دوباره خونریزی شدید شروع شده و باید حواسم رو جمع کنم. صبح بیدارشدم و به شدت بیحال بودم. بعد دوباره خوابم برد و خواب دیدم که توانایی پاشدن از جام رو ندارم و بقیه سعی میکردن کمکم کنن. یه حس شرم همراهش بود, چون دوست نداشتم بقیه بفهمن دلیلش پریود شدنه. خیلی عجیب غریب بود. صبحونه خوردم و الان بهترم!
هفته ی پیش با خبرهای خوب تموم شد. بالاخره یه روز که از خواب بیدارشدم وسط همه ی ایمیل های ریجکتی که هرروز باید پاک میکردم یه ایمیل آفر کارآموزی گرفتم. به خودم اجازه دادم خوشحال باشم چون برای من ارزش زیادی داشت. واقعا دوست داشتم که بتونم یه کار واقعی انجام بدم و تجربه کسب کنم و حقوق نداشتنش برام در این مرحله مهم نیست.
این ایمیل آفر رو وقتی گرفتم که بیشتر دغدغه م نقش خودم توی مسیر بود تا اینکه بقیه راجع به من و روزمه م چی فکرمیکنن. جالبه که با وضعیت بد جاب مارکت و اونهمه اسپم و گوست شدن باز هم خیلی کارها پیداکردم که میتونستم انجام بدم. بعضی وقتا حس میکنم این دستاورد محور بودن من ( که البته توی جامعه هم هست) چقدر زندگی و دیدگاه من رو محدود کرده بوده. فکرمیکنم این یه فرصت برام بوده که تجدیدنظر کنم و تازه اول راهه. اول راهی که میشه همه ی این مهارت ها رو دوباره و دوباره توش تمرین کرد. هیچ کس جز خودم نمیدونه که دقیقا چه مسیری رو اومدم, چه چیزهایی رو تو خودم تغییر دادم, چه حس هایی داشتم ولی بازهم انتخاب کردم که ادامه بدم. آدمهای دیگه فقط نتیجه ی نهایی رو میبینن. و متاسفانه نتیجه ی نهاییه که جایگاه اجتماعی و درآمد و کیفیت زندگیمون رو تاحد زیادی تعیین میکنه... اما زندگی به اندازه ی کافی سخت هست, چرا برای خودمون سخت ترش کنیم؟
آخر هفته خودم رو مجبور کردم که با سین برم استخر و روحیه م رو بهتر کنم. روز بعدش هم به خونواده ش سر زدیم. همچنان اضطراب زیادی داشتم ولی فکرکنم بهتر از گذشته باهاش کنار اومدم. خودم رو توی اتاق حبس نکردم, کنار بقیه نشستم کارام رو انجام دادم و بعد از ناهار هم آشپزخونه رو جمع و جور کردم. شب توی مسیر به یکی از دوستام زنگ زدم و کلی حرفای جالب زدیم که باعث شد حس تنهایی و اضطرابم کمتر بشه. خلاصه خوشحالم که پرونده ی این بحث و دلخوری ها تموم شد و فعلا صلح برقراره.
اولویت این هفته م درس خوندن برای کلاسم و تمرین کدنویسیه. دوست دارم قبل از اینکه کارآموزی جدی تر شروع بشه بقیه ی چیزها رو پیش ببرم و به یه آرامش نسبی برسم. فعلا که به شدت خسته ام و از صبح فقط تونستم صبحونه درست کنم. شاید عصر یه کار تفریحی کوتاه انجام بدم, یه چیزی که منو از ذهنم بیرون بیاره. مثلا نیم ساعت نقاشی بکشم یا حتی برم یوگا. باید برای خودم سرگرمی های تو خونه ای درست کنم چون خیلی وقتا شرایط بیرون رفتن رو ندارم .
نزدیک ساعت ۱۱ صبحه. بعدازظهر کلاس ندارم و یه حس خوشی خاصی دارم. هوا هم خنک تر شده. هوا ابری آفتابی و خیلی قشنگه. صبح پنکیک دارچینی و قهوه درست کردم, با مامانم حرف زدم و خیلی خوب بود. حس میکنم روحیه مامانم بهتر شده به خصوص وقتی پیش خونواده ش میره.
این آخر هفته چندتا دستاورد جدید داشتم. صبح یکشنبه از خواب بیدار شدم, رفتم سرکار و وقتی برگشتم دوباره حس بیخوابی و بیحالی و سردرد و دل درد داشتم. سین دلش میخواست بیرون بره. من معمولا تو این موقعیت ها بهونه میاوردم که حالم خوب نیست و حوصله ندارم و میخوام به کارهام برسم. اما این بار میدونستم که دارم به خودم دروغ میگم. قراره کل روز همینجوری بگذره, نه به کارام برسم و نه استراحت کنم. از تخت زدم بیرون و رانندگی کردم تا یه استخر نزدیک ساحل. حتی تصمیم گرفتم با وجود عادت ماهیانه استخر برم (که تاحالا امتحان نکرده بودم)! استخر مال شهرداری بود و قیمتش خیلی مناسب بود. خلاصه که دلی از عزا درآوردم. برای مدت خیلی زیادی اینقدر خوشحال و امیدوار نبودم. به علاوه اینکه همه ی دردها هم از بین رفت. وقتی جلوی ساحل ایستادم فقط صدای موج رو میشنیدم و پهنه ی بیکران آبی رو میدیدم. انگار توی اون لحظه غرق شده بودم و زمان همونجا متوقف شده بود...
بچه ها من از استخر پرعمق برای مدت ها میترسیدم. به خصوص اینکه وقتی بچه بودم مدرسه بدون آمادگی و فقط برای نفع خودش منو فرستاد یه مسابقه شنا و خیلی تراماتایز شدم. هرچی هم کلاس میرفتم یا از بقیه میپرسیدم بازم ترسم از بین نمیرفت. اما یکشنبه آروم آروم رفتم توی پرعمق و به ترسم غلبه کردم. وقتی حس میکردم دارم غرق میشم پاهام رو توی شکمم جمع میکردم. فهمیدم مشکل اصلیم ذهنی بوده و همین باعث میشده دست و پا بزنم و بیشتر برم پایین.
این دلیل دیگه ی خوشحالی و رضایتم از خودمه. شاید برای بعضی ها پیش و پاافتاده به نظر بیاد. اما برای من یه قدم بزرگ بود. منی که از بچگی فرز نبودم و توی ورزش خیلی کم میاوردم, منی که سر خودم رو با درس خوندن و هرکار غیر فیزیکی صبح تا شب پرمیکردم, منی که مدتها کلاس های ورزشی مختلف میرفتم و هیچ پیشرفت خاصی نداشتم برای همین قدم به خودم افتخار میکنم. فهمیدم که هرکسی روش یادگیری متفاوت و سرعت مختلفی داره. برای من یادگرفتم مهارت های فیزیکی مثل دوچرخه سواری, رانندگی, حرکات ورزشی, ورزش های توپی و حتی موسیقی ممکنه بیشتر از معمول بقیه آدمها طول بکشه. همچنین برخورد کسی که بهم یادمیده خیلی توی عملکردم تاثیر داره. ازونطرف باید خودم تنهایی باهاش مواجه بشم و وقت بذارم و ناامید نشم. این برای من یه تعریف جدید از موفقیته.
این چیزا برای من مهمه چون بهترین راه برای اینه که بدنم رو از تنش و اضطراب تخلیه کنم و حال خوب بهش بدم (و البته از جلوی لپتاپ پا بشم). البته برای همه مهمه. خیلی عجیبه که یکم پیاده روی یا شنا یا دوچرخه سواری در طول روز چقدر مود آدم رو بهتر میکنه و بعد با بازدهی خیلی بیشتری میتونه به کاراش برسه و ذهنش رو منظم کنه. البته که خیلیا دسترسی به این امکانات و شرایطش رو ندارن. یا اینکه واقعا پیداکردن وقت براش سخته. و متاسفانه اینم یکی از تفاوت های اینجا با ایرانه... پارسال که ایران بودم خانمای زیادی رو دیدم که بدون محدودیت توی پارک ورزش میکردن و یه وایب ورزشی خیلی جالب رو درست کرده بودن. ولی طرف دیگه ی قضیه اینه که به هردلیل صبح زود مجبور نبودن برن سرکار. یا اینکه میتونستن پول مربی و فلان بهمان جور کنن.
خوشحالم که اینجا میتونم هم از حال بدم بنویسم و هم از حال خوبم. به نظر من ارتباط و صمیمیت واقعی وقتی به وجود میاد که هم درد هات رو به اشتراک بذاری و هم شادی هات رو. دارم روی خودم بیشتر کار میکنم که برای بقیه از ته دل خوب بخوام( البته تا جایی که به من صدمه نزنن یا حقم پایمال نشه). احساس حسادت و غبطه که خیلی وقتا باهاش دست و پنجه نرم میکنم یه حس طبیعیه. نمیتونم به خاطر اینکه حسی رو دارم خودم رو سرزنش کنم چون کنترلی روش ندارم. ولی درعوض رفتاری که درنتیجه ی اون حس به وجود میاد رو میتونم کنترل کنم. میتونم انتخاب کنم که بپذیرمش و در حد خودم شرایط زندگیم رو بهتر کنم یا اینکه غربزنم و با خشمم به بقیه آسیب بزنم.
از بعضی اعضای خونواده ی سین ناامید و عصبانی ام و همین دلیل خیلی از جرو بحث هامونه. متاسفانه دینامیک خونواده شون به شدت عجیب غریب بوده و به همین دلیل خیلی وقتا توی نقش حامی و مراقبت کننده فرو میره. خیلی وقت ها با کلامم اذیتش کردم به جای اینکه شرایطش رو درک کنم. اما دارم سعی میکنم بهتر بشم. وقتی به رفتاهاشون فکرمیکنم بیشتر و بیشتر احساس تنهایی میکنم. این خلا رو با دوست و سرگرمی و تمرکز کردن روی کارهای خودم پرمیکنم, ولی همچنان جای خالی ارتباط صمیمی خونوادگی رو تو این غربت حس میکنم. به خصوص اینکه دوست هام ازم دور میشن و میرن شهر یا کشور دیگه ای و حفظ کردن ارتباط سخت تر میشه. معمولا در طول روز حواسم رو از این فکرهای منفی پرت میکنم. ولی میدونم که همچنان توی بک گراند ذهنم هستن و هرلحظه ممکنه سر و کله شون پیدا بشه.
به خاطر وجود سین قدردانم که همراهمه و حمایتم میکنه. کاش که اونم یادبگیره بیشتر به خودش توجه کنه.
روز و هفته ی طولانی ای داشتم. کلاس جدیدم به اپلای کاری و تمرین کدنویسی و کار دانشجویی و کلاسهای گروه درمانی اضافه شده. واقعا برام سخته کارها رو اولویت بندی کنم. شاید مهارتیه که هنوز بلد نیستم و شاید هم مسیله ایه که یه جواب واحد نداره. تصمیم گرفتم یه کاری رو فقط شروع کنم و کمتر نگران اولویتش باشم. همین که مدام ذهنم رو درگیر نکنه خیلی خوبه. تراپیستم تو این قضیه خیلی کمکم میکنه و ازون گذشته انرژیش رو خیلی دوست دارم.
از سردرد و دل درد وحشتناکی که داشتم تقریبا نجات پیدا کردم. هرچند که هرازگاهی اذیتم میکنه ولی حداقل باعث میشه حواسم رو به بدنم و ذهنم بیشتر جمع کنم.
فردا میخوام با یکی دو تا از بچه های گروه برم یوگا و شاید بعدش صبحونه هم بخوریم. امیدوارم مشکل معده دردم رو کمتر کنه.
این چندروز سعی کردم خودم و زندگیم رو فراتر از کار و پول و هدف های مربوط بهش ببینم, یه انسان با نیازهای مختلف. انسانی که باید زندگی کنه و توی لحظه های زندگیش حضور داشته باشه. گاهی نیاز داره کتاب بخونه یا سمت هنر بره. گاهی نیاز داره بشینه و هیچ کاری انجام نده.
اینستاگرام یه فامیلی که توی ایران داریم رو هرازگاهی نگاه میکنم. زندگی ای که به نمایش میذاره یه آرامش خاصی داره. امروز دقت کردم که کار نقاشی هم در کنار کار اصلیش انجام میده. خاطره ی خیلی خوبی توی بچگی ازش دارم و همین توی ذهنم مونده.با اینکه زیاد ندیدمش و تو خیلی زمینه ها متفاوتیم ولی ازش خیلی انگیزه میگیرم.
نوشته هام خیلی روتین و حوصله سربر شدن. حداقل برای خودم که اینطوره. ولی بازم مینویسم و توی چرک نویس نمیذارم شاید یه فرجی شد. مثلا یهو یه وبلاگ نویس خلاق و باحال شدم که کلی ذوق نوشتن و انتشار نوشته هاش رو داره.
جدیدا از خریدکردن لذت میبرم و حالم رو بهتر میکنه. اما بعضی وقتها حالت implusive پیدا میکنه مثل دیروز. اومدم یه سری محصول پوست و مو بخرم بعد تخفیف لباس ورزشی گرفتم و رفتم سراغش چون سین کفش نداشت. دوباره شب هم توی سایت های لباس گشتم و وسوسه ی یه سری تخفیف شدم و دوتا شلوار سفارش دادم. نمیخوام بدونم چقدر خرج کردم چون فقط اعصابم به هم میریزه.
جدیدا یادگرفتم قبل از اینکه چیزها تو خونه تموم بشه دوباره خرید کنم. اما خب خیلی هاشون هم شاید ضروری نباشن...یعنی برای منی که قشر متوسط جامعه توی ایران بودم یکم عجیب غریبه اینهمه مصرف گرایی. و متاسفانه خودم هم گرفتارش شدم. همچنان توی ذهنم دارم تفاوت دلار و ریال رو در نظر میگیرم. دیگه تبدیل نمیکنم ولی مدام یادم میاد که اینقدر پول چندسال پیش چقدر برای من دست نیافتنی بود و میتونست زندگیم رو متحول کنه. و الان شاید برای چیزهایی خرجش میکنم که واقعا نیاز نداشته باشم. فکر اینکه این پول میتونه چه کارهای دیگه ای انجام بده یا چه کمکی که به آدم دیگه ای باشه هم اذیتم میکنه.
ازون طرف از خودم میپرسم چه فایده ای توی این فکرها هست وقتی که من در حال حاضر به کس دیگه ای (جز گاهی به خونواده م) کمک مالی نمیکنم؟ اینکه حس پشیمونی چه واقعیتی رو اون بیرون تغییر میده؟ فکرمیکنم همین فکرها هم توی انگیزه ی من برای کار گرفتن تاثیر داره. یعنی نمیدونم اگه از حقوق چندرغاز الانم بیشتر بگیرم میخوام باهاش چیکار کنم؟ با سین خونه یا ماشین بخریم؟ مسافرت بریم؟ بچه دار بشیم؟ که تهش چی بشه؟
دوست دارم با مامان و خواهرم بریم استانبول ای جایی. هیچ کدوممون تاحالا نرفتیم. هم دیداری تازه میشه هم اینکه یه تنوعی برای خواهرم میشه. همچنان که خوشحالم میکنه ازونطرف میدونم که دیدنشون غم زیادی داره. تحمل خداحافظی دوباره رو ندارم. معلوم هم نیست که بابام بتونه باهامون بیاد که یه مشکل دیگه ست.
اگه قرار باشه این سفر رو برم باید از سین پول قرض بگیرم. چون همه حساب بانکیم برای شهریه ی این ترمم مصرف میشه. چندروز پیش یه کوچ کاریابی پیداکردم که هزینه ش برای یکسال همین حدود میشه. فکرمیکنم کمکم میکنه که با نظم بیشتری جلوبرم و احتمالا کاری با حقوق بالاتر بگیرم. نمیدونم به نفعمه که این هزینه رو روی کار پیداکردن بذارم که خیالم از بابت کار راحتتر بشه یا اینکه سفر با خونواده تو اولویتم باشه؟ قطعا کار پیداکردن منو استیبل تر میکنه و در بلندمدت هم هزینه کردن برام راحتتر میشه. ازون طرف خیلی نگران ندیدن خونواده م هستم. آدم از یه ثانیه بعد خودش خبر نداره.
محیط کلاس های گروه درمانی مثل قبل نیست. خیلی از آدمهایی که باهاشون جور بودم فارغ التحصیل شدن یا به هردلیل دیگه ای رفتن. ازونطرف یکی توی گروهمون از یکی دیگه اومده و این هم دینامیک گروه رو تغییر میده. مثلا توی گروه نسبت به بقیه توجه خیلی زیادی به پسره نشون میده. یا اینکه یه سری چیزهایی راجع بهش از بیرون گروه میدونه که شاید بقیه ندونن. برام جالبه که چرا یه موضوعی مثل رابطه ی این دوتا برام آزاردهنده میشه ولی چیزای دیگه نه. یعنی راجع بهش کنجکاو شدم. شاید احساس حسادت یا طمع دارم. شاید ازینکه دختره به من توجه نمیکنه و مدام با پسره پچ پچ میکنه اذیتم میکنه. شاید رفتار پسره باهام رو دوست ندارم. یادمه ازش یه بار راجع به شغلش پرسیدم و جواب نداد. یا اینکه توی مهمونی با همه یا دست داد یا بغلشون کرد اما وقتی من رو دید حتی از جاش هم بلند نشد. شاید هم دخترایی که خیلی شوهری ان و مدام دنبال جلب توجه پسران میرن روی اعصابم. شایدم فکرمیکنم این دختره بیش از حد به پسره توجه میکنه در حالی که پسره اونقدر بهش حسی نداره و یه جورایی نگران دختره هم هستم. به هرحال روابط دیگران به من واقعا ربطی نداره.
در کل فکرمیکنم خیلی وقتا خودم پر از حس شرم یا پشیمونی ام ویه سری موقعیت ها باعث میشن که این حس درونی برانگیخته بشه. کسی مسیول حس من نیست به جز خودم. از طرف دیگه باید بپذیرم که نمیشه از همه خوشم بیاد یا با همه ارتباط بگیرم. شاید یکی در نگاه اول اینطوری به نظر بیاد و بعد بفهمی ارزش هاش و نگاهش به زندگی با تو فرق داره. لازم نیست خودت رو مجبور کنی که درکش کنی یا بهش علاقمند بشی. در مورد گروه هایی که میرم, باید تصمیم بگیرم که چقدر وقت دیگه میخوام ادامه شون بدم. تا اینجا خیلی کمکم کرده ولی با شروع شدن دانشگاه مطمین نیستم که بخوام به همون اندازه قبل وقت و انرژی و هزینه براش صرف کنم.
کلی نوشتم ولی دلم نمیخواد راجع به جاب اپلیکیشن بنویسم. بچه ها شاید باورتون نشه ولی وقتی ایمیلی غیر از ریجکتی هم گرفتم بازم حالم خوب نبود. یعنی نگران امتحان ها و مصاحبه هایی بودم که باید میدادم. اصلا انتظار نداشتم کسی بهم جواب بده برای همین برای این امتحان آنلاین ها آماده نبودم. اولی رو شنبه بعد از کلی کلنجار رفتن توی کتابخونه دادم. امروز میخوام حداقل یکی دیگه رو انجام بدم که نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه و تازه یه قسمت از چهار قسمت امتحانه.
راستی با سین برای اولین بار با تخته شطرنج بازی کردیم و خیلی جالب بود. همینطوری که بازی میکنیم بهم آروم یاد میده و بعد خودم کیش و ماتش میکنم :)) دو تا کتاب سرگرمی/هنری هم گرفتم که یکم خلاقیتم رو پرورش بدم. راستی به خاطر اصرار خودم سین سیم تلویزیون رو جمع کرد و ازون موقع دیگه تلویزیون ندیدم 
دل دردم از صبح امروز خیلی بهتر شد, فکرکنم با همون داروها نجات پیدا کردم.
صبح به خاطر یه جلسه زود بیدارشدم وگرنه دلم میخواست تا ظهر بخوابم. کل روز حس خواب و خستگی داشتم که از قضا با استرس کارهای مربوط به جاب اپلیکیشن ترکیب شده بود. و نتیجه ش کاملا مشخصه! اهمال کاری و چرخیدن توی گوشی و تلویزیون و نرسیدن به هیچ کاری.
فردا هم یه مصاحبه ی کوتاه دارم برای یه کارآموزی که اپلای کرده بودم. دو ساعتی نشستم و در حد خودم براش آماده شدم.
نباید اجازه بدم اضطراب و آشفتگی ذهنم رو اونقدر به هم بریزه که نتونم از جام پاشم و فقط ببینم که زمان داره میگذره.
راستی یه کتاب ژورنال مانند گرفتم که هرروز یه قسمتش رو میخونم و کامل میکنم. باعث میشه روز رو با نیت مشخصی شروع کنم و این بهم انگیزه میده.
موهام کلی آسیب دیده و موخوره شده. به همین مناسبت بعدازظهری یه کرم مخصوص زدم بهش ولی از قضا نرفتم بشورم تا الان :)) یه ماسک مو و نرم کننده ی بعد از حمام هم سفارش دادم.
سین از کار خیلی دیر برمیگرده که باعث میشه اعصابم بیشتر به هم بریزه و زیاد با هم حرف نزنیم. شایدم مشکل خودمم که وقتی استرس میگیرم باهاش بدرفتاری میکنم. از این حالت خودم بدم میاد ولی هنوز نمیدونم چطوری تغییرش بدم.