جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

مریض شدم

از دیروز گلودرد و بدن درد گرفتم. تست کوویدم با افتخار مثبت شد! :) امیدوارم به خیر بگذره. دیشب هم خیلی بد خوابیدم, شاید سه چهار ساعت.


دیروز جلسه ی دوم روانپزشکی بود. روانپزشکی پدیده ی عجیبیه. نیم ساعت با یه نفر حرف میزنی و همه ی مشکلاتت رو به چهارتا اصطلاح محدود میکنه و خدانگهدار. کلا نتیجه گیری خاصی نمیکنه به جز اینکه یا دارو رو تمدید کنه یا دوزش رو ببره بالاتر. تازه همونطور که گفتم این روانپزشکه یکم سعی میکنه فراتر از این باشه. یکمی بیشتر به بیمارش نگاه انسانی داره. ولی به نظرم حتی این هم خوب نیست. چون از وقتی شروع کردم هرچی حس بد و تراما از اول زندگیم دارم اومده روی سطح. دوست دارم بشینم فقط به یکی غربزنم و بدبختی هام رو تعریف کنم. از فکر و خیال الکی خسته ی خسته ام. هنوزم که تراپیست پیدا نکردم. میترسم همینجوری ادامه پیداکنه. مثل اینهمه سال که با این مشکلات زندگی کردم و وانمود کردم که عادی ام. دیگه نمیخوام وانمود کنم کسی هستم که من نیست.


بایدیه خونه تکونی اساسی به ذهنم بدم. کاری که خیلی وقت بوده باید انجام میشده. ولی نمیخوام زندگی رو متوقف کنم و فقط دنبال بهتر شدن باشم. بقا داشتن یعنی حرکت کردن و به سمت جلو رفتن, هرچند آروم یا خسته یا با شک و دودلی باشه.


لطفا اگه روانپزشک هستین اینجا از خودتون دفاع کنین. میخوام بدونم به این حرفه از قبل تبعیض ذهنی داشتم یا تجربه باعث شده این طرز فکر رو داشته باشم.

باز هم سریال

بالاخره سریال مزخرف YOU رو تموم کردم. فصل آخرش رو فقط جلو میزدم که ببینم چی میشه تهش. که فهمیدم بازم تموم نشد و یه فصل دیگه ش مونده. با اینکه داستان خیلی بیخود و تیپیکال نتفلیکسی داشت, ولی راجع به یه سری آمریکایی هایی که دور و برم هم کم نیستن بهم دید بیشتری داد. با اینکه کلی کلمه های این فیلم رو نمیفهمیدم ولی بعدش روون تر و بهتر حرف میزدم. قسمت بدش اینه که برنامه م نبود اینهمه وقت پای لپتاپ باشم و چندساعت هیچ کار مفیدی نکنم. همین بیشتر اذیتم میکنه. تازه این چندروز روی گوشیمم san andreas نصب کرده بودم و هرازگاهی اعتیادوار میرفتم سراغش. واقعا جالب و نوستالژیک بود ولی از روی گوشیم پاکش کردم. نتفلیکس رو هم از روی لپتاپم بلاک کردم. این کار برای اینستاگرام و توییتر قبلا تا حدی جواب داده :))


برای کارهای درسیم هدف های کوچیک و خیلی مشخص گذاشتم. آخر روز دیدم که به نتیجه رسیده و حس خوب کوچیک ولی عمیقی داشت. جلسه ی کاریم هم دیروز برگزار شد. این ماه تونستم تسک های مربوط به کار و آموزش این دانشجو جدیده رو تو دو هفته اول ماه انجام بدم و بقیه ماه زمانم دست خودم بود. حداقل آرامش فکری بیشتری داشتم. یکی از ویژگی های من اینه که یه کاری رو انجام میدم ولی قسمت نهاییش رو حوصله ندارم تموم کنم. مثلا تکلیفم رو انجام دادم ولی تا دوساعت مونده به زمان تحویلش منظم یه جا ننوشته بودم که آپلود کنم. یا مثلا شیت های مربوط به گزارش کارم رو تا شب قبل از جلسه هنوز کامل نکرده بودم. اینجوری مجموع وقت و انرژی ای که میبره خیلی زیاد میشه.


خیلی وقتا توی مغزم گم میشم. یه کاری رو شروع میکنم و بعد خودم رو درحالی پیدا میکنم که کار اصلی یادم رفته و مسیرم کلا عوض شده. حتی موقع رانندگی هم خیلی وقتا zone out میشم. برای همینه که از رانندگی و کارهای مشابهش میترسم. خیلی وقتا دارم توی مغزم یه چیزی رو برای یه کسی تعریف میکنم. جالبه که دقت کردم وقتی پرده ی افسردگی از روم یکمی برداشته میشه بیشتر اینطوری میشم. به روانپزشک قبلی گفتم که برای تست ADHD معرفیم کنه ولی هزینه ش خیلی زیاد بود.امیدوارم با تمرین و تراپی حل بشه.


 یه راه حل دیگه م هم این بود که به این آدمهایی که میان توی ذهنم پیام بدم و واقعا بشینیم با حرف بزنیم. یا اینکه یه جلسه ی تراپی دیگه درخواست کنم. خیلی ساده به نظر میاد ولی برای من که نصف بیشتر زندگیم رو همینجوری زندگی کردم واقعا واقعا سخته. ایران که بودم یه جور حس دور بودن از آدمها و تنهایی داشتم الان هم یه جور دیگه. هرچند داره بهتر میشه ولی حس میکنم هنوز خیلی راه مونده. 


صبح هوا بارونی بود. بعد کلاسم با همسرم نوشیدنی گرم گرفتیم و زیر بارون قدم زدیم. حس میکنم بارون که میاد گرد و خاک رو از روی دلم میشوره و یه آدم جدید میشم. بنابراین عاشق هوای ابری ای ام که به بارون منجر بشه!


دوست دارم یه رابطه سالم تر با کارم ایجاد کنم. یادبگیرم که از فکرکردن و به چالش کشیده شدن لذت ببرم. از طی کردن قدم های کوچیک. از روتین داشتن. از عادت های سالم. ازون کسی که هستم شرمنده نباشم. تمرکزم رو روی رشد کردن بذارم نه بدون نقص بودن, بهترین بودن, یا تحت تاثیر قراردادن بقیه. دوست دارم هرروز طوری زندگی کنم که اگه روز آخرم بود تهش راضی باشم. راضی از تلاشی که کردم, هرچی که در توانم بوده. راضی از لذت های کوچیکی که بردم. راضی از اینکه اگه نتونستم به کسی خوبی کنم حداقل بدی نکردم. امیدوارم برای هممون اینجوری باشه.


بدون عنوان

امروز چندتا رگ واریسی روی پاهام پیداکردم. نوشته به خاطر عدم تحرکه  و شایدم ژنتیکی باشه. پاهام رو ۱۵ دقیقه بالاتر از قلبم گذاشتم. قبلش هم نیم ساعتی ورزش کردم. شوهرم هم رفته کلاس دوچرخه سواری. 


کنار پنجره خونه م نشستم و‌ آفتاب خیلی قشنگه. ماشین ها و آدمها و دوچرخه سوار ها و دونده ها رو میبینم. گاهی سگ همسایه میاد بیرون راه میره و با دیدنش کلی انرژی میگیرم... زندگی اینجا جریان داره. 


تصمیم گرفتم با خودم صبور تر و مهربون تر باشم. همین باعث شد حداقل دیشب رو خوب بخوابم. وقتی ذهنم از فکر منفجر میشه نباید سعی کنم جلوش رو بگیرم. فکرهام رو نادیده نمیگیرم. اگه من به خودم گوش نکنم دیگه کی قراره شنونده م باشه؟ به جای نادیده گرفتن خودم باید روی چیزی که برام اولویت داره یا به زندگیم معنا میده تمرکز کنم. یا اینکه محیط رو عوض کنم. مثلا یه کار کوچیک انجام بدم یا از خونه بزنم بیرون یا حتی یه آهنگ برای خودم بذارم.


از یه ویدیو یادگرفتم که حتی بغل کردن خودت یا گرفتن دست خودت هم میتونه کلی حالت رو بهتر کنه. ریشه ش اینه که ما تهش پستانداریم و بدنمون اینجوری تکامل پیداکرده. لینکش رو اینجا میذارم که یادم بمونه.

https://youtu.be/Qes9HoxfkE0?si=pWp3sPext3bbNft9


امروز یه تکلیف درس باید بنویسم که ددلاینش دو روز دیگه ست. مقاله های اون یکی درسم هم مونده. باید کارهای خونه رو هم انجام بدم. یه سری تسک کوچیک هم برای کار دانشجوییم مونده.


هنوز هم برای کار اپلای نکردم. کاش این هفته بتونم شروع کنم



زندگی به هم ریخته

دیشب خوب نخوابیدم. دیروز هم خوب نخوابیده بودم. از وقتی از کلاس اومدم پای تلویزیون بودم تا خود شب. داشتم سریال مزخرف YOU رو می دیدم! حتی ناهار هم نخوردم و نصف بسته چیپس رو با سالسایی که تو یخچال داشتیم خوردم. دقیقا دنبال چی توی این فیلم میگشتم؟ دارم سعی میکنم دنیای دور و برم رو بیشتر بشناسم؟ میخوام خودم رو تنبیه کنم؟ میخوام به خودم ثابت کنم که از زمانم نمیتونم درست استفاده کنم و یه loser ام؟ خودمم نمیدونم. حس میکنم این اتفاق ترکیبیه از عادت من به نشستن, تنها بودن های طولانی توی خونه, نداشتن برنامه و الگوریتم نتفلیکس. 


دو سال و اندی پیش که کلاس رقص میرفتم همه انرژی و دیوونگیم اونجا تخلیه می شد. قبل و بعد از کلاس آدم دیگه ای بودم. بهم کامیونتیی هم میداد. با اینکه بقیه مسخره میکردن ولی خودم دوستش داشتم. خیلی جالب و جذابه که یه فعالیت ساده میتونه آدم رو از این رو به اون رو کنه. رقص منجر به کلی ارتباط ساده و مفید با آدمها میشه. ردپای فرهنگ های مختلف رو میشه توش دید و راجع بهشون یادگرفت. رقص باعث میشد دوساعت هم که شده سعی کنم با بدنم ارتباط بگیرم. ارتباطی که معناداره. واقعیه. قشنگه…


واقعیت گاهی خیلی تلخه ولی واقعیه. همه ی چیزیه که دارم. حواسم پرت میشه, میشینم فکر و خیال میکنم, توی چاه افسردگی میفتم, اما چاره ای نیست. باید بلند شد و زندگی کرد.


دیگه کلمه ها نمیتونن حالم رو توصیف کنن. حال عجیبیه.



گوشیم رو درست کردم

دیروز بعد از ماه ها بالاخره گوشی خودم رو راه انداختم. تقریبا همه عکسایی که توی این ۲ سال و خورده ای گرفته بودم پاک شد: خاطراتم با همسرم و جاهایی که رفتیم. عکسهایی که تو ایران گرفتم و کلی چیز دیگه. یه سریش رو توی تلگرام فرستادم و هنوز هست. خدا تلگرام رو خیر بده. حالا حس میکنم برگشتم به زندگی نرمال. کلی اپ مختلف نصب کردم برای ارگانایز کردن. دولینگو هم نصب کردم که چینی یادبگیرم. از کاراکتراش خوشم میاد. از موقعی که اومدم دوست داشتم یادبگیرم که از کار چینی های آزمایشگاهمون سردربیارم:)) ولی  از وقتی با یه دختر چینی دوست شدم فرهنگ چین و کشورهای اطرافش برام جذاب شده. 


اسم این دختر رو میذارم یو. برای من این بشر هم الهام بخشه هم بانمک. خیلی سخت کار میکنه ولی در عین حال یه نظم و قاعده ی خاصی تو کارش دنبال میکنه. بین کار و تفریحش تعادل داره. اینور و اونور سفر میکنه تا تجربه های بیشتری کسب کنه. ازین که خوبی بقیه رو بگه و ازشون تعریف کنه یا کلا بروز دادن خودش نمیترسه. چندوقت پیش که با هم سفر رفتیم, صبح ها توی کوه ها میچرخیدیم. شب هم با یو و همسرم سه تایی حکم بازی کردیم و اونم گشنیز و دل و ... رو یادگرفت. بعدم عکس کل فک و فامیل و بچه های کوچیک و کلی چیز دیگه از فرهنگمون رو به هم نشون دادیم. دلم تنگ شده بود برای اینکه چندین ساعت بشینم و با یه دوست دختر حرف بزنم. وقتی با آسیایی ها حرف میزنم انگار برمیگردم به یه جایی توی بچگیم. حس میکنم به این آدما یه ربطی دارم. کی میدونه شاید تو زندگی قبلیم چینی بودم :)))))


امروز تکلیف درس دارم و نوشتن یه مقاله یه صفحه ای. کار دانشجویی رو هم باید تموم کنم. الان هم باید آماده شم که برم سرکلاس که کلاس جذابی هم هست.


ممنون که برام کامنت میذارین... حس میکنم تنها نیستم.