزیز هم کامنت گذاشتن که نتونستم جواب بدم. بعضی وقت ها حرف زدن برام سخت میشه و همین از آدم ها بیشتر دورم میکنه… نمیدونم شاید میخوام تو ورژن بهتری از خودم باشم قبل از اینکه با آدمها صحبت کنم… شاید هم از قضاوت و دیده شدن میترسم… 


جالبه خیلی از نوشته هام توی حالت ریلکس نوشته شدن و برای همین هم به مخاطب چنین حسی میدن. الان هم دقیقا تو همون حالت هستم. یه آهنگ آرامش بخش گذاشتم، ناخن هام رو لاک قرمز زدم و منتظرم روزم تموم بشه و برم بخوابم.


تقریبا یه هفته ای مریض بودم، جوری که بیشتر روزها از تخت هم نمیتونستم بیام بیرون. فکرکنم بیشتر روزها رو یا خواب بودم یا حداقل دراز کشیده بودم. اول دل درد عجیب غریب، بعدش سرماخوردگی و در انتهای کار هم پریود با خونریزی شدید. 


مریض شدن توی غربت سخته. از وقتی ازدواج کردم و با مریض شدن مسئولیت ها میفته روی دوش سین احساس سربار بودن زیادی میکنم. بعضی وقتا بدنم عجیب غریب رفتار میکنه و مدام با خودم کلنجار میرم  که آخه من چه کار اشتباهی کردم که مثلا اینقدر دل درد گرفتم؟ گاهی حس میکنم دیگه خوب نمیشم و چیزی ازم نمونده. گاهی حس میکنم نمیتونم از پس خودم بر بیام و کاش این زندگی لعنتی تموم می شد. اما همه ش گذشت و به هرحال دوباره اینجام.


این چندروز دلم برای کوچیک ترین روتین های زندگی تنگ شده بود. اینکه بتونم آشپزی کنم, هرغذایی بخوام رو بتونم بخورم, به خودم رسیدگی کنم، برم بیرون و خرید کنم، آدمها رو ببینم، حتی اینکه بتونم درس بخونم یا رو یه چیزی تمرکز کنم هم لذت خاص خودش رو داره. 


میخوام برای تک تکشون قدردان باشم.


میخوام بیشتر مراقب خودم باشم.


دیروز کلی آشپزی کردم و هرچی غذا میخوردم بازهم گرسنه م بود. امروز هم به تمیزکاری, تمرین رانندگی و خرید گذشت. 


دوره ی گروه درمانی چند روزه که تموم شده. به عبارتی ازش فارغ التحصیل شدم. از الان فقط هفته ای یه بار جلسه ی تراپی میرم. شبیه کسی ام که گچ پاش رو بازکردن و الان باید بدون کمک راه بره. گاهی می ترسه، گاهی ذوق میکنه و گاهی هم شک و تردید. خیلی عجیب غریبه، شبیه هیچ حسی که قبلا داشتم نیست. 


قبل ازینکه مریض بشم امتحان درسم رو دادم. روش درس خوندنم رو تغییر دادم و سعی کردم مفیدتر باشه. نسبت به قبل وقت خیلی کمتری گذاشتم. شاید هم میزان وقتی که به نگرانی برای امتحان میگذروندم کمتر بود.


امتحان اون روز ساعت ۲ بعداز ظهر بود. حدود ساعت ۱۱ بود که بساط درس خوندن رو جمع کردم و رفتم که بخوابم. یه سری سوال مونده بود و چندتا مبحث کوچیک رو هم نتونسته بودم بخونم. توی ذهنم برنامه ریختم که صبح قبل از امتحان براشون وقت بذارم. اضطراب نداشتم. شاید ذهنم هنوز توی اون فرمول ها و الگوریتم ها میچرخید و تو حالت کنجکاو باقی مونده بود. خلاصه هرچی که بود تا دم دمای صبح نذاشت من بخوابم. حالا تازه اضطرابم شروع شده بود. دفعه ی سوم یا چهارمی بود که برام اتفاق میفتاد و اعصابم حسابی به هم ریخت. نهایتا پاشدم و یه سریال ایرانی که قبلا دیده بودم رو دوباره نگاه کردم. دوساعتی خوابیدم و با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. تو حال مناسبی نبودم و قلبم تندتند میزد. منم طبق توصیه هایی که توی گروه درمانی شنیده بودم چندتا تمرین مختلف پشت سرهم انجام دادم. تمرین ها اثر گذاشت و آروم شدم. همچنان خواب بودم ولی تونستم کارها رو هرطور شده بود تا یه جایی پیش ببرم و برم سرجلسه ی امتحان. 


همین الان نمره م رو چک کردم. نمره ی بدی نبود با اینکه زیر میانگین بود. 


اما واقعا کدوم باید برام مهم باشه؟ اون همه تلاش برای بهترشدن و فهمیدن درس و کناراومدن با اضطراب و بی خوابی, یا یه عدد کنار اسمم؟


جواب به این سوال داستان سالهای سال اضطراب درس و دانشگاهی بوده که باهاش دست و پنجه نرم کردم. بیست و نه سال طول کشید تا بفهمم ارزش من به یه عدد نیست، چه نمره باشه چه رتبه کنکور، رنک دانشگاه، حقوق، سنی که توش به چیزی میرسم، تعداد کشورهایی که رفتم، تعداد کتاب هایی که خوندم و هزاران عدد دیگه. عددها خیلی کاربرد داشتن و دارن. اما مشکل من جایی شروع شد که معیار ارزش گذاریم شدن؛ حتی توی فضای شخصی ذهنم. مشکل وقتی پیدا شد که عددها برام مهمتر از ماجرای پشت عددها شدن، بدون اینکه خودم کاملا متوجهش باشم.


شاید هم زیاد تقصیر ماها نیست. توی جامعه ای بزرگ شدیم که برای خیلی ها جز درس راهی وجود نداشت. هرچی هم بود توی ذهن و خیال بود نه توی واقعیت. واقعیت عدد حقوق ماهیانه ی چندرغازی بود که کفاف یه اجاره خونه رو هم نمی داد. شاید اضطراب درس و مدرسه برای من و امثال من خیلی هم چیز عجیبی نبوده. نهایتا همون نمره ها و معیارهای ظاهری باعث شد خیلی از همون آدمها از کشورشون بزنن بیرون. که شاید خرج و دخل ماهیانه شون به هم بخوره. که مجبور نشن برن سربازی، یا از هزارتا بدبختی ریز و درشت دیگه فرارکنن.


یه مهاجر توی جامعه ی مقصد هویتی داره که با کلی عدد گره خورده. برای کسی مهم نیست طرف چه جور آدمیه. مهمترین معیار بقاست برای دویدن, برای رسیدن به مقصدی که خیلی وقت ها انتهاش معلوم نیست.


سرتون رو درد نیارم؛ دنیای اطراف من دست نخورده باقی مونده. همچنان با این عددها و برچسب هاست که میشه زندگی رو بچرخونم و جلوبرم. اما فهمیدم معنای زندگی خیلی خیلی وسیع تر از ایناست. یه جورایی  بین خودم و عددها فاصله گذاشتم. اینطوری حداقل شاید بتونم توی ذهنم ارزش های بهتری بسازم و تو اون جهتی برم که واقعا میخوام، نه اونی که دنیای اطراف به من دیکته میکنه.


شاید این همون چیزیه که میتونه زندگی رو قابل زیستن کنه؛ و شاید کمی قشنگ تر، دلنشین تر و سبک تر.


پی نوشت: بالاخره کلید ویرگول فارسی (،) رو پیدا کردم و ازون ویرگول قبلی نجات پیداکردم ... دلم میخواد همینطوری پشت سرهم ازش استفاده کنم ،،،،،،،،،،،،، ،،،،،،،، ،،،،،،،،،،،،،،

از حال بد به حال خوب

آخر هفته ی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم. بیشتر ساعتهای جمعه و شنبه رو در تو حالت افسرده یا خواب به سر میبردم. اما امروز همه چی بهتر شد. با سین وقت گذروندیم و حرف زدن باهاش کمکم کرد. نزدیک ظهر بود که بحث بالا گرفت و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. فکرکنم زیاده روی کردم. قسمت خوبش این بود که از خونه بیرون اومدیم و رفتیم همون مکان همیشگی. یکم وسط کتاب ها چرخیدیم, قهوه خوردیم و منم بالاخره استارت امتحانی که این هفته دارم رو زدم. کار دانشجوییم رو اصلا نتونستم انجام بدم و همچنان هم از کار تخصصی خبری نیست. ته دلم میخوام همچنان به اپلای کردن ادامه بدم و کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم,  اما خیلی از روزها هیچ انگیزه ای براش نداشتم.


یه کتاب راهنمای sketching گرفتم. اون مدلی نیست که قدم به قدم یادت بده چطوری طراحی کنی, بیشتر راجع به طراحی از فضاهای زنده, طبیعت, آدمها و اشیاست و یه دید کلی میده تا راهنمای قدم به قدم. از حس و حالش تا الان خوشم اومده. میخوام یه طرح دامن ساده پیدا کنم و برای خودم دامن پاییزی بدوزم. چندتا ایده توی ذهنمه ولی هنوز وسیله ای نگرفتم. یکی از دوستام بهم پیشنهاد که باهاش برم یه کلاب خیاطی که همه امکانات لازم رو هم داره و از الان براش ذوق دارم :)


این هفته میخوام به غذا و تحرکم بیشتر توجه کنم. به خصوص اینکه این مدت تعداد وعده های غذاییمون کم بوده و هیچ تنوعی هم نداشته و کاملا روی روحیه و انرژیم اثر میذاره. برای ورزش هم میخوام از حرکات کششی شروع کنم.


دو تا از دوستام با هم ازدواج کردن و آخر هفته یه دورهمی کوچیک گرفتن. برای من هم قشنگ بود و هم اضطراب آور. همیشه ازین که دوستام با هم توی رابطه برن میترسیدم و این نشون میده که چقدر از اختلاف و دعوا و ناسازگاری میترسم. البته من نقشی توی آشناییشون نداشتم. از من راجع به رابطه بعد ازدواج میپرسیدن و من حس میکردم از همه ی اون بحران ها تا الان یه جوری گذشتم, ولی خودمم نمیدونم چطوری. فقط یادمه که خیلی سخت و دردناک بوده و حتی زیاد نمیخوام بهش فکرکنم چون به هرحال تموم شده. اونی که در لحظه از زندگی مشترک و مسیرش لذت میبره برنده ست, چون برای ادامه راه هیچ تضمینی نیست. راستی برای عروس گل لاله سفید و دوتا کیک کوچیک بردم و خیلی خوشش اومد. ترکیب لباس سفید گل دار و موهای بلند مشکی عروس با دست گل لاله خیلی دوست داشتنی بود ... هم نگرانم و هم ذوق دارم. حس عجیبیه. 


راجع به بحث های امروزم با سین کلی حرف دارم. باید یه جا ثبتشون کنم تا یادم نره چه حس هایی رو تجربه کردم. چه دورویی هایی دیدم و قلبم چطور شکست. میخوام یادم بمونه که رفتار خونواده ش این مدت چقدر سمی بوده و دقیقا به همین دلیله که رابطه م رو باهاشون کم کردم. بعد از حرف زدن با خواهرم و سین به این نتیجه رسیدیم که از یه سری اعضای خونواده ش باید قطع امید کنم. شاید تصورات ذهنم این بوده که کیلومترها دور از خونواده م میتونم یه حدی از صمیمیت و حمایت عاطفی رو تجربه کنم. ولی واقعیت این نبوده و نیست. محبت و صمیمی بودن یه مسیر دوطرفه ست و از یه طرفه بودنش خسته شدم. شاید هم از نظر خودم محبت کردم و نه از دید اون ها. یا اینکه خودم هم نسبت به گذشته عوض شدم و اجازه ی یه سری رفتارها رو به اطرافیانم نمیدم. حس میکنم این آدمها توی یه دنیای دیگه ای زندگی میکنن. بعضی وقتا از غریبه ها محبت و دلسوزی ای دیدم که ازین به اصطلاح آشناها ندیدم. از ته دلم دوست دارم یه روزی بیاد که به این موضوع بی تفاوت باشم و ذهنم رو درگیرش نکنم. شاید شادترین روز زندگیم همون روز باشه.



موسیقی پاییزی, قهوه و کیک خونگی

این هفته توی سفر بودم و نوشته هام تبدیل به چرک نویس شد. اما مرتب اینجا سر میزدم و دوستای وبلاگی رو میخوندم. برای داشتن این فضا واقعا قدردانم. یه سری از دوستان وبلاگی واقعا قلم زیبایی در توصیف روزمره ها دارن. این خودش بهم انگیزه میده که بیشتر بنویسم.


دیشب کابوس های عجیب غریب میدیدم و به سختی تونستم از جام پابشم. آهنگ پاییزی گذاشتم, قهوه و یه کیک کوچیک درست کردم. یکم نرمش کردم. سراغ وبلاگ اومدم. با وجود کابوس ها تونستم به اندازه ی کافی استراحت کنم و خداروشکر حالم خوبه. 


دیروز از سفر یک هفته ای به ساحل شرقی برگشتیم. بالاخره این بار تصمیم گرفتم که با سین برم سفر کاری. کلاس هام رو یه هفته نرفتم و یه سری هزینه ی اضافی هم پرداخت کردیم که شرکت سین پوشش نمیداد. در کل راضیم. شهر اولی که رفتم طبیعت فوق العاده ای داشت. روبروی محل اقامتمون پنج تا برکه پشت سر هم بود و دورش هم کلی پارک و درخت. صبح یکی از روزها اونجا رفتم پیاده روی که خیلی خاطره انگیز بود. هرروز صبح غازها پشت سرهم راه میفتادن و طول برکه رو شنا میکردن. وقتی بیدار میشدم میتونستم از پنجره ببینمشون و لذت ببرم. غیر از اون سه تا موزه هم رفتم. کاش بتونم با جزییات بیشتر بنویسم و عکس ها رو اینجا بگذارم.


بعضی روزها هم توی سفر اضطراب زیادی داشتم و کنترل اوضاع از دستم خارج میشد. برای فرار از این حس ساعت ها وب گردی میکردم یا فیلم های جورواجور میدیدم که البته بعدش حالم بدتر میشد به جای بهتر. خوابم دو سه روزی به شدت به هم ریخت و سردرد و مشکلات گوارشی هم به همراهش اومد. به خصوص اینکه همچنان مشغول اپلای کاری و امتحاناش و داستان های مربوط به دانشگاه بودم. متاسفانه اضطراب هنوزم خیلی وقتا باعث میشه تو یه حالت فریز بشم و همون کارهای کوچیکی که وضعیت رو بهتر میکنه رو هم نتونم انجام بدم.


 یه بخش بزرگی از اضطراب ها و کابوس ها مربوطه به اوضاع ایرانه. هم نگرانی از وضعیت کلی و هم مربوط به خانواده. تصمیم دارم که این تعطیلات رو برم ایران و فکرکردن بهش یکم خیالم رو یکم راحت میکنه. 


برای کلاس دانشگاه امتحان و تکلیف دارم  و به شدت عقبم. عملا ترم قبلی رو کامل از دست دادم و دیگه فرصت و هزینه ی  حذف کردن یا ردشدن کلاس ها رو ندارم. نمیدونم چه کنم. تمرکزم به اندازه نیست و خودمم میدونم که جدیدا موقع انجام دادن کاری به شدت حواسم پرت میشه و زمان رو از دست میدم. خیلی وقتا هم درحال انکارکردن شرایط به سر میبرم که به اندازه ی مورد قبلی بده و تاحالا خیلی منو زمین زده.


 این ترم برای کارپیداکردن خیلی بیشتر تلاش کردم و جواب های بیشتری گرفتم.با این وجود گاهی حس میکنم تو یه باتلاقم و جلو نمیرم. مثلا توی امتحان های کدنویسی سرعتم خیلی پایینه و همین باعث میشه از اون مرحله نتونم برم جلوتر. عملکردم به شدت به میزان خواب و حال روحیم بستگی داره. نمیتونم از خودم انتظار داشته باشم همیشه توی شرایط جسمی خوب باشم و ازونطرف هم باید کار پیدا کنم.  یکی از گزینه هام اینه که چندماه دیگه تلاش کنم و بعد برم سراغ یه مدل کار دیگه که ورود بهش اینقدر سخت نباشه.


یه دوست وبلاگی راجع به مشکلات جسمی و روحی نوشته بود و منم کامنتی راجع به مانیتور کردن مود و علایم فیزیکی براشون گذاشتم. نمیدونم اینجا رو میخونن یا نه ولی میخوام بیشتر راجع به کامنتی که گذاشتم توضیح بدم...


خیلی وقتا فکرکردم که روی زندگیم کنترل دارم ولی بیشتر توهم بوده یا واقعیت. پذیرفتنش برای من خیلی خیلی طول کشید و هنوز هم باید به خودم یادآوری کنم که من روی خیلی چیزها کنترل ندارم. کامنت من بیشتردر مورد خودآگاهی بود تا کنترل. راجع به دقت کردن به تغییرات هرچند کوچیک و اینکه همین تغییراتن که نهایتا میتونن وضعیت رو بهتر کنن. یه جایی توی ذهنم فکرمیکردم که میشه همیشه کنترل اوضاع رو در دست داشت و روزهای بیماری و اضطراب رو به نزدیک صفر رسوند. همون چیزی که میخواستم ولی کنترلی روش نداشتم! اما دارم رفته رفته سعی میکنم که تمرکزم رو تغییر بدم. بپذیرم که روزهای بد و احتمالا وحشتناکی در انتظارم خواهند بود و اینکه چطور میتونم با وجود چنین اون شرایط , با تغییرات کوچیک حالم رو بهتر کنم. 


برای رسیدن به جایی که هستم , برای اینکه بتونم مهارت های گروه درمانی رو دنبال کنم,  و برای اینکه بتونم اینجا بشینم و راجع بهشون بنویسم راه زیادی اومدم که بدون کمک دارویی , امتحان کردن داروی های مختلف و دوز های مختلف امکان پذیر نبود. بدون حمایت مالی و معنوی اطرافیان هم امکان پذیر نبود. 


هنوز هم وقتی به یه نفر توصیه ای میکنم یه صدایی تو ذهنم میگه که تو هنوز نمیتونی خودت رو درست جمع کنی اون وقت برای بقیه نظر میدی؟ 

ولی اشکالش چیه؟ شاید یه راه حلی یه زمانی برای یه نفر کار میکرده و شاید برای یه نفر دیگه هم چاره ساز باشه. به علاوه اینکه این نظرها برای یه شخص بیرونی راحت تر به ذهن میرسن , به دلیل اینکه شخص دوم میتونه  از فاصله ی بیشتری مشکل رو ببینه و مستقیم درگیرش نیست. برای همین شاید بتونه  به جزییاتی توجه کنه که خود فرد توی اون شرایط نمیتونه ببینه.

هدف بعضی انواع تراپی هم اینه که به مرور فرد بتونه مشکلاتش رو به عنوان یه مشاهده گر و با فاصله ی بیشتری از خودش ببینه. 

تو گروه درمانی یادگرفتم که بهش Cognitive Defusion (فاصله گیری شناختی) میگن. یه لینک فارسی پیداکردم که بیشتر توضیح میده: https://public-psychology.ir/1402/02/act/





کارآموزی پر!

امروز ایمیل گرفتم که برای کارآموزی دیگه منو نمیخوان. چون مهارت های من اون چیزهایی نبوده که میخواستن.


امروز با سینیورشون ساعت ۱:۳۰ یه جلسه داشتم . طرف انگار دوباره داشت منو مصاحبه میکرد و خیلی از اسکیل هایی که میپرسید رو واقعا بلد نبودم. خیلی از چیزها رو هم بلد بودم و میدونستم که میتونم یادبگیرم چون کارهای مشابهش رو انجام داده بودم.  بهش گفته بودم من تا ۲ بیشتر نیستم اما طرف تا ساعت ۱ و ربع همینطور داشت حرف میزد و کلا از یه چیز میپرید رو یه چیز دیگه. بعد خدافظی کردیم و قرار شد تایم هامون رو برای هم بفرستیم که میتینگ رو ادامه بدیم. وقتی اومدم پیام بدم بهش دیدم دسترسی من به slack یارو بسته ست. منم بهش گفتم لطفا دسترسی بده تا بتونم پیام بدم میتینگ رو ادامه بدیم. چندساعت بعد دیدم منیجر و فاندر ایمیل زدن که ما دیگه تو رو نمیخوایم چون سینیور گفته من مهارت های دیگه ای میخواستم که این نداره.


به نظرم رفتارشون professional نبود که قبل ازینکه حتی بتونم به طرف پیام بدم دسترسی منو بستن. خیلی زشته که ارتباط طرف رو با افراد گروهش بدون قرار قبلی ببندی. ازونطرف مدیریتشون بدبوده که از اول به جای منیجر, سینیور با من مصاحبه نکرد که من و خودش رو یه هفته علاف نکنه. حس میکنم خودشون هم نمیدونن دارن چیکار میکنن. البته جای شکرش هست که نهایتا ایمیل فرستادن و توضیح دادن. 


عصبانی و ناراحتم و یکم هم ناامید. تصورم نسبت به دنیای استارتاپ یا کلا دنیای کار بد بود و الان بدتر هم شد. اونم توی اولین تجربه کار گرفتنم. دیگه مجبور نیستم نگران کارهاش باشم. شاید خوبه که با خیال راحت میتونم با سین برم سفر کاری و بهش فکرنکنم.


پانوشت ۱: یه یادآوری دیگه برای خودم که کار فقط یه بخش از زندگیمه و تعیین کننده ارزش یا هویت من نیست.

پانوشت۲: حس میکنم در کل این نوشته خیلی مودب بودم و حتی کلمه های زشتی که نوشته بودم رو پاک کردم خیلی عجیبه! مگه نباید با خواننده هام صمیمی باشم؟