جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

جوانه ای در دل سنگ

اینجا از تلاشهام برای پیداکردن خودم و راهم می نویسم

زندگی در همین جا, در همین لحظه

خیلی وقت ها میخوام بنویسم ولی به خاطر قضاوت تند از خودم صفحه ی بلاگ اسکای رو سریع میبندم. بعضی وقتا هم صفحه دفترم رو میبندم. با خودم میگم دوباره میخوای یه مشت خزعبل بنویسی که خوندنش حالت رو بدتر کنه؟ 


یادم نمیاد کی آخرین بار با خیال راحت نوشتم. نوشتم فقط برای اینکه نوشته باشم. فقط برای اینکه فکرام رو روی صفحه ی لعنتی کاغذ یا صفحه ی لعنتی بلاگ اسکای بیارم. آخرین بار کی نوشتم برای خودم نه برای نظر کس دیگه ای. امروز ولی میخوام تغییر کنم, یه جایی وسط ۲۹ سالگی بشینم ببینم من اصلا کیم؟ تاحالا صدای واقعی خودم رو شنیدم؟ 

میخوام وقتی میرسم خونه یه گوشه ی امن داشته باشم که با خودم و فکرام خلوت کنم. مثل قدیم ها بنویسم یا طراحی کنم یا حتی از خودم ویدیو بگیرم. یه جایی از زندگی رو باید برای زندگی کردن بگذارم. فقط برای اینکه باشم, بدون هیچ قضاوتی. برای زندگی در همین جا و در همین لحظه.


میدونم که خیلی وقت ها دلم عمق و اصالت میخواد ولی در عمل خیلی وقت ها توی تصمیم هام ازش فاصله میگیرم. میدونم که باز کردن یه پست دیگه توی تلگرام یا خوندن یه نوشته ی کوتاه هیچ وقت منو به عمق و لذتی که میخوام نمیرسونه. ولی در عین حال بهش وابسته شدم. به اینکه یه دریای کم عمق باشم. به اینکه چیزی رو بدونم ولی نتونم حتی یه ربع راجع بهش بحث کنم. برای اینکه طوطی وار حرف ها و نظرات دیگران رو تکرار کنم. 


خوبه که به خودم آگاه ترم. خوب میدونم که گاهی گول خودم رو میخورم. و دقیقا همون چیزهایی که باورشون سخته منو از درون کنترل میکنن.


دوست دارم ساعت ها وقتم رو صرف چیزی کنم بدون اینکه متوجه گذشتن زمان بشم. مثلا بشینم کیبورد یاد بگیرم و کلی وقت برای انجام دادنش بذارم. مثل یه بچه ای که با کنجکاوی خودش آروم آروم چیزی رو یاد میگیره. دوست دارم ساعت ها بشینم و کتاب ریاضی یا الگوریتم بخونم بدون اینکه نگران نتیجه ش باشم. دوست دارم با یه دوست اونقدر حرف بزنم که تاریک شدن هوا رو نفهمم. گاهی خیلی کیف میده توی زمان و مکان گم بشی, مثل پیاده شدن از قطاره. یا یه جور متوقف کردن زندگی. شاید هم اصلا اعتراضیه به اختراع زمان و همه ی مفاهیمی که براساسش به وجود اومدن.


چندروزیه معده م خیلی ناراحته. امروز عصر رفلاکس و درد شدید هم بهش اضافه شد. توی گروهمون یه دختر دانشجو پزشکیه که سریع جواب پیامم رو داد و راهنماییم کرد. برای راهنمایی مامان سین عزیز هم خیلی قدردانم. فعلا با داروهای غیرتجویزی داره بهتر میشه.


این هفته ی چهارمیه که به روتین و برنامه م بیشتر اهمیت میدم. هفته ی پیش برای اپلیکشین های کاری وقت خوبی گذاشتم و تقریبا برای اولین بار ایمیلی غیر از ریجکت شدن گرفتم. این یعنی که بالاخره از خان اول به خان دوم رفتم ! هدفم اینه که بیش از حد درگیر این پروسه نشم. فقط کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم. چه فایده ای داره که کلی از توان ذهنی و روحیم رو صرف چیزی کنم که عملا روش هیچ کنترلی ندارم؟ شاید خیلی به نظر بدیهی بیاد ولی قسمت بزرگ اضطراب و مشکلات روانی من به خاطر همین بوده و هست. و وقتی این بار رو از دوش خودم برمیدارم حس میکنم که چقدر از پیچیدگی ها کم میشه. انگار تازه میتونم نفس بکشم و شایدم گاهی از این مسیر لذت ببرم.


به نظرم هر گام و حرکت کوچیکی ارزشمنده. هر تغییر مثبتی که توی خودمون میدیم و شاید از بیرون دیده نشه مهمه. شنیدن این چیزا از زبان خودم خیلی عجیبه! شاید باید همه اتفاق هایی که برام افتاد رو تجربه میکردم تا بتونم این جمله ها رو به زبون بیارم.


دو شب پیش از نگرانی کار و جلسه خیلی کم خوابیدم و از بدنم بیش از حد کار کشیدم. امشب نمیخوام دیگه ذهنم رو درگیر کارای مربوط به اپلیکیشن ها کنم. امیدوارم فردا روز بهتری باشه و از این معده درد هم نجات پیداکنم. 


یکی از فامیلای سین خونریزی مغزی کرده و توی کماست. تقریبا امیدی بهش نیست. توی مهمونی سال نو که دیدمش نمیدونستم این آخرین باریه که صدای خنده و شوخی کردن هاش رو میشنوم. زندگی همینقدر کوتاه و غیرقابل پیش بینیه.


اخیرا توی گروه ماجرای عجیب غریب زیادی راجع به مردم کشورهای مختلف شنیدم. بازم به خودم یادآوری میکنم که هیچ چیز این دنیا و زندگی عادلانه نیست. زندگی برای بعضیا به طرز وحشتناکی غیرعادلانه و بی رحمه.


از همینجا همتون رو از دور بغل میکنم و آرزوی آرامش براتون دارم


پراکنده

ساعت نزدیک ۱۲ شبه و به شدت خسته ام. اما واقعا دوست دارم اینجا بنویسم. هربار میام بلاگ اسکای شوق و ذوق خوندن وبلاگ های دیگه یا چک کردن نظرها رو دارم. 

آخر هفته بیشتر به استرس و دعوا و حال بد و بیخوابی گذشت. سین رفته بود سفر کاری و منم کلی وقت جلوی تلویزیون بودم.  اما صبح دوشنبه به خودم اومدم و دوباره برای خودم برنامه گذاشتم. خوابم هم خیلی بهتر شد.

حس میکنم از صبح دور خودم چرخیدم بدون این که کار مفید یا کاری که حالم رو بهتر میکنه انجام داده باشم.

برام سخته درست و حسابی استراحت کنم یا کاری کنم که انرژیم رو بهم برگردونه. باید بشینم ببینم چی حالم رو میتونه بهتر کنه. 

وقتی سنم کمتر بود واقعا خوندن یا نوشتن یه چیزی میتونست تغییرم بده. یا قدم زدن توی پارک و زیر درخت ها. یا نشستن توی کافه.

اینجا شرایط خیلی متفاوته, حال و هوای پارک و کافه اصلا شبیه ایران نیست. کلا فاز کار نکردن و چیل کردن زیاد اینجا تعریف نشده.

شاید باید یه گوشه ی کنج برای خودم درست کنم که خلاقیتم رو برانگیخته کنه و بتونم با خودم خلوت کنم. شاید هم وقتشه کیبورد یادبگیرم یا برم سراغ سه تار. فکرکنم هرچیزی که باعث میشه جز نشینم جلوی تلویزیون یا ساعت ها توی گوشی باشم به نفعمه. هرچیزی که باعث شه از فکرمنفی یا فکرکردن به سختی فرار نکنم و با اهمال کاری روی احساسم سرپوش نذارم. 

دیروز و امروز خودم رو به زور کشوندم سرکلاس یوگا و خیلی خیلی برام سخت بود. خیلی عجیبه که مقایسه و قضاوت بیش از حد چقدر زندگی رو برام سخت کرده و میکنه. اما حداقل الان بیشتر بهش توجه میکنم. 

انگار همیشه یه چیزی توی زندگیم کمه و میخوام بدوم تا بهش برسم و گذشته رو جبران کنم. اما اصلا برای چی؟ با چه هدفی؟ برای چه ارزشی؟ با چه هزینه ای؟ آیا واقعا قراره حالم رو بهتر کنه؟

یه سری رو اطرافم میبینم که به شدت چندبعدی اند و ازون طرف توی کار و درسشون هم خیلی خیلی از من جلوترن. توی گروه هایی که میرم هرروز اینا رو میبینم و تفاوت سطح دغدغه و توقع ها خیلی توجهم رو جلب میکنه. سوال اول من اینه که اصلا روز یا هفته شون رو چجوری تقسیم میکنن؟ والا من برای کارهای عادی خونه هم وقت کم میارم...

شنبه ی قبلی با اتوبوس رفتم مرکز شهر و توی مغازه ها چرخیدم. هدفم این نبود چیز خاصی بخرم ولی تخفیف های خیلی خوبی داشت. برای خودم یه لباس مشکی با دامن حبابی خریدم (هورااااا) که طرح و جنسش رو خیلی دوست دارم. برای سین هم شلوارک و کفش خیلی قشنگ خریدم. برای منی که اهل خرید نبودم رسیدن به این مرحله پیشرفت بزرگی بوده و فهمیدم عاشق تخفیف های گنده ام! البته که میدونم این خرید ها واقعا لازم نیست و برای حال خوب کردنه.

فردا هم قراره با چندتا از بچه ها بریم کنسرت فیلارمونیک. دفعه ی اولیه که میرم. یه هنرمند معروف و خیلی بانمک اجرا داره. دیروز برنامه ی کنسرت ها رو توی گروه فرستادم و بعد فهمیدم یکی از اعضای گروه از طریق دوستش که اونجا کار میکنه برامون چهار تا بلیط رایگان جور کرده.... چه آدمای باحالی پیدا میشن! حس خیلی خوبیه.

قرار بود آخر هفته کلم پلو درست کنم ولی هم گوشت چرخ کرده ش رو خوردیم هم کلم رو تبدیل به سالاد کردیم دلم یه غذای ایرانی خونگی مشتی میخواد.

من همینجام

خیلی وقته ننوشتم ولی وبلاگ ها رو میخونم. احساس یه روح سرگردان دارم.


این چندروزه یکم مضطربم و ساعت خوابم به هم ریخته. اما در کل زندگیم روال بهتری پیداکرده و بیشتر میتونم برنامه بریزم. تمرین کدنویسی رو تقریبا هرروز انجام میدم. احساس رضایت دارم.  کلاس های گروه درمانی رو مرتب میرم. دوستای جدید پیداکردم و بیرون گروه هم برنامه میذاریم . با یه سریشون واقعا حال میکنم. دوستای دیگه ی دانشگاه رو هم هرازگاهی میبینم و واقعا قدردان وجودشونم. سین ساعتهای کارش خیلی زیاد شده و درست نمیخوابه. وقتی که با هم داریم خیلی محدوده و احتمالا کلی طول میکشه بهش عادت کنم. متاسفانه سین وقتی یکم فشار کارش کمتر میشه کلی مسئولیت جدید اضافه میکنه به جای اینکه بیشتر روی خودش وقت بذاره. واقعا تو این مورد نمیتونم بفهممش و دیگه توان بحث کردن ندارم. 


این هفته میخوام دوباره یوگا شروع کنم. یه استودیویی میرفتم که یکی از دوستام معرفی کرده بود. خودش هم گاهی میومد و انرژی خیلی خوبی داشت. هدفم اینه که یوگا رو رها نکنم. از هرنظر حالم رو بهتر میکنه. حتی باشگاه هم برم بازم نیازش دارم. یکی از مربیا یه پسر هندی خیلی آروم و متمرکزه. حرکت هایی که انجام میده و تمرکزش روی تنفس رو خیلی دوست دارم.


توی جلسه انفرادی هم فعلا روی برنامه نوشتن, هدف (نیت) گذاشتن و انعطاف داشتن کار میکنیم. این پروسه بهم نشون داده که چقدر نیاز دارم با خودم دلسوزانه تر و با مدارای بیشتری رفتار کنم. از صفر و یکی بودن کم کم فاصله بگیرم و روی قسمت خاکستری قضیه بیشتر تمرکز کنم. تلاش خودم رو ببینم. خیلی وقتا تو رابطه با خودم یه آدم کاملا بیشعورم. مهربونی و دوست داشتن خودم به کنار,. 


فعلا قراره بعد یه مدت طولانی برگردم و سرکلاس و تا یه سال دیگه درس بگذرونم. به اندازه ی کافی راجع به طولانی شدن درسم غر زدم. دلم کار و درآمد خودم رو میخواد. دوست دارم انرژی و وقتم رو روش متمرکز کنم و یه تغییرات اساسی توی زندگیمون بدم. هدف جدیدم اینه که تعادل بیشتری داشته باشم. اون روش قبلی از یه جایی به بعد دیگه جواب نداد. دوست دارم وقتی به گذشته نگاه میکنم زندگی ببینم. البته که بالا و پایین زیاد بوده  و خواهد بود.


از شرایطی که توی ایران هست احساس مریضی بهم دست میده. پارسال اونجا بودم و وضعیت هوا وحشتناک بود. اصلا نمیتونم تصور کنم بدون برق چجوری میگذره. بعد جنگ و تو اون همه عدم قطعیت و دلار ۹۰ هزارتومنی چجوری میگذره. 


وقتی آروم ترم فقط دارم حواس خودم رو از این چیزا پرت میکنم. به خاطر شرایط بهتر زندگی روزای بهتری رو میگذرونم و به آینده ی زندگی شخصیم امید بیشتری دارم. اما حس میکنم هرچی این شرایط پیش میره لایه ی غباری که روی هر خوشی و لذتم رو گرفته غلیظ و غلیظ تر میشه.


کاش میتونستم هویتم رو به چیزای دیگه ای غیر ایرانی بودن گره بزنم اما خیلی سخته. سیلی واقعیت اینه که مهاجرت من هیچ کمکی نکرده که شرایط کشورم بهتر بشه, هرچند که امثال من احتمالا هیچ تاثیری هم توی بهتر شدنش نداشتن. به خاطر زندگی شخصی خودم مهاجرت کردم. انتخاب خودم بوده و مسئولیتش رو هم باید بپذیرم.


دلم برای خواهرم خیلی تنگ شده.


پ.ن. ۱: حس میکنم وضعیت ظاهریم خیلی داغون شده. حتی نتونستم کفشام رو تمیز کنم. برای رفع تکلیف یه چیزی میپوشم و از خونه میزنم بیرون. ازون طرف دخترای دیگه مثل شرکت کننده های عشق ابدی رو که میبینم خیلی تعجب میکنم. چرا هیچ وقت موهام رو رنگ نکردم؟ چرا موهام همیشه یه مدله؟ چرا هیچ وقت ناخنام رو درست نمیکنم؟ چرا جای جوش های صورتم رو لیزر نمیکنم؟ فهمیدم! چون افسردگی و یکم رفته کنار. از سگ دو زدن و بی پولی و محکوم به فنا بودن دراومدم و تازه میتونم بهش فکرکنم.

 

پ.ن. ۲: این شویی که بالا نوشتم سرگرم کننده ست. یکم از فضای دارک سریال و فیلم سینمایی های ایرانی آدم رو بیرون میاره. کلا دیدن اینکه آدمها برای لباس پوشیدن و ابراز علاقه تحت فشار نیستن رو دوست دارم. زیاد دیدن چنین محتوایی احتمالا باعث زوال عقل میشه. نظر دیگه ای ندارم.


پ.ن. ۳:  اون موقع جنگ و بعدش اعصابم نابود بود. از دست افراد خودمحور و خودراضی اطرافم هم به ستوه اومده بودم. چندبار با سین رفتیم کلاس بوکسینگ رایگان. خیلی خوب بود.به یاری خدا ورزش های دیگه ای رو هم امتحان میکنیم. دفعه ی دیگه که توهین و بی احترامی ببینم با مشت مستقیم میرم تو دهن طرف. وظیفه ی اونی که بزرگش کرده بوده اما من تقبل میکنم.

تابستان عجیب

روی مبل هال نشستم و پتو روی خودم انداختم. صبح شنبه ست و هوا ابری و کمی خنکه. هرچی به دور و برم نگاه میکنم فقط خرت و پرت هایی رو میبینم که از یه هفته پیش جمع نشدن. گردن و شونه ها و کمرم نسبت به دیشب بهترن, ولی هنوز درد و تنش زیادی توشون حس میکنم. هنوز نفهمیدم این احساس درد و خستگی زیاد به خاطر ضعف عضلاته یا pms یا اینکه به سردردم ربط داره. بالاخره از یه جایی باید شروع کنم: ورزش های فیزیوتراپی رو آروم شروع کنم, قرص ویتامین D رو بخورم و کلی کارهای کوچیک دیگه که توی کنترل خودمن.

تابستون خیلی عجیبیه. تقریبا همه آدمهایی که کلی وقت باهاشون در ارتباط بودم برای همیشه یا موقتی از اینجا رفتن. هفته ی قبل پر از خداحافظی بود. هنوز نتونستم کاملا باهاش کنار بیام و در عوض مدت زیادی رو در روز میخوابم. فکرکنم دیروز فقط سه ساعتی غذا خوردم یا فیلم دیدم و بقیه ش رو کامل خواب بودم. برای خودمم خیلی عجیب بود. عجیب تر اینکه هنوز هم خوابم میاد.

امروز میخوام برم سرکار و اگه بشه تمرین کدنویسی انجام بدم. حتما برم حموم و برای یه سفر کوتاه دوروزه آماده بشم. یه جلسه ی کوچیک هم شب برم. مهم اینه که امروز خودم رو یکم جمع و جور کنم و از وضعیت کنونی خارج بشم. بعدش اگه حال جسمی و روحیم بهتر بشه میتونم به کارهای بیشتر فکرکنم. 

خیلی فکرهای جورواجور دارم ولی الان دست و دلم به نوشتنشون نمیره. 

برام آرزوهای خوب بفرستین.

فرصتی برای بودن

این روزها که کار دانشگاهم به حداقل ممکن رسیده, فرصت بیشتری دارم که با خودم و فکرهام تنها باشم. روشهای مختلف رو برای بهترشدن امتحان کنم. با دوست ها و خونواده بیشتر حرف بزنم. به یاد ندارم که هیچ وقت قبلا چنین چیزی رو تجربه کرده باشم.


خیلی روزه که سردرد عجیب غریبی گرفتم. یکم شبیه سرگیجه و احساس سبکی در سر هم هست. امروز صبح دیگه نتونستم تحمل کنم, رفتم دکتر که البته نتونست بفهمه علتش چیه. فقط بهم چیزهای مختلف داد که امتحان کنم تا بتونه بفهمه مشکل اصلی از کجاست. یه احتمالی هم وجود داره که عوارض جانبی قرص ها باشه. خلاصه که امروز با حالت بدبختی نشستم کف داروخونه و داشتم تصمیم میگرفتم چی بگیرم و چی نگیرم. هربار که میرم دکتر یا داروخونه کلی هزینه ش میشه. حس میکنم اینجا به طرز عجیبی میخوان همه چی رو کنترل کنن و با سبک من خیلی سازگاری نداره. بعضی وقت ها هم رفتار کادر درمان منو بیشتر میترسونه. مثلا این دکتر ازم پرسید که ممکنه حامله باشم؟ و من دو روز نگران این قضیه بودم تا اینکه تستم منفی شد. نمیدونم چرا گاهی اینقدر بدبین میشم ولی تصور اینکه تو این شرایط یه نفر دیگه رو بیارم توی این دنیا خیلی نگرانم میکرد. درکل بچه دارشدن رو دوست دارم اما اون لحظه به شدت دلم برای بچه ای که مامانش من باشم میسوخت. نمیدونم چرا گاهی اینقدر دراماتیک میشم.


دیروز دوستام رو به خونمون دعوت کردم. سعی کردم برای چندساعت سردرد مسخره رو فراموش کنم. قرار بود مهمون ها شب بیان و تا ساعت ۱۲ ظهر هیچی توی یخچال نداشتیم (حتی پیاز). ولی با تلاش و کوشش من و سین خریدها انجام شد, غذاها درست شد و خونه هم تا حد خوبی مرتب شد. وقتی مهمون ها اومدن یکم آهنگ گذاشتیم و شادی کردیم. دوستم کلی توی کارهای آشپزی کمکم کرد تا غذاها آماده شد. بازی و سروصدای بچه ها سکوت رو میشکست. واقعا به چنین چیزی نیاز داشتم. شب هم کنارهم فیلم دیدیم. بهترین قسمت دیشب وجود سگ دوستم بود که جلوی پای من خیلی راحت خوابیده بود و نرم و پشمالو بود. واقعا قدردان تک تک لحظه های با هم بودن, مکالمه هامون و لبخندهایی که میزنیم هستم. تجربه های این چندسال بهم نشون داده که این چیزها رو اصلا نباید بدیهی دونست. آدم ها و فرصت ها میان و میرن و هیچ چیز پایدار نیست. و زندگی دقیقا همینه.


دلم برای ایران خیلی تنگ شده: خونواده, فامیل, پارک ها, در و دیوارها, کوچه پس کوچه ها, آدمهای رهگذر و خیلی چیزهای دیگه. پارسال این موقع ذوق ایران رفتن رو داشتم. در حال حاضر یادم رفته که برگشتن از اونجا چقدر سخت بود. لذت دیدار دوباره مجبورم میکنه که فراموشش کنم.


مامانم از یه مادی قشنگ کنار درخت های چنار برام عکس فرستاده. یه ویدیو دیگه هم هست که صدای شرشر آب توش میاد. دوباره یادم میاد که چقدر طبیعیت ایران خاص و قشنگه. با وجود اون همه خشکسالی و گرمای هوا بازم راه رفتن توی اون پارک ها روحم رو نوازش میکرد. یه دوره هایی تو ی زندگیم بود که تنها پناه زندگیم همون درخت ها بودن. دارم به این فکرمیکنم که اگه طبیعت نابود نشده بود و این همه بی آبی نداشتیم طبیعت چقدر زیباتر هم میبود. انگار اینجا یه دنیاست و ایران یه دنیای دیگه. دنیایی که وقتی واردش میشی عظمت تاریخیش رو حس میکنی. انگار همه حس ها عمیق تر و واقعی ترن. باورم نمیشه که مردم ما اینقدر قشنگن. وقتی ایران بودم چندباری رهگذرهای رندوم باهام هم صحبت شدن. حتی برام درد و دل کردن. تجربه ی خاص و عجیبی بود.


شاید برای همینه که درد دور بودن برام اینقدر عمیقه.