دیشب جاری و پسرکوچولوش اومدن اینجا و دوساعت پیش برگشتن. جاری انرژی مثبت خوبی داره و منم سعی کردم بهش راحت بگذره. صبح تونست بره به کارش برسه و من و سین بچه رو نگه داشتیم. بچه داری هم سخت بود هم خیلی جالب و هیجان انگیز. وقتی مامانش رفت بچه بدجور به گریه افتاده بود و انگار داشت از حال میرفت. بغلش کردم و پشتش رو ماساژ دادم و کم کم آروم شد.اون لحظه خیلی حس عمیق و عجیب و خوبی داشتم. بعدش انرژی پیداکرد و کلی میوه خورد. کلی بازیگوشی کرد. با بچه ی همسایه توی حیاط بازی کردن و لباساش کثیف و چمنی شد. بردمش یه حموم کوچولو و لباساش رو عوض کردم. بعدش ناهار کباب تابه ای با گوجه درست کردم که خیلی دوست داشت. برای خودمون ته دیگ سیب زمینی هم گذاشتم که برای اولین بار کریسپی و عالی شد. اونقدر که فکرمیکردم توی بچه داری بد نبودم. خاله بودن رو دوست دارم چون مسئولیتش کمتره ولی درعین حال لذت وقت گذروندن با فسقلی رو پیدامیکنم. سین که دیشب نتونسته بود خوب بخوابه سرحال و شاد نبود و بعدازظهر روی مبل از حال رفت. هممون دوساعتی خوابیدیم. عصر دورهم قهوه و آجیل خوردیم و حرف زدیم. درکل خیلی خوش گذشت.
با خونواده ی سین چالش کم نداشتم. درحال حاضر باهاشون در صلح نسبی ام. دلیل اصلیشم اینه که فاصله م رو حفظ میکنم. اگه فاصله م رو حفظ نکنم واقعا نمیکشم. همه چی رو توی خودم میریزم و ممکنه به خودم خیلی آسیب بزنم. بعضی ها بهم میگن تو خیلی حساسی و احتمال داره که حرفشون درست باشه. اما نمیدونم اگه حساس نباشم چجوری باشم؟ چه طوری از خودم و زندگیم مراقبت کنم؟ درکل متاهل بودن برای من به شخصه خیلی سخته و اگه به خاطر خود سین نبود شاید همون اوایل جدامیشدم. اون موقع از خودم هم درآمد کافی داشتم و شاید راحتتر پیش میرفت. اما نتونستم. شاید ترسیدم. شاید هم سین رو دوست دارم. امیدوارم دومی درست باشه.
امروز یه تمرین کدنویسی انجام دادم. به درس خوندن نرسیدم. باید فردا ویدیوهای درس رو برای امتحان تموم کنم. کاردانشجویی هم مونده که از یکشنبه میرم سراغش. سعی میکنم پله پله برم جلو و پنیک نزنم. قرار بود فردا با دوستم بریم بیرون که کنسل شد و میتونم صبح رو درس بخونم. به جاش شب هم رو میبینیم و احتمالا یه شامی دور هم بخوریم. به حرف زدن باهاش خیلی نیاز دارم.
دیروز با استاد درسم یه گفتگوی خیلی مهم داشتیم. خیلی باهام رک و پوست کنده حرف زد و بهم گفت که معلومه برای کلاس من وقت نگذاشتی. فکرمیکنی این به من چه حسی میده؟
بهم گفت حتی اگه تو یادنگیری به من پول میدن, که خیلی ناراحت کننده ست! من نمیتونم تو رو مجبور کنم که تلاش کنی. آخرش هم بهم گفت که من ترسناک نیستم فقط به دانشجوهام خیلی اهمیت میدم
اگه نگار چندسال پیش اونجا بود با اون حرفای اول شاید حتی گریه میکرد. ولی خیلی آروم و نشسته بودم و با طرف بحث میکردم. حتی قبلش که با دانشجوی دکتراش راجع به اینکه کم کاری میکنه دعوا میکرد هم من آروم نشسته بودم. انگار این حرف ها رو در جای درست و زمان درست باید میشنیدم. بعد با روش خاص خودش برام قسمتی که اشکال داشتم رو توضیح داد و ازم خواست که من چیزایی که فهمیدم رو براش توضیح بدم. مثل کلاس خصوصی بود! وقتی از دفترش اومدم بیرون حس خوبی داشتم که مدت ها تجربه نکرده بودم. و از خودم به خاطر تغییراتی که کردم سپاسگذارم :-)
جدیدا سعی میکنم با آدمها روراست باشم که خیلی از من بعیده. ولی مجبورم. بین تظاهر کردن به نایس بودن و خودخوری و زدن حرف دلم یکی رو باید انتخاب کنم. بحث حتی زدن حرف دل هم نیست! کلا هم خیلی خجالتی ام و هم مدام به قضاوت آدمها راجع به جزئی ترین مسائل فکرمیکنم. توی دنیای کار قضیه بدتر هم هست! به خصوص اینکه استاد و رئیس همیشه برام یه distant figure بودن که درهرحالت قابل احترامن, من همیشه باید در حالت ضعف نسبت به اونا باشم و مدام مواظب باشم که ناراحت نشن. این قوانینی که برای خودم گذاشتم اصلا از کجا اومدن؟ چرا پیش فرض ذهن منن؟
چندوقت پیش با یکی از دوستام راجع به کتابی که خونده بود حرف زدیم. راجع به ساختن عادت ها بود. بحث این بود که وقتی میخوای هدفی بسازی باید صرفا اون کار رو انجام بدی وانتظار نتیجه نداشته باشی. بعدش با هم بحث کردیم که چه جوری میشه این روش رو برای زندگی الانمون استفاده کرد. وقتی دنبال کار میگردیم و اینقدر عدم قطعیت هست. میدونم که خیلی کلیشه ای بنظر میاد ولی حرف زدن راجع به این توی مغزم یه جرقه کوچیک ایجاد کرد که بیشتر به عادت هایی که دارم توجه کنم. فکرمیکردم برای من ساختن عادت های خوب اونقدر سخته که انگار ممکن نیست کلا. ولی بعد که به رفتارهام دقت کردم دیدم که همین الان چقدر عادت های بد (و تعدادی عادت خوب) دارم. و متوجه شدم که این به تعویق انداختن کارها و موکول کردنش به بعد هم جزوی از عادت روزمره م شده. خود این اهمال کاری کلی انرژی ذهنم رو می بلعه و نمیذاره آرامش داشته باشم. بعد از همه داستانا الان دارم به خودم یاد میدم که به درس خوندن و کارکردن و معاشرت با آدمها و تمیز و مرتب کردن خونه هم به چشم عادت نگاه کنم, به جای اینکه همه رو یه chore بزرگ ببینم که مدام بزرگ و بزرگ تر میشه تا جایی که کلا کنارش میذارم و فکرمیکنم زندگیم از هم میپاشه. تازه الان نسبت به سه سال پیش خیلی بهتر شدم! و واقعا واقعا الان که بررسی میکنم میبینم خیلی وقتا مسیره خیلی قشنگ بوده. گاهی اونقدر دنبال رسیدن بودم که کلی از روزهای عمرم رو به خودم زهرکردم. طوری که مدت زیادی فقط وقتی تعطیل بودم یا هیچ کاری نباید انجام میدادم خوشحال بودم. که در اون حالت هم بیشتر وقت ها تو خونه میموندم و سرم توی گوشیم بود و الکی میچرخیدم. خیلی وقتا ذهنم من رو گول میزنه. دلم رو به این خوش میکنم که سین بدون کار و پول نمیمونه. یا اینکه دیگه اقامت دارم و بنظر نمیاد کسی منو ازین جا بنذازه بیرون. نمیخوام بگم امنیت مالی و اقامت بده, قطعا به آدم ثبات بیشتری میده. قطعا چیزیه که بهم اجازه داده اصلا بتونم به علاقه هام و رشد کردن فکرکنم. قطعا کمکم کرده از survival mode خارج بشم. ولی فرورفتن توی منطقه امن و بیرون نیومدن ازغار تنهایی و فاصله گرفتن از جامعه هم خیلی خیلی بده.
کاش خودمون رو بیشتر دوست داشته باشیم. کاش اینقدر با مقایسه ی بی دلیل انرژی خودمون رو هدر ندیم. از کجا معلوم که اصلا این همه سرکوفت و فشار لازمه که آدم پیشرفت کنه؟ یعنی اگه با خودش دوست باشه نمیتونه تو زندگیش جلو بره؟ یه جایی میخوندم که چیزی به اسم دیسیپلین به اون معنی که تو ذهن اکثر ماست اصلا وجود نداره. خیلی از ما یه کاری رو شروع میکنیم و وسطش میبینیم که چقدر بد پیش رفته و از انتظاراتمون دوریم. این وسط کی برنده ست؟ اونی که میتونه بپذیره که عالی نیست ولی میتونه بهتر باشه و درعین حال خودش رو ببخشه. بیاین خودمون رو ببخشیم و رو به جلو بریم. این همون چیزیه که اسمش رو دیسیپلین میذاریم.
منم مثل هرآدمی تغییر مثبت رو دوست دارم. تا اینجای زندگی بخش جدایی ناپذیر فکرام بوده, حالا چه خوب و چه بد. اما گاهی خیلی خسته میشم از تلاش برای تغییرکردن. گاهی فقط میخوام باشم و از زنده بودنم لذت ببرم.
شنبه و یکشنبه هم تموم شد. نسبتا خوب پیش رفت. دیروز با سین رفتیم یوگا و خیلی عالی بود. اولش حرکات موزون داشت که من خیلی خوشم اومد. حتی playlist آهنگاش رو هم از مربی گرفتم. این دو روز تمرین کدنویسی هم کردم. دارم سعی میکنم که به مغزم فشار بیارم و خوب فکرکنم ولی در عین حال خودم رو زده نکنم. تلاش بعدیم اینه که هرسوال ازم زیاد وقت نگیره. روی کاربردهای هر الگوریتم توی دنیای واقعی تمرکز کنم. بینش بلندشم و راه برم و آب خوردن یادم نره. یه رکورد سریع هم از هر سوال برای خودم ثبت کنم.
امروز صبح هم کارم رو شروع کردم. خیلی خیلی خسته بودم و کل روز خودم رو می کشیدم. به زور یک تکلیف درس رو تموم کردم و تحویل دادم. حتی خرید و درست کردن غذا هم امروز با سین بود. قرار بود با دوستم بریم و غذای هندی بگیریم که کنسلش کرد.
برای فردا کلی ویدیو از هردوتا درس و دوتا تکلیف دیگه مونده. پروژه درس رو هم باید استارت بزنم. شاید فردا عصر با همسایه هامون دور هم جمع بشیم. به یه دوست دیگه هم پیام دادم که یه روز تو این هفته بریم پیاده روی.
قدر دوستی ها و روابطی که دارم رو باید خیلی بدونم. هرچند که میدونم به اندازه کافی تلاش نمیکنم و از ارتباط گرفتن میترسم. دیگه یادگرفتم که هرچی جلونرم و ارتباط نگیرم عضله ی روابط اجتماعیم ضعیف تر میشه. به خصوص که سین هم تو این موضوع بدتر از منه.
دیروز توی کلاس یوگا فهمیدم حتی توی آروم ترین لحظه هم بازهم نگرانم و مدام حواسم پرت میشه. نگران دوستی هایی ام که ندارم یا دوستایی که ازم دورن. نگران نداشتن کاری که خوشحالم کنه و تکراری نباشه. نگران عدم قطعیت زندگی. تصمیم گرفتم تا وقتی کار پیدانکردم از این مملکت بیرون نرم. تا وقتی کار ندارم هم نمیخوام برای بچه دارشدن اقدامی بکنم. فعلا برای کارهایی که مهارتش رو دارم باید اقدام کنم. ازون طرف میخوام بفهمم چه کاری رو توی رشته م دوست دارم (یا ندارم!). آسون نیست ولی نفهمیدنش شاید کار رو بعدا سخت تر کنه.
امروز که سرکار بودم حس کردم که حافظه م اصلا خوب نیست. کلا هروقت ذهنم رو به چالش میکشم انگار تو حالت دفاعی قرار میگیره و دیگه نمیتونه واضح فکرکنه. یه جور بدی که نمیشه توصیف کرد. کم یا بدخوابیدن هم که همه چیز رو بدتر میکنه...کاش از این وضعیت نجات پیدامیکردم
چیزی که بهم امید میده که نسبت به قبل با خودم مهربون تر و رو راست ترم. این بهترین قسمت بزرگسالیه.
امروز خیلی تمیزکاری کردم. از صبح تا شب لباسشویی و خشک کن به راه بودن. تقریبا همه پتو ها رو هم شستم. جایگاه اتاقم رو که تبدیل به جایگاه افسردهگی شده بود جمع کردم. وسایل کشوها رو مرتب کردم و چیزهای به دردنخور و دور ریختیم. با همه داروهایی که این ساله سال مصرف کرده بودم یا مجبور شده بودم بگیرم خدافظی کردم. دوست داشتم همه بسته بندی ها رو آتیش بزنم ولی کار عاقلانه ای نبود:) واقعا اتاقم از روح این چیزهای اضافی و خاطرات خوش خالی شد!
ساعت ۶ رفتیم بیرون و کارای ریزمیز انجام دادیم. راننده هم خودم بودم با افتخار که توی کوچه پس کوچه های این شهرفرنگ رانندگی میکردم. چرا این شهر هیچی چراغ مراغ نداره؟ خودمم به عینک نیاز دارم! بعدشم رفتیم یه غذای سوپ مانند و دوتا پیتزا گرفتیم. شراب Pinot Noir هم گرفتیم که امتحان کنیم. نمیدونم اصلا ایده ی خوبی هست یا نه. باید از دکتر بپرسم حتما. شب که برگشتیم یکم ویدیوی استاد هندی دیدم و بعد خوابیدم.
کف خونه همچنان جارو و تی کشی میخواد. یه سری لباس هایی که خیلی قدیمیه رو هم باید بدم بره که جای خونه باز بشه. غیر از اون امروز تو خونه ام و میخوام کدنویسی تمرین کنم. برای کار اپلای کنم. ادامه ویدیوهای استاد هندی رو ببینم.
دارم به این فکرمیکنم که معصومیتم رو یه جایی بین زمستون ۲۰۲۴ و پاییز ۲۰۲۴ از دست دادم. یه جایی وسط اون همه اضطراب و حقارت و بی خوابی وحشتناک در حال دست و پا زدن برای زندگی. شاید این اسمش بزرگ شدن باشه. هرچی که هست میدونم مثل قبل همیشه لبخند نمیزنم یا کلا الکی نمیخندم. واقعیت من اون آدم خنده روعه یا این آدم تقریبا عبوس؟
دو روز اول بدن درد زیادی داشتم ولی الان فقط گلوم و صدامه که مشکل داره. توی تخت کارام رو انجام دادم و خیلی هم بد نبود! جالبه که تست سین (همسرم) منفی شد! هرروز کلاسام حضوریه. استادا هم براشون حضور داشتن مهمه. ولی خیلی پیرن و یکیشون هم آسم داره. فکرکنم بشینم ویدیوهاشون رو نگاه کنم :((
دوست دارم برگردم به زندگی عادی. دلم برای کارم تنگ شده. به خصوص آخر هفته ها که با سین میریم و اون حین کار من ورزش میکنه. البته قبلا همیشه بعد کار میرفتم دونات میخوردم که الان از چرخه زندگیم حذف کرده م. همین الان که دارم اینو مینویسم دلم دونات میخواد با اینکه اشتها ندارم. راستی دلم Korean bbq و کیمچی و برنج شفته هم میخواد. کووید مرض عجیبیه. یه جوری همه عصب های بدن و مفاصلم میسوختن انگار یه نفر بهشون برق شهر وصل کرده بود! یادم نمیره که کووید حداقل دوسال زندگی منو نابود کرد و تازه من نسبت به بعضیا خیلی خوش شانس بودم. هنوزم شرش از سرمون کم نشده.
اگه واقعا تلاشم رو بذارم با کارگرفتن و مستقل شدن فاصله ی زیادی ندارم. میدونم که حداقل توی کوتاه مدت رابطه م رو با سین بهتر میکنه. خیلی سخته برام یه رابطه یstraight پیداکنم که دختر توش کاملا مستقله و همچنان بتونم باهاشون همزاد پنداری کنم. ولی مطمئنم جایی که هستم برای من به عنوان یه زن امن تره. حداقل میتونم روی کارم تمرکز کنم و یه قانونی هست که از من به عنوان یه زن دفاع میکنه. سین هم واقعا تمرکزش روی کار و زندگیشه و دوست داره منم برای خودم کار و زندگی درست درمون داشته باشم.
دیروز دو قسمت از سریال The glory رو دیدم ولی خیلی نفهمیدم چی شد. ولی نقش قلدر ها رو توی جامعه قشنگ نشون میده و منو آگاه تر میکنه.
امروز میخوام به خودم و خونه سر و سامون بدم و از این حال مریضی دربیام. برای کار اپلای کنم. ویدیوهای درس استاد هندی رو ببینم. یه سری کار خورده ریزه هم هست که کلی وقته نوشتمشون و کاش بتونم یکی دوتاشون رو انجام بدم.