اوضاع بدک نیست. شکایت زیادی ندارم.
صبح خیلی زود از زور فکر و گرما و کثیف بودن پریدم بالا و دو ساعتی تقلا کردم تا شاید خوابم ببره که البته نا موفق بود. بالاخره حموم رفتم و با هر سرعتی میشد از خونه اومدم بیرون. حتی دو تا دونات خوردم به جای صبحونه و البته یه قهوه گنده. بعضی روزها باید خودم رو اینجوری بکشونم بیرون و چاره ای نیست. با اینکه بدنم داره فریاد میزنه که برگرد تو تخت و بیخیال همه چی شو. غافل ازینکه یه روز رو کامل در افسردگی و اضطراب و گوشی و فیلم دیدن و اجتناب از زندگی به مراتب سخت تر از وقتیه که یه بخشی از وقتم به کار (شاید) مفید میگذره.
جواب ایمیل مربوط به مصاحبه هنوز نیومده. فردا دوباره به طرف ایمیل میزنم و اگه جواب نداد ولش میکنم. در مرحله ای نیستم که بخوام به یه جواب مثبت دل ببندم و از اپلای کردن غافل بشم. این کارآموزی هم بعد از گذشت چندهفته هنوز خرتوخره و به تمام وقت یا پولی شدنش نمیشه اطمینان داشت. فعلا این چندروز تمرکزم روی تمرین های کدنویسیه که مبحث به مبحث جلو میرم. میخوام یادبگیرم مسیر فکرم رو واضح برای یه نفر دیگه توضیح بدم و قبل از حل یه مسیله براش استراتژی و برنامه داشته باشم.
امشب یه ویدیو راجع به لیست پادشاهای سومری دیدم. خیلی جالب بود و در عین حال ماورایی. سین رو هم مجبور کردم بشینه و نگاه کنه. مغزم دیگه کشش محتوای جدی رو نداره. دوست دارم بیشتر راجع بهش بنویسم ولی خودم خنده م میگیره.
عنوانی ندارم بذارم برای وقایع یه روز معمولی. کاش بلاگ اسکای بیخیال عنوان میشد کلا.
این آخر هفته ازون هایی بود که نه استراحت درستی کردم و نه به کارهای عقب مونده رسیدم. دوشنبه از همین الان شروع شده و اصلا نمیخوام به استقبالش برم.
جنگ دوباره شروع شده و از فکرکردن بهش طفره میرم. نمیدونم کی تموم شده بود که دوباره شروع شده. اما میبینم که سین همچنان صفحه ی خبر رو صبح ها باز میکنه و ناخودآگاه به هم میریزم.
جمعه شب فیلم رها رو دیدم. با اینکه خیلی ایراد داشت اما باهاش خیلی ارتباط گرفتم. بازی پدر خونواده منو به شدت یاد یکی از آدمهای نزدیک بهم مینداخت. فیلم به شدت دارک بود و هرچی هم جلوتر میرفت بدتر میشد. خلاصه که بعد از کلی وقت دوباره ازین مدل فیلم ها دیدم و به شدت درگیرش شدم. نمیدونم این فیلم ها رو برای کی میسازن دقیقا؟ به جز امثال من که عمدا دنبال آزاردادن خودشون می گردن.
امروز صبح با سین یه پیاده روی کوتاه رفتیم. قهوه گرفتیم. سعی کردم راجع به خودمون حرف بزنم و بهش نزدیکتر بشم. دلم میخواد وقتایی که اوضاع بهتره راجع به وقتایی که به اختلاف میخوریم و با هم خیلی کم حرف میزنیم بحث کنیم. به نظر میومد که باهام هم عقیده بود. یکم بیشتر امیدوار شدم.
از اول کارآموزی فقط درگیر تست کردن یه بات بودم و کلی باگ های عجیب غریب توش پیدا شده. فعلا هدف فقط همون تست کردن و ریپورت باگ هاست. دسترسی به کدبیس هم ندارم که ببینم اون تو چه خبره. خلاصه که تا اینجاش چنگی به دل نمیزنه.
یه مصاحبه حضوری گرفتم از یه شرکت خوب. یه کار درست و حسابی و تمام وقت. مصاحبه یه شهر دیگه ست و هزینه ها با خودمه مگر اینکه مصاحبه رو قبول بشم. تصمیم گرفتم برم هرطور که شده. نسبتا هم وقت خوبی برای آمادگی دارم اما استرس نمیذاره تمرکز کنم. یه حس عجیبی دارم که نمیدونم ناامیدیه، سردرگمیه یا صرفا خسته ام.
بعضی وقت ها گیج میشم که اصلا دنبال چی میگردم تو زندگیم.
اول از همه دوباره بگم که چقدر خوشحالم اینجام و دلم برای همتون تنگ شده بود. یه سری از بهترین دوستای وبلاگیم نیستن یا جواب ندادن و این عمیقا دردناکه. من از بعد جنگ تصمیم گرفتم خبر دنبال نکنم و نتیجه ش این بود که الان تیمارستان نیستم. به جاش توش دانشگاه نشستم و دارم زندگی پوچ و مسخره ی خودم رو پیش میبرم. به خونواده یا دوستام پیام میدم و زنگ میزنم و فعلا همین برای من بسه.
دوماه پیش بالاخره فارغ التحصیل شدم و یه بار چندتنی از روی دوشم برداشته شد. یا بهتره بگم یه چیزی گلوم رو مدت ها گرفته بود و بالاخره رهام کرد. دوران بعد از دانشجویی اونقدرها هم ترسناک نبود. تا اینجاش نسبتا خوب پیش رفته و برای خودم یه برنامه و ساختار مشخصی دارم که باعث میشه روزهام نسبتا پروداکتیو باقی بمونه. یا حداقل اگر هم نیست برگرده به حالت تعادل. هنوز هم کاردرمانی میرم و تراپی رو یه مدته متوقف کردم. یه کارآموزی هم دارم انجام میدم. البته حقوق نداره یا به عبارتی منبع درآمدی دیگه ندارم. این در حال حاضر بزرگترین عامل تنش و نگرانیه و رابطه م با سین رو هم تحت تاثیر قرار میده. غیر از اون همچنان دنبال کارم: تمام وقت، پاره وقت، کارآموزی و خلاصه هرچی که به رشته م ربط داشته باشه و یه حقوقی بده.
بالاخره عدد ۳ جلوی سن من هم اومد. انگار داره بهتر میشه. دنیا همونی بوده که هست ولی خیلی چیزها اهمیتشون رو برام از دست دادن. زودتر رها میکنم و خودم رو آسون تر میبخشم. به رفتار اشتباه آدمها واکنش نشون میدم. از خودم مراقبت میکنم و تعادل روحی بیشتری دارم. خلاصه که حس خوبیه. برای همتون آرزو میکنم.
خبر ریز و درشت زیاد هست ولی فعلا همین ها به ذهنم رسید. برام دعا، آرزو، انرژی مثبت یا هرچیزی که دوست دارین بفرستین. منتظر کامنت ها و پیامهاتون هستم.
حال دلتون خوش
بچه هااااااااا من برگشتم!
باورم نمیشه دوباره تونستم بیام تو وبلاگم!
دلم برای اینجا یه ذره شده بود! آخر سر تصمیم گرفتم وی پی ان پولی ایران بخرم...
واقعا نیاز دارم به این محیط
امیدوارم هنوز کسی باشه که اینجا رو میخونه...