جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

دلم حرف زدن میخواد!

اول از همه دوباره بگم که چقدر خوشحالم اینجام و دلم برای همتون تنگ شده بود. یه سری از بهترین دوستای وبلاگیم نیستن یا جواب ندادن و این عمیقا دردناکه. من از بعد جنگ تصمیم گرفتم خبر دنبال نکنم و نتیجه ش این بود که الان تیمارستان نیستم. به جاش توش دانشگاه نشستم و دارم زندگی پوچ و مسخره ی خودم رو پیش میبرم. به خونواده یا دوستام پیام میدم و زنگ میزنم و فعلا همین برای من بسه. 


دوماه پیش بالاخره فارغ التحصیل شدم و  یه بار چندتنی از روی دوشم برداشته شد. یا بهتره بگم یه چیزی گلوم رو مدت ها گرفته بود و بالاخره رهام کرد. دوران بعد از دانشجویی اونقدرها هم ترسناک نبود. تا اینجاش نسبتا خوب پیش رفته و برای خودم یه برنامه و ساختار مشخصی دارم که باعث میشه روزهام نسبتا پروداکتیو باقی بمونه. یا حداقل اگر هم نیست برگرده به حالت تعادل. هنوز هم کاردرمانی میرم و تراپی رو یه مدته متوقف کردم. یه کارآموزی هم دارم انجام میدم. البته حقوق نداره یا به عبارتی منبع درآمدی دیگه ندارم. این در حال حاضر بزرگترین عامل تنش و نگرانیه و رابطه م با سین رو هم تحت تاثیر قرار میده. غیر از اون همچنان دنبال کارم: تمام وقت، پاره وقت، کارآموزی و خلاصه هرچی که به رشته م ربط داشته باشه و یه حقوقی بده. 


بالاخره عدد ۳ جلوی سن من هم اومد. انگار داره بهتر میشه. دنیا همونی بوده که هست ولی خیلی چیزها اهمیتشون رو برام از دست دادن. زودتر رها میکنم و خودم رو آسون تر میبخشم. به رفتار اشتباه آدمها واکنش نشون میدم. از خودم مراقبت میکنم و تعادل روحی بیشتری دارم. خلاصه که حس خوبیه. برای همتون آرزو میکنم. 


خبر ریز و درشت زیاد هست ولی فعلا همین ها به ذهنم رسید. برام دعا، آرزو،‌ انرژی مثبت یا هرچیزی که دوست دارین بفرستین. منتظر کامنت ها و پیامهاتون هستم.


حال دلتون خوش


بالاخره بلاگ اسکای رو وصل کردم!!!

بچه هااااااااا من برگشتم!

باورم نمیشه دوباره تونستم بیام تو وبلاگم!

دلم برای اینجا یه ذره شده بود! آخر سر تصمیم گرفتم وی پی ان پولی ایران بخرم...

واقعا نیاز دارم به این محیط

امیدوارم هنوز کسی باشه که اینجا رو میخونه...

بی مقدمه

سلام بچه ها.


این مدت پر از اتفاق های جورواجور بوده و هست. مدت زیادیه که نبودم و خیلی چیزها تغییر کرده.


اوایل دی بود که رفتم ایران. از یکی دوماه قبل برنامه ش رو ریخته بودم. در واقع مدام نگران بودم و به خودم این قوت قلب رو داده بودم که بعد از تموم شدن ترمم میرم و خانواده م رو میبینم. و چه کار خوبی کردم.


چندروز اول بهت زده شده بودم. هنوز هم توی شوکم و گاهی خیلی نگران. برام حرف زدن از اتفاقاتی که افتاده خیلی سخته.فقط میتونم بگم که یه سری انسان شریف و از خود گذشته باعث شدن بتونم دوباره یکی از عزیزانم رو ببینم. 


آدمهایی که توی شرایط خیلی سخت و با قلب شکسته بازهم بهترین خودشون رو به نمایش میذارن. توی شرایطی که خیلی ها امیدشون رو از دست دادن و وضعیت زندگی مدام سخت تر میشه.


تقریبا یک هفته بعد از رسیدنم بود که همه ی اون اتفاق ها افتاد: قطعی کامل اینترنت. ممنوعیت عبور و مرور. صدای تیر و جیغ و فریاد. شاهد وحشت آدمهایی بودم که توی حساس ترین نقاط بدنشون ساچمه خورده بودند و توی کوچه ها و خونه های غریبه دنبال پناه بودند. و این فقط بخش خیلی کوچیکی از قضیه بود.


خدا میدونه اون شب ها چه اتفاقاتی افتاد. خدا میدونه چطور آثار جنایت هاشون رو تا صبح از بین بردند، طوری که جز خرابی در و دیوار و ساختمون چیزی دیده نمی شد ، و البته لکه های خونی که پراکنده روی زمین ریخته بود.


خدا میدونه این پیکر های بی جون رو چطور و کجا بردند و چندتا خونواده رو داغدار و وحشت زده کردند.


خیلی ها تو گوشه و کنار این مملکت پرپر شدند، از کودک و جوون تا میانسال و حتی سالمند.


طوفان خون راه انداختند و نذاشتند صدای کسی بیرون بیاد. نه تنها اینترنت و پیامک بلکه شب ها خط تلفن ثابت رو هم قطع کردند....


چندهفته گذشته و میدونم فیلم و عکسهای زیادی بیرون اومده، اما تحمل دیدنشون رو ندارم.


این حجم از جنایت کجای تاریخ ایران تکرار شده؟


اون روزها توی دنیای کوچیک درونم آرامش خاصی وجود داشت. بودن و نبودن من شاید فرق زیادی برای کسی نداشت اما حس میکردم اون لحظه جایی ام که باید باشم.


روزها و شبهای خیلی قشنگی رو با عزیزانم گذروندم و سعی کردم بهشون نزدیکتر بشم. لذت خوابیدن توی رختخواب قدیمی خودم رو تجربه کردم. دوباره توی پارک ها و محله های قدیمی چرخیدم . حتی یه سفر کوتاه رفتم. 


اما مجبور بودم که برگردم. 


درنهایت من و سین بعد از چندروز توی راه بودن و پشت سرگذاشتن چندتا شهر رسیدیم. فکرکنم چندروز کامل رو خوابیدیم و نهایتا به روزمرگی خودمون برگشتیم.


دیگه برام مهم نیست که واقعا به کجا تعلق دارم.


این سفر به من یاد داد که پیوند من با این سرزمین و این آدمها قوی تر از این حرفاست. به خودم قول دادم که توی قلبم یه جای خیلی بزرگ برای این همه علاقه بذارم. خاطره های قشنگی - که حتی توی شرایط خیلی سخت داشتیم - رو از یاد نبرم و امید داشته باشم که بازهم میتونم خاطره های خوب بسازم.


خلاصه که با این فکرها حالم نسبتا خوبه. البته تا وقتی که سراغ اخبار نرم.


میدونم شرایط هیچ وقت یکسان نمیمونه، اما تا کی نابودی و ظلم و جنایت باید ادامه داشته باشه؟ بلاتکلیفی کی دست از سرما برمیداره؟


از یکجا نشینی متنفرم

دوباره حالم خوب نیست. رفتم سراغ مستندهای تاریخی که قبلا می دیدم.

از نظر روحی نیاز دارم برگردم اون موقعی که شکارگر-خوراک جو بودیم. مدام ازینور به اونور میچرخیدیم، دنبال شکار یا گیاه خوراکی در طبیعت بودیم.

جی پی تی هم میگه بدن ما برای اون سبک زندگی طراحی شده.

ازش میپرسم ملت اون موقع ها با علایم پریود و بارداری و زایمان چطور اینهمه میچرخیدن؟

جواب هاش جالبه ، درست یا غلطش رو مطمین نیستم.

میگه اون زمان تعداد سیکل های قاعدگی کمتر بوده، به خاطر حجم کمتر چربی بدن، تحرک زیاد و مدت طولانی شیردهی.

بدن یه خانم باردار سالم کاملا برای این طراحی شده که اینور اونور بچرخه و فعالیت داشته باشه، چون به صورت طبیعی جنین توی بدن مادرش محافظت میشه.

کلی از مشکلات ما آدما از وقتی پیش اومد که انقلاب کشاورزی اتفاق افتاد و یکجا نشین شدیم. 

اندازه ی بدن کوچکتر شد و ضعیف تر، نسبت چربی به وزن بدن بیشتر شد، برای اولین بار مشکلاتی مثل خرابی دندون، انتقال بیماری بین انسان ها و بین انسان و دام رایج شدن. آدمها توی دامی افتادن که بیرون اومدن ازش غیرممکن بود: افزایش جمعیت. 

هدف تکامل هم افزایش جمعیت یه گونه توی یه بازه ی زمانی و در یه مکانه. اهمیتی به سلامت یا قوی بودن تک تک افراد اون گونه نمیده.

یکجانشنینی باعث شد بتونیم روی علوم قدیم، دین و ساختار اجتماعی تمرکز کنیم و مشاغل تخصصی تر به وجود بیان. هیچ چیز به اندازه ی انقلاب کشاورزی نتونست زیست ما و شکل کره ی زمین رو تغییر بده و شاید بشه گفت مهمترین عامل پیشرفت انسان تا به حال همین بوده. ولی در کنارش روز به روز مشکلات جدیدتری پدیدار شدن.

یکی از بزرگترینش همین به خطر افتادن سلامتی ما و اطرافمونه.

همینطوری رفتیم جلو، دنیای اطرافمون رو شناختیم و تغییرش دادیم. با این حال، با هیچ معیار مشخصی نمیتونیم بگیم که زندگیمون به صورت کلی بهتر شده یا نه. هیچ نقطه ی انتهایی هم وجود نداره.

به هرحال اینجاییم و راه برگشتی نیست.

شاید بشه بخش هایی از زندگی آدمهای کهن رو وارد زندگی حاضرمون بکنیم. یا اینکه برای حل مشکلات امروزمون ازشون الهام بگیریم.

جی پی تی یه کتاب پیشنهاد داد دقیقا با همین موضوع: "A Hunter-Gatherer's Guide to the 21st Century". 

حواس پرتی خوبیه برای این روزها، چون از اینجور موضوع ها خوشم میاد. البته کاملا احتمال داره که این کتاب هم به سرنوشت قبلی ها دچار بشه.

وقتی حالم خوش نیست شروع میکنم به زیرسوال بردن کل مسیری که انسان طی کرده. یکی نیست بگه حالا تو این وسط بیخیال قضیه شو.

 روزهای کوتاه و نور آفتاب کم مودم رو خیلی پایین آورده. استرس امتحان جمعه هم اضافه شده بهش، طوری که دوباره شب ها کابوس امتحان و آماده نبودن میبینم.

مغزم از درسی که این ترم گرفتم داره منفجر میشه. شاید دفعه ی پنجمیه که این سری اسلاید رو شروع کردم و هنوز هم نتونستم تمومش کنم.

کاش یا من تموم بشم یا این درس. یا این فکرهای بی انتها.

چیزایی که تو این پست نوشتم برداشت خودم از مستنده و بحث هام با هوش مصنوعی و به هیچ عنوان با استدلال علمی  یا استفاده از منبع معتبر نوشته نشده!  اگه مطلبی به نظرتون غیردقیق اومد ممنون میشم برام کامنت بذارین.

رسم و رسوم های عجیب

برای مهمونی کلی آماده شدم: به موهام روغن نارگیل زدم و ورزش کردم. ماسک صورت گذاشتم. بعد از حموم با شونه گرد اول سشوار کشیدم و بعدشم یکم با اتوی مو کرلی کردم. برای اولین تجربه بد نبود.

در آستانه ی سی سالگی درس و مهارت آموزی رو بوسیدم گذاشتم کنار و کلی وقت به ظاهرم رسیدگی میکنم. 

انگار تعادل توی زندگی من قرار نیست برقرار بشه، یا از اینور پشت بوم میفتم یا اونور پشت بوم.

شایدم به تعادل ربطی نداره. فقط میخوام دل خودم رو در لحظه خوش کنم با انجام دادن کارهایی که یه عمر خیلی از دخترا میکردن و من سراغشون نمیرفتم. یه جورجدید اجتناب کردن از کارهای مهم تر هم هست.

مثلا اینکه یه هفته دیگه امتحان دارم و کلی درس برای خوندن. 

امروز که به کلی رانندگی و مهمونی شکرگزاری گذشت. ازین رسم های عجیب زیاد خوشم نمیاد، به خصوص اینکه حتما باید بوقلمون و چندتا غذای مسخره ی دیگه سرو کنن. خوبیش این بود که مجبور شدم بعد کلی روز از اتاقم بیام بیرون و چهارتا آدم ببینم. و البته این بار غذای ایرانی( به همراه ته دیگ محبوبم) هم توی سفره بود!

شب زود برگشتیم که به موقع بخوابیم و فردا به کارهامون برسیم.


امیدوارم هرجا که هستین حال دلتون خوب باشه. از اجتناب و اهمال کاری هم به دور باشید!


پ.ن. ۱: آراسته بودن خیلی هم عالیه. ولی من حس میکنم بعضی وقتا بیشترین تمرکزم روی دیده شدنه نه اینکه خودم از آراسته بودن لذت ببرم. در نهایت بهم حس پوچی میده. زیادی با خودم درگیر نیستم؟

پ.ن. ۲: دیشب یه وبلاگ میخوندم که به نظرم نویسنده ش در انتهای افسردگی به سر میبرد. از من شاید ده سالی بزرگتر بود ولی چقدر یه سری افکار و دیدگاه هاش شبیه من بود. در عین حال صداقت و شجاعت خاصی توی نوشتنش داشت که من ندارم. غمی حس کردم که هنوز هم باهامه. مدام آینده رو جلوی چشمام میدیدم... باید شکرگزار باشم که هنوز به اون مرحله نرسیدم؟ یا اینکه امید بیشتری توی این دنیا دارم؟ یا برعکس، بفهمم زندگی چقدر میتونه برای یه سری بی رحم و ناعادلانه باشه و ازش برنجم؟ مگه غیر از اینه که زندگی به یه تار مو بنده و هرکدوم از این مصیبت ها برای خودمم کاملا میتونه اتفاق بیفته؟