جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

نیمه کاره و رهاشده

دارم یه نگاهی به وبلاگ هایی که از ۱۴۰۰ نوشتم میندازم.

چندین بار راجع به کتاب هایی که داشتم می خوندم نوشتم.

در کمال تعجب و شرمندگی هیچ کدوم از این کتاب ها رو تموم نکردم. حتی نمیدونم چنددرصد پیش رفتم: ۲۰ درصد؟ ۳۰ درصد؟ کی شروع شد و کی رها شد؟ خدا میدونه.

نمیدونم تموم کردن چیزی مثل کتاب اصلا برام ارزش هست یا نه. 

لازم نیست کتاب رو از اول بخونیم تا آخر. شاید فقط باید تو دلش دنبال یه چیز خاص گشت.

ولی حس میکنم مشکل من فراتر از اینه. بیشتر به خاطر تمرکز بد و دلزده شدن سریع از یه موضوعه که رها میکنم. 

بدتر از همه چرخه معیوب خریدن یا دانلود کردن کتاب هاست که همینطور ادامه داره

کتابی که برای تصمیم به بچه دار شدن میگیرم یکم فرق داره، چون مجبورم با سین راجع بهش حرف بزنم.

ولی امان از وقتی که با خودم قراری بذارم برای انجام دادن کاری.

راهی که واقعا جواب داده اینه که واقعا رو یه موضوع برای یه مدت تمرکز کنم. قدم به قدم پیش برم.

ولی بازم برای یه پروسه بزرگ مثل تموم کردن کتاب جواب نداده.


برزخ

قبل از اومدن به آمریکا در بیست و پنج سالگی، دوبار به جاده چالوس و استان مازندران سفر کردم. بار اول از ذوق نزدیک بود بمیرم. دوازده یا شاید سیزده سال داشتم. اون زمان گوشی دوربین دار نبود یا نداشتیم، لحظه به لحظه ی مسیر رو توی دفترچه م ثبت میکردم: با ماشین از کوه بالا رفتیم و ابتدای مسیر بیشتر خشک بود، مثل جاده های اطراف اصفهان. از یک تونل رد شدیم و همه چیز عوض شد! کوه ها سرتاسر پوشیده از درخت های سبز شدن و ابرها دورمون را گرفتند!  هوا خنک و مرطوب شد و بوی تازگی همه جا پیچید.برای ناهار رفتیم رستورانی که پله میخورد و در دل کوه قرار داشت. یک روسری ضخیم بزرگ طرح دار با خودم آورده بودم. به روش خانم جان در «پس از باران» روی دوشم انداختم که گرم بشم. کته و کباب خوش عطر بود و حسابی خستگی سفر رو از تنم درآورد.

این تازه شروع ماجرا بود،‌ و روزهای بعد با صحنه هایی مواجه شدم که همه خارق العاده بودن: حلزون هایی که روی دیوار ویلا جا خوش کرده بودند. حیاط قشنگ ویلای آقای فامیل و باغچه ای که با وجود اون همه رطوبت نیازی به آبیاری نداشت. غاز ها و اردک های همسایه که هرروز توی کوچه می دویدند. همسایه های مهربونی که در سلام کردن پیش قدم بودند و به ما اجازه دادند غازهاشون رو بغل کنیم. مزرعه های سرسبز و بی انتها. دریاچه ی خزر که قبل ازون فقط اسمش رو شنیده بودم و حالا میتونستم خنکی آبش رو از نزدیک حس کنم. بازارها، سبزی های تازه، ماهی فروش ها، سیرترشی ها، بادمجان های شمالی و فلفل های سبز کشیده ی وسوسه انگیز. انگار توی رویا به سر می بردم.

وسط این آتش سوزی و بی آبی و نابودی طبیعت، من از یه چیز بیشتر از همه رنج میبرم؛ اینکه بخش زیادی از این زیبایی ها رو هیچ وقت ندیدم. با شنیدن هرخبر و دیدن هرپستی یک غم به غم های قبلیم اضافه میشه. برای خودم یک کلکسیون از مناطق طبیعی ایران ساختم. امیدم اینه که شاید روزی بتونم اونجا ها رو ببینم.   

فرصت زیاد داشتم، اما قدرنشناس بودم. شاید هم تنبل. خانواده هم اهل سفر و ماجراجویی نبود: پدر و مادر من انتخاب کرده بودن که بشینن توی خونه و گرونی یا بی حوصله بودن رو بهونه کنن.

 بزرگ شدم و درگیردرس و میخواستم مهاجرت کنم. حقوقی که میگرفتم شوخی بود. هرروز با مادرم سر رفتن بحث و جدل داشتیم. پول گنده میخواست که من نداشتم و نمیتونستم داشته باشم. شرایط فقط بدتر میشد و هرطور شده بود کارم رو پیش میبردم. رفتن بزرگترین اولویتم شده بود و همه ی انرژیم رو می بلعید.

چهارسال گذشت و حالا اینجام. زندگی خیلی متفاوت شده، خیلی عوض شدم اما انگار خیلی هم تغییری نکردم.

تلاش بیهوده ی من برای پیداکردن هرمکانی که حس و حال ایران رو در خاطرم زنده کنه هنوز ادامه داره.

این طبیعت خاص، آثار تاریخی و اصالت زندگی جای دیگه ای پیدا نمیشه. انگار ویژگی خاصی داره که نمیشه توصیفش کرد. 

اوضاع طوری شده که جمله ی «اون موقع که تو بودی خوب بود» رو زیاد از خانواده میشنوم.

چطور میشه این همه آسیب و نابودی رو دید و عادی بود؟ 

حس و حال زندگی من شبیه به یک برزخه. روزهایی هست که حضور دارم، زندگی میکنم و به سمت آینده جلو میرم  . گاهی هم فقط جسمم اینجاست. گاهی مغزم قسمتی از حافظه م رو نادیده میگیره و  فراموش میکنم چرا اینجام. 

خیلی حرف هست توی دلم، کلی غم و غصه. به خصوص راجع به اصفهان باید یه پست جداگانه بنویسم. اما قدردانم به خاطر همه ی جاهایی که توی ایران دیدم و همه ی خاطرات قشنگی که داشتم. 

شاید دارایی من همین هاست و باید بهش قانع باشم.

شعر شبانه

***************

نه…

هیچ‌چیز در گذرِ زمان نمی‌ماند؛

که زندگی، ناگزیر فصلی پس می‌زند و فصلی نو می‌آورد.


باید روزی شعری در دستانت بروید،

و شعری از وجودت جاری شود...

و چون هر چیز دیگر،

زمانی از میان برود.


زندگی همیشه با روزی‌اش رام نمی‌شود؛

شاخه نیز برای رسیدنِ میوه‌ها

باید خم شود،

تابِ بار را به تن بسپارد.


عمر از تو می‌گذرد؛

گاه خشک‌سال و بی‌حاصل،

و گاه با برداشتی سخت و سنگین.

و تو همچون دهقانی هستی

که دانهٔ صبر می‌کارد،

تا پس از رنجِ دراز

میوهٔ شکیبایی اش را بچیند.


نه…

هیچ‌چیز در زمان ماندگار نیست؛

زندگی، ناگزیر فصل‌هایش را می‌گذراند و پیش می‌رود.

***************

یکی از تفریحاتم ترجمه شعرها از عربی به فارسی هست به کمک دوست عزیزمون چت جی پی تی :) خلاصه اگر عربی و ترجمه بلدید از نقص های موجود صرف نظر کنید :))

این هم یه ترجمه اقتباسی از شعری هست به اسم «فصول الحیاة» از عائشة السیفی... فایا یونان، خواننده ی سوریه ای اونو با پیانو به زیبایی اجرا کرده.

به طرز عجیبی عاشق شعر و ادبیاتم، اول فارسی و بعد عربی. بعضی وقتا هیچ چیز به اندازه ی شعر نمیتونه به واقعیت نزدیکترم کنه. و همونجاست که شاید حالم بهتر بشه.

بافت پشمی، چای داغ و پنجره ای رو به باران

خواب و کارهای خونه و دانشگاه کم کم داره برمیگرده روی روال سابق. هنوز مونده تا به روزهای کوتاه پاییز عادت کنم. هوا یکم بارونی شده و همینم جای شکر داره. کارکردن توی خونه دیگه برام جواب نمیده و باید هرروز از خونه بیام بیرون.

توی خونه که هستم سعی میکنم بیشتر راه برم. کار دانشجوییم هم کلی قدم زدن داره. ورزش یه مدته  رها شده. چندروز پیش با کش ورزشی چندتا ورزش شونه رفتم و فهمیدم چقدر بهش نیاز دارم. با شونه و بالاتنه ی قوی احتمالا یه آدم جدید بشم که اون همه درد رو تحمل نمیکنه. 

امروز مشاور برای اختلال حواس کاردرمانی رو بهم پیشنهاد کرد. بحث ازین جا شروع شد که چقدر برام داشتن برنامه و ساختار در روز سخته. از طرفی رفتن از کاری به کار دیگه ازم انرژی خیلی زیادی میگیره و بعضی وقتا ساعتها مشغول به یه کار میمونم بدون اینکه واقعا تمرکز لازم رو داشته باشم. راستش قبلا به خاطرش خودم رو خیلی سرزنش میکردم و خودم رو مقصر میدونستم. درحالی که کنترلش فقط تا حدی دست منه... هیجان دارم که کاردرمانی رو امتحان کنم و احتمالا به خواهرم هم پیشنهادش رو بدم.

به ظاهرم بیشتر رسیدگی میکنم. مثلا برای اولین بار موهام رو کرلی کردم. یه استایل بستن موی پایین رو امتحان کردم که خیلی کاربردی بود. بالاخره کفش پاشنه بلند و کیف خریدم و یه بلوز دامن از جنس بافت پشمی که حسابی تخفیف خورده بود. خریدهام هم کلی بودن و هم پاییزی و  ظرفیتم کاملا تکمیل شد.

یکی از آرزوهام اینه که یه کت بلند یا دامن زمستونی بدوزم که وایب قدیمی داشته باشه (اینم یه نمونه با قیمت کاملا غیرمنطقی!). به نظر میاد مراحلش خیلی لذت بخش باشه، از انتخاب پارچه تا کشیدن طرح و کامل کردن دوخت و دوز.حس میکنم این پروسه برای من لذتی داره که توی خرید نیست (اگه بحث هزینه ی کمتر رو کنار بذاریم!).

زندگی این روزها پر از عدم قطعیت و نگرانی و سردرگمیه. این کارهای کوچیک شاید برام یه راه نجات باشه و ذهنم رو آروم تر کنه، درکنار اینکه سعی میکنم بپذیرم و تصمیم بگیرم و به جلو برم. 

برای تصمیم به بچه دار شدن یه کتاب جدید شروع کردم. یه سری تمرین داره که من و سین باید جداگونه انجام بدیم و بعد با هم به اشتراک بذاریم. توی مقدمه توصیه شده بود که با دوست و آشناها راجع بهش حرف بزنین، هم اونایی که بچه دارن و هم کسایی که ندارن. این قسمت برای من آسون نیست. از طرفی خیلی از این آدمها توی ایرانن و طبیعتا شرایطشون با من متفاوت بوده.

ممنون میشم اگه میتونین برام نظر بذارین. با هرمیزان جزییاتی که دوست دارین. هرکجا که هستین و با هرتصمیمی که گرفتین.

چندروزه درست نتونستم استراحت کنم. شب ها نمیخوابم. کار خاصی هم نمیکنم. خیلی سرم توی گوشی بوده. حتی حرف زدن ازش هم حالم رو بد میکنه.

به شدت خسته ام و پر از احساس پشیمانی و شرم...

به خودم میگم از خودت خجالت بکش! ولی تاثیری نداره...

دلم میخواد زندگی یه جا بایسته و چیزی حس نکنم.

چرا بهتر نمیشه؟ چرا بهتر نمیشم؟