جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

موسیقی پاییزی, قهوه و کیک خونگی

این هفته توی سفر بودم و نوشته هام تبدیل به چرک نویس شد. اما مرتب اینجا سر میزدم و دوستای وبلاگی رو میخوندم. برای داشتن این فضا واقعا قدردانم. یه سری از دوستان وبلاگی واقعا قلم زیبایی در توصیف روزمره ها دارن. این خودش بهم انگیزه میده که بیشتر بنویسم.


دیشب کابوس های عجیب غریب میدیدم و به سختی تونستم از جام پابشم. آهنگ پاییزی گذاشتم, قهوه و یه کیک کوچیک درست کردم. یکم نرمش کردم. سراغ وبلاگ اومدم. با وجود کابوس ها تونستم به اندازه ی کافی استراحت کنم و خداروشکر حالم خوبه. 


دیروز از سفر یک هفته ای به ساحل شرقی برگشتیم. بالاخره این بار تصمیم گرفتم که با سین برم سفر کاری. کلاس هام رو یه هفته نرفتم و یه سری هزینه ی اضافی هم پرداخت کردیم که شرکت سین پوشش نمیداد. در کل راضیم. شهر اولی که رفتم طبیعت فوق العاده ای داشت. روبروی محل اقامتمون پنج تا برکه پشت سر هم بود و دورش هم کلی پارک و درخت. صبح یکی از روزها اونجا رفتم پیاده روی که خیلی خاطره انگیز بود. هرروز صبح غازها پشت سرهم راه میفتادن و طول برکه رو شنا میکردن. وقتی بیدار میشدم میتونستم از پنجره ببینمشون و لذت ببرم. غیر از اون سه تا موزه هم رفتم. کاش بتونم با جزییات بیشتر بنویسم و عکس ها رو اینجا بگذارم.


بعضی روزها هم توی سفر اضطراب زیادی داشتم و کنترل اوضاع از دستم خارج میشد. برای فرار از این حس ساعت ها وب گردی میکردم یا فیلم های جورواجور میدیدم که البته بعدش حالم بدتر میشد به جای بهتر. خوابم دو سه روزی به شدت به هم ریخت و سردرد و مشکلات گوارشی هم به همراهش اومد. به خصوص اینکه همچنان مشغول اپلای کاری و امتحاناش و داستان های مربوط به دانشگاه بودم. متاسفانه اضطراب هنوزم خیلی وقتا باعث میشه تو یه حالت فریز بشم و همون کارهای کوچیکی که وضعیت رو بهتر میکنه رو هم نتونم انجام بدم.


 یه بخش بزرگی از اضطراب ها و کابوس ها مربوطه به اوضاع ایرانه. هم نگرانی از وضعیت کلی و هم مربوط به خانواده. تصمیم دارم که این تعطیلات رو برم ایران و فکرکردن بهش یکم خیالم رو یکم راحت میکنه. 


برای کلاس دانشگاه امتحان و تکلیف دارم  و به شدت عقبم. عملا ترم قبلی رو کامل از دست دادم و دیگه فرصت و هزینه ی  حذف کردن یا ردشدن کلاس ها رو ندارم. نمیدونم چه کنم. تمرکزم به اندازه نیست و خودمم میدونم که جدیدا موقع انجام دادن کاری به شدت حواسم پرت میشه و زمان رو از دست میدم. خیلی وقتا هم درحال انکارکردن شرایط به سر میبرم که به اندازه ی مورد قبلی بده و تاحالا خیلی منو زمین زده.


 این ترم برای کارپیداکردن خیلی بیشتر تلاش کردم و جواب های بیشتری گرفتم.با این وجود گاهی حس میکنم تو یه باتلاقم و جلو نمیرم. مثلا توی امتحان های کدنویسی سرعتم خیلی پایینه و همین باعث میشه از اون مرحله نتونم برم جلوتر. عملکردم به شدت به میزان خواب و حال روحیم بستگی داره. نمیتونم از خودم انتظار داشته باشم همیشه توی شرایط جسمی خوب باشم و ازونطرف هم باید کار پیدا کنم.  یکی از گزینه هام اینه که چندماه دیگه تلاش کنم و بعد برم سراغ یه مدل کار دیگه که ورود بهش اینقدر سخت نباشه.


یه دوست وبلاگی راجع به مشکلات جسمی و روحی نوشته بود و منم کامنتی راجع به مانیتور کردن مود و علایم فیزیکی براشون گذاشتم. نمیدونم اینجا رو میخونن یا نه ولی میخوام بیشتر راجع به کامنتی که گذاشتم توضیح بدم...


خیلی وقتا فکرکردم که روی زندگیم کنترل دارم ولی بیشتر توهم بوده یا واقعیت. پذیرفتنش برای من خیلی خیلی طول کشید و هنوز هم باید به خودم یادآوری کنم که من روی خیلی چیزها کنترل ندارم. کامنت من بیشتردر مورد خودآگاهی بود تا کنترل. راجع به دقت کردن به تغییرات هرچند کوچیک و اینکه همین تغییراتن که نهایتا میتونن وضعیت رو بهتر کنن. یه جایی توی ذهنم فکرمیکردم که میشه همیشه کنترل اوضاع رو در دست داشت و روزهای بیماری و اضطراب رو به نزدیک صفر رسوند. همون چیزی که میخواستم ولی کنترلی روش نداشتم! اما دارم رفته رفته سعی میکنم که تمرکزم رو تغییر بدم. بپذیرم که روزهای بد و احتمالا وحشتناکی در انتظارم خواهند بود و اینکه چطور میتونم با وجود چنین اون شرایط , با تغییرات کوچیک حالم رو بهتر کنم. 


برای رسیدن به جایی که هستم , برای اینکه بتونم مهارت های گروه درمانی رو دنبال کنم,  و برای اینکه بتونم اینجا بشینم و راجع بهشون بنویسم راه زیادی اومدم که بدون کمک دارویی , امتحان کردن داروی های مختلف و دوز های مختلف امکان پذیر نبود. بدون حمایت مالی و معنوی اطرافیان هم امکان پذیر نبود. 


هنوز هم وقتی به یه نفر توصیه ای میکنم یه صدایی تو ذهنم میگه که تو هنوز نمیتونی خودت رو درست جمع کنی اون وقت برای بقیه نظر میدی؟ 

ولی اشکالش چیه؟ شاید یه راه حلی یه زمانی برای یه نفر کار میکرده و شاید برای یه نفر دیگه هم چاره ساز باشه. به علاوه اینکه این نظرها برای یه شخص بیرونی راحت تر به ذهن میرسن , به دلیل اینکه شخص دوم میتونه  از فاصله ی بیشتری مشکل رو ببینه و مستقیم درگیرش نیست. برای همین شاید بتونه  به جزییاتی توجه کنه که خود فرد توی اون شرایط نمیتونه ببینه.

هدف بعضی انواع تراپی هم اینه که به مرور فرد بتونه مشکلاتش رو به عنوان یه مشاهده گر و با فاصله ی بیشتری از خودش ببینه. 

تو گروه درمانی یادگرفتم که بهش Cognitive Defusion (فاصله گیری شناختی) میگن. یه لینک فارسی پیداکردم که بیشتر توضیح میده: https://public-psychology.ir/1402/02/act/





کارآموزی پر!

امروز ایمیل گرفتم که برای کارآموزی دیگه منو نمیخوان. چون مهارت های من اون چیزهایی نبوده که میخواستن.


امروز با سینیورشون ساعت ۱:۳۰ یه جلسه داشتم . طرف انگار دوباره داشت منو مصاحبه میکرد و خیلی از اسکیل هایی که میپرسید رو واقعا بلد نبودم. خیلی از چیزها رو هم بلد بودم و میدونستم که میتونم یادبگیرم چون کارهای مشابهش رو انجام داده بودم.  بهش گفته بودم من تا ۲ بیشتر نیستم اما طرف تا ساعت ۱ و ربع همینطور داشت حرف میزد و کلا از یه چیز میپرید رو یه چیز دیگه. بعد خدافظی کردیم و قرار شد تایم هامون رو برای هم بفرستیم که میتینگ رو ادامه بدیم. وقتی اومدم پیام بدم بهش دیدم دسترسی من به slack یارو بسته ست. منم بهش گفتم لطفا دسترسی بده تا بتونم پیام بدم میتینگ رو ادامه بدیم. چندساعت بعد دیدم منیجر و فاندر ایمیل زدن که ما دیگه تو رو نمیخوایم چون سینیور گفته من مهارت های دیگه ای میخواستم که این نداره.


به نظرم رفتارشون professional نبود که قبل ازینکه حتی بتونم به طرف پیام بدم دسترسی منو بستن. خیلی زشته که ارتباط طرف رو با افراد گروهش بدون قرار قبلی ببندی. ازونطرف مدیریتشون بدبوده که از اول به جای منیجر, سینیور با من مصاحبه نکرد که من و خودش رو یه هفته علاف نکنه. حس میکنم خودشون هم نمیدونن دارن چیکار میکنن. البته جای شکرش هست که نهایتا ایمیل فرستادن و توضیح دادن. 


عصبانی و ناراحتم و یکم هم ناامید. تصورم نسبت به دنیای استارتاپ یا کلا دنیای کار بد بود و الان بدتر هم شد. اونم توی اولین تجربه کار گرفتنم. دیگه مجبور نیستم نگران کارهاش باشم. شاید خوبه که با خیال راحت میتونم با سین برم سفر کاری و بهش فکرنکنم.


پانوشت ۱: یه یادآوری دیگه برای خودم که کار فقط یه بخش از زندگیمه و تعیین کننده ارزش یا هویت من نیست.

پانوشت۲: حس میکنم در کل این نوشته خیلی مودب بودم و حتی کلمه های زشتی که نوشته بودم رو پاک کردم خیلی عجیبه! مگه نباید با خواننده هام صمیمی باشم؟

من یک زنم

دوباره خونریزی شدید شروع شده و باید حواسم رو جمع کنم. صبح بیدارشدم و به شدت بیحال بودم. بعد دوباره خوابم برد و خواب دیدم که توانایی پاشدن از جام رو ندارم و بقیه سعی میکردن کمکم کنن. یه حس شرم همراهش بود, چون دوست نداشتم بقیه بفهمن دلیلش پریود شدنه. خیلی عجیب غریب بود. صبحونه خوردم و الان بهترم!


هفته ی پیش با خبرهای خوب تموم شد. بالاخره یه روز که از خواب بیدارشدم وسط همه ی ایمیل های ریجکتی که هرروز باید پاک میکردم یه ایمیل آفر کارآموزی گرفتم. به خودم اجازه دادم خوشحال باشم چون برای من ارزش زیادی داشت. واقعا دوست داشتم که بتونم یه کار واقعی انجام بدم و تجربه کسب کنم و حقوق نداشتنش برام در این مرحله مهم نیست.


این ایمیل آفر رو وقتی گرفتم که بیشتر دغدغه م نقش خودم توی مسیر بود تا اینکه بقیه راجع به من و روزمه م چی فکرمیکنن. جالبه که با وضعیت بد جاب مارکت و اونهمه اسپم و گوست شدن باز هم خیلی کارها پیداکردم که میتونستم انجام بدم. بعضی وقتا حس میکنم این دستاورد محور بودن من ( که البته توی جامعه هم هست) چقدر زندگی و دیدگاه من رو محدود کرده بوده. فکرمیکنم این یه فرصت برام بوده که تجدیدنظر کنم و تازه اول راهه. اول راهی که میشه همه ی این مهارت ها رو دوباره و دوباره توش تمرین کرد. هیچ کس جز خودم نمیدونه که دقیقا چه مسیری رو اومدم, چه چیزهایی رو تو خودم تغییر دادم, چه حس هایی داشتم ولی بازهم انتخاب کردم که ادامه بدم. آدمهای دیگه فقط نتیجه ی نهایی رو میبینن. و متاسفانه نتیجه ی نهاییه که جایگاه اجتماعی  و درآمد و کیفیت زندگیمون رو تاحد زیادی تعیین میکنه... اما زندگی به اندازه ی کافی سخت هست, چرا برای خودمون سخت ترش کنیم؟


آخر هفته خودم رو مجبور کردم که با سین برم استخر و روحیه م رو بهتر کنم. روز بعدش هم به خونواده ش سر زدیم. همچنان اضطراب زیادی داشتم ولی فکرکنم بهتر از گذشته باهاش کنار اومدم. خودم رو توی اتاق حبس نکردم, کنار بقیه نشستم کارام رو انجام دادم و بعد از ناهار هم آشپزخونه رو جمع و جور کردم. شب توی مسیر به یکی از دوستام زنگ زدم و کلی حرفای جالب زدیم که باعث شد حس تنهایی و اضطرابم کمتر بشه. خلاصه خوشحالم که پرونده ی این بحث و دلخوری ها تموم شد و فعلا صلح برقراره.


اولویت این هفته م درس خوندن برای کلاسم و تمرین کدنویسیه. دوست دارم قبل از اینکه کارآموزی جدی تر شروع بشه بقیه ی چیزها رو پیش ببرم و به یه آرامش نسبی برسم. فعلا که به شدت خسته ام و از صبح فقط تونستم صبحونه درست کنم. شاید عصر یه کار تفریحی کوتاه انجام بدم, یه چیزی که منو از ذهنم بیرون بیاره. مثلا نیم ساعت نقاشی بکشم یا حتی برم یوگا. باید برای خودم سرگرمی های تو خونه ای درست کنم چون خیلی وقتا شرایط بیرون رفتن رو ندارم .



حال خوشی دارم

نزدیک ساعت ۱۱ صبحه. بعدازظهر کلاس ندارم و یه حس خوشی خاصی دارم. هوا هم خنک تر شده. هوا ابری آفتابی و خیلی قشنگه. صبح پنکیک دارچینی و قهوه درست کردم, با مامانم حرف زدم و خیلی خوب بود. حس میکنم روحیه مامانم بهتر شده به خصوص وقتی پیش خونواده ش میره. 


این آخر هفته چندتا دستاورد جدید داشتم. صبح یکشنبه از خواب بیدار شدم, رفتم سرکار و وقتی برگشتم دوباره حس بیخوابی و بیحالی و سردرد و دل درد داشتم. سین دلش میخواست بیرون بره. من معمولا تو این موقعیت ها بهونه میاوردم که حالم خوب نیست و حوصله ندارم و میخوام به کارهام برسم. اما این بار میدونستم که دارم به خودم دروغ میگم. قراره کل روز همینجوری بگذره, نه به کارام برسم و نه استراحت کنم. از تخت زدم بیرون و رانندگی کردم تا یه استخر نزدیک ساحل. حتی تصمیم گرفتم با وجود عادت ماهیانه استخر برم (که تاحالا امتحان نکرده بودم)! استخر مال شهرداری بود و قیمتش خیلی مناسب بود. خلاصه که دلی از عزا درآوردم. برای مدت خیلی زیادی اینقدر خوشحال و امیدوار نبودم. به علاوه اینکه همه ی دردها هم از بین رفت. وقتی جلوی ساحل ایستادم فقط صدای موج رو میشنیدم و پهنه ی بیکران آبی رو میدیدم. انگار توی اون لحظه غرق شده بودم و زمان همونجا متوقف شده بود...


بچه ها من از استخر پرعمق برای مدت ها میترسیدم. به خصوص اینکه وقتی بچه بودم مدرسه بدون آمادگی و فقط برای نفع خودش منو فرستاد یه مسابقه شنا و خیلی تراماتایز شدم. هرچی هم کلاس میرفتم یا از بقیه میپرسیدم بازم ترسم از بین نمیرفت. اما یکشنبه آروم آروم رفتم توی پرعمق و به ترسم غلبه کردم. وقتی حس میکردم دارم غرق میشم پاهام رو توی شکمم جمع میکردم. فهمیدم مشکل اصلیم ذهنی بوده و همین باعث میشده دست و پا بزنم و بیشتر برم پایین. 


این دلیل دیگه ی خوشحالی و رضایتم از خودمه. شاید برای بعضی ها پیش و پاافتاده به نظر بیاد. اما برای من یه قدم بزرگ بود. منی که از بچگی فرز نبودم و توی ورزش خیلی کم میاوردم, منی که سر خودم رو با درس خوندن و هرکار غیر فیزیکی صبح تا شب پرمیکردم, منی که مدتها کلاس های ورزشی مختلف میرفتم و هیچ پیشرفت خاصی نداشتم برای همین قدم به خودم افتخار میکنم. فهمیدم که هرکسی روش یادگیری متفاوت و سرعت مختلفی داره. برای من یادگرفتم مهارت های فیزیکی مثل دوچرخه سواری, رانندگی, حرکات ورزشی, ورزش های توپی و حتی موسیقی ممکنه بیشتر از معمول بقیه آدمها طول بکشه. همچنین برخورد کسی که بهم یادمیده خیلی توی عملکردم تاثیر داره. ازونطرف باید خودم تنهایی باهاش مواجه بشم و وقت بذارم و ناامید نشم. این برای من یه تعریف جدید از موفقیته. 


این چیزا برای من مهمه چون بهترین راه برای اینه که بدنم رو از تنش و اضطراب تخلیه کنم و حال خوب بهش بدم (و البته از جلوی لپتاپ پا بشم). البته برای همه مهمه. خیلی عجیبه که یکم پیاده روی یا شنا یا دوچرخه سواری در طول روز چقدر مود آدم رو بهتر میکنه و بعد با بازدهی خیلی بیشتری میتونه به کاراش برسه و ذهنش رو منظم کنه. البته که خیلیا دسترسی به این امکانات و شرایطش رو ندارن. یا اینکه واقعا پیداکردن وقت براش سخته. و متاسفانه اینم یکی از تفاوت های اینجا با ایرانه... پارسال که ایران بودم خانمای زیادی رو دیدم که بدون محدودیت توی پارک ورزش میکردن و یه وایب ورزشی خیلی جالب رو درست کرده بودن. ولی طرف دیگه ی قضیه اینه که به هردلیل صبح زود مجبور نبودن برن سرکار. یا اینکه میتونستن پول مربی و فلان بهمان جور کنن. 


خوشحالم که اینجا میتونم هم از حال بدم بنویسم و هم از حال خوبم. به نظر من ارتباط و صمیمیت واقعی وقتی به وجود میاد که هم درد هات رو به اشتراک بذاری و هم شادی هات رو. دارم روی خودم بیشتر کار میکنم که برای بقیه از ته دل خوب بخوام( البته تا جایی که به من صدمه نزنن یا حقم پایمال نشه). احساس حسادت و غبطه که خیلی وقتا باهاش دست و پنجه نرم میکنم یه حس طبیعیه. نمیتونم به خاطر اینکه حسی رو دارم خودم رو سرزنش کنم چون کنترلی روش ندارم. ولی درعوض رفتاری که درنتیجه ی اون حس به وجود میاد رو میتونم کنترل کنم. میتونم انتخاب کنم که بپذیرمش و در حد خودم شرایط زندگیم رو بهتر کنم یا اینکه غربزنم و با خشمم به بقیه آسیب بزنم.


 از بعضی اعضای خونواده ی سین ناامید و عصبانی ام و همین دلیل خیلی از جرو بحث هامونه. متاسفانه دینامیک خونواده شون به شدت عجیب غریب بوده و به همین دلیل خیلی وقتا توی نقش حامی و مراقبت کننده فرو میره. خیلی وقت ها با کلامم اذیتش کردم به جای اینکه شرایطش رو درک کنم. اما دارم سعی میکنم بهتر بشم. وقتی به رفتاهاشون فکرمیکنم بیشتر و بیشتر احساس تنهایی  میکنم. این خلا رو با دوست و سرگرمی و تمرکز کردن روی کارهای خودم پرمیکنم, ولی همچنان جای خالی ارتباط صمیمی خونوادگی رو تو این غربت حس میکنم. به خصوص اینکه دوست هام ازم دور میشن و میرن شهر یا کشور دیگه ای و حفظ کردن ارتباط سخت تر میشه. معمولا در طول روز حواسم رو از این فکرهای منفی پرت میکنم. ولی میدونم که همچنان توی بک گراند ذهنم هستن و هرلحظه ممکنه سر و کله شون پیدا بشه.


به خاطر وجود سین قدردانم که همراهمه و حمایتم میکنه. کاش که اونم یادبگیره بیشتر به خودش توجه کنه. 



نگار و سردرگمی

روز و هفته ی طولانی ای داشتم. کلاس جدیدم به اپلای کاری و تمرین کدنویسی و کار دانشجویی و کلاسهای گروه درمانی اضافه شده. واقعا برام سخته کارها رو اولویت بندی کنم. شاید مهارتیه که هنوز بلد نیستم و شاید هم مسیله ایه که یه جواب واحد نداره. تصمیم گرفتم یه کاری رو فقط شروع کنم و کمتر نگران اولویتش باشم. همین که مدام ذهنم رو درگیر نکنه خیلی خوبه. تراپیستم تو این قضیه خیلی کمکم میکنه و ازون گذشته انرژیش رو خیلی دوست دارم.


از سردرد و دل درد وحشتناکی که داشتم تقریبا نجات پیدا کردم. هرچند که هرازگاهی اذیتم میکنه ولی حداقل باعث میشه حواسم رو به بدنم و ذهنم بیشتر جمع کنم.


فردا میخوام با یکی دو تا از بچه های گروه برم یوگا و شاید بعدش صبحونه هم بخوریم. امیدوارم مشکل معده دردم رو کمتر کنه.


این چندروز سعی کردم خودم و زندگیم رو فراتر از کار و پول و هدف های مربوط بهش ببینم, یه انسان با نیازهای مختلف. انسانی که باید زندگی کنه و توی لحظه های زندگیش حضور داشته باشه. گاهی نیاز داره کتاب بخونه یا سمت هنر بره. گاهی نیاز داره بشینه و هیچ کاری انجام نده. 


اینستاگرام یه فامیلی که توی ایران داریم رو هرازگاهی نگاه میکنم. زندگی ای که به نمایش میذاره یه آرامش خاصی داره. امروز دقت کردم که کار نقاشی هم در کنار کار اصلیش انجام میده.  خاطره ی خیلی خوبی توی بچگی ازش دارم و همین توی ذهنم مونده.با اینکه زیاد ندیدمش  و تو خیلی زمینه ها متفاوتیم ولی ازش خیلی انگیزه میگیرم.


دوست دارم کمتربرای آینده دست و پا بزنم یا مدام بخوام به یه چیزی برسم. نزدیک چهارسال میشه که مهاجرت کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم.

راستی چندروز پیش یه ویدیوی یوتیوب دیدم و تشویق شدم که ویژن بورد درست کنم. فعلا هدفهام بیشتر ورزشی بوده. مثلا شنا یادگرفتن اول لیستمه. کلاس کمکهای اولیه هم میخوام برم. اطلاعاتم راجع به بدن انسان زیر خط فقره! و دوست دارم بشینم یه کتاب مقدماتی راجع بهش بخونم. یه مورد دیگه هم تقویت خلاقیت هنریه که فعلا ایده ای براش ندارم, فقط میدونم به شدت بهش نیاز دارم!