اول از همه عذر میخوام که به پیام ها و کامنت ها جواب ندادم. زندگیم اونقدر شلوغ بود که حتی فکر بلاگ اسکای هم به کله م نرسید.
نزدیک دو هفته ست که اومدیم توی خونه ی جدید. کلی چالش ریز و درشت رو از سر گذروندیم. الان شرایط یکم پایدارتر شده ولی هنوز کلی کار برای انجام دادن هست. اصلی ترینش هم خریدن وسایل خونه ست. به خصوص تخت خواب و کشو تا وسایل از کنار اتاق خواب جمع بشه. مبل هم مهمه ولی اولویت اول نیست.
خونه ی جدید رو در کل دوست دارم ولی هرازگاهی روی اعصابم میره. مثلا همسایه ی سمت چپی که یه کوه آشغال توی خونه ش انبار کرده و بین خونه هامون هم دیوار یا پرچین درست و حسابی نیست. حتی یه گوشه ش کوتاهه و همسایه هرازگاهی که کار داشته باشه کله ش رو میکنه تو حیاط و با ماها حرف میزنه. طرف آدم اوکی ای هست. اما توی حیاط احساس فضای شخصی ندارم. قسمت روی اعصاب بعدی هم رنگ و طرح کف خونه ست. و رنگ آبی کابینت ها. همه ی این چیزها حل شدنی هستن اما چندهزار دلار هزینه و کلی وقت میبرن.
هفته ی قبل بالاخره رفتم مصاحبه ی حضوری. یه پروسه ی چالش برانگیز و طولانی بود. دیروز ایمیل ریجکتی رو گرفتم. با انتظارات بالا نرفتم مصاحبه و میدونستم که قسمت مصاحبه ی کدنویسی رو هنوز ضعف دارم. در کل چیزهای خیلی زیادی راجع به محیط اونجا و توانایی های خودم یاد گرفتم. روز بعد از مصاحبه هم کلی گشت و گذار کردم و بهم خوش گذشت. اما باز هم نتیجه من رو خیلی ناراحت کرد و هنوز هم کاملا ازش عبور نکردم. دوست نداشتم کل این تجربه رو توی یه عنوان ریجکتی خلاصه کنم ولی کار دیگه ای نتونستم بکنم. در حال حاضر احساس ضعف زیادی دارم و از روش تمرینم ناامیدم. از اینکه نتونستم به صورت مداوم و برنامه ریزی شده روی کدنویسی وقت بذارم و به اندازه ی کافی خود مصاحبه رو تمرین کنم. از اینکه نمیتونم مدت طولانی روی چیزهای چالش برانگیز تمرکز کنم.
شب ها اینجا خیلی سوت و کور میشه و با توجه به اینکه خونه هنوز وسایلش کامل نیست فقط میرم توی اتاق یا روی فرش یا تشک میشینم و توی لپتاپ میچرخم. نهایتش هم با حال بد یا گریه میخوابم. برای کسی مثل من که تاریخچه ی طولانی افسردگی داشته اینها زنگ خطره و باید هرچه زودتر یه فکری به حالش بکنم.
بیمه ی دانشگاه تموم شده و هنوز نمیدونم شرایط بیمه ی جدید چه شکلیه. دوست دارم بتونم کاردرمانی رو ادامه بدم. بیشتر روی تمرکز کردن و نحوه ی تمرین کردنم وقت بذارم. شاید برای مصاحبه های بعدی آماده تر باشم. البته اگه مصاحبه ای در کار باشه.
هم به اندازه ی کافی خوابیدم، هم غذا خوردم، هم پیاده روی و ورزش.
ولی به شدت خسته ام و بی انگیزه.
احساس تنهایی میکنم. رابطه م با سین حالم رو بهتر نمیکنه. حس میکنم من رو نمی بینه. یا اینکه ابراز نمیکنه.
انگار دیگه حرف مشترکی برای گفتن نداریم. ارتباط عمیقی نداریم.
دیگه نمیدونم چی بگم.یعنی قدرت نوشتن ندارم.
فکرهای آزاردهنده م اجازه نمیدن قدم مثبتی بردارم.این چندروز خودم رو با کارهای خونه و بیرون رفتن مشغول کردم.
اهمال کاریم دوباره برگشته ولی حتی حوصله ی حرف زدن راجع بهش رو هم ندارم.
به خواهرم زنگ زدم ولی گوشی رو برنداشت. کس دیگه ای تو ذهنم نیست که بهش زنگ بزنم.
دارم آماده میشم برای اسباب کشی. دوسال تو این آپارتمان بودیم. به شدت دلم برای این محله و این خونه تنگ میشه. اما بالاخره هرچیزی پایانی داره. البته خونه ی جدید به اینجا نزدیکه و قشنگ هم هست. تازه یه اتاق جدا برای کارکردن هم داره.
هنوز باورم نمیشه که خونه دار شدیم. داستان خونه خریدن ما خیلی طولانی و پرچالش بوده و هنوز هم ادامه داره. این که روی کاغذ home owner باشی ولی هنوز درآمد نداشته باشی به اندازه ی کافی عجیب غریب و پیچیده هست. این مدت بیشتر دیدم این بوده که به سین کمک کنم پولش رو یه جایی سرمایه گذاری کنه. و خب البته همه ی تلاشم رو میکنم که زودتر به درآمد برسم و کمک بدم. اگه هراتفاقی بیفته مسئولیتش با من هم هست، هم از نظر اخلاقی و هم قانونی. شاید راجع بهش بعدا بیشتر بنویسم.
هفته ی پیش روزهای زیادی حال روحی و جسمی خوشی نداشتم. ترکیب استرس جابه جا شدن و خونه ی جدید و همزمان کارپیدا کردن و کارآموزی یه جورایی از پا درم آورده بود. ایمیل مصاحبه هم خیلی دیر اومد و آخرش مجبور شدم ازشون بخوام عقب بندازن. به نظر میاد قبول کردن ولی هنوز جواب قطعی نداده. در نتیجه این فرصت شغلی هم کلا روی هواست.
بعد از چند روز ناخوشی یه سری تحولات درونم اتفاق افتاد و بهتر از قبل میتونم حال خودم رو خوب کنم. این روزا برای کنترل کردن استرسم از خونه میزنم بیرون و مدت طولانی راه میرم. یه لیست درست کردم از جاهایی که میتونم برم و کار انجام بدم. تنوع خیلی خوبی بوده تا الان. آدمهای مختلف رو میبینم و گاهی هم باهاشون هم کلام میشم. یه کتابخونه ی جدید که پیداکردم که محیط خیلی قشنگی داره و در عین حال کاملا رایگانه. این باعث میشه بیشتر رغبت کنم برم بیرون. البته باید برای غذا خوردن بیشتر برنامه بریزم تا پولم مدیریت بشه.
غیر از این حداقل دوبار در هفته هم ورزش میکنم و تاثیر خیلی خوبی روی روحیه م داره. معمولا وقتی فعالیتم بیشتره نیاز به غذای بیشتری هم دارم و این خودش چالش بزرگیه. دنبال غذاهایی میگردم که مدت طولانی تری آدم رو سیر نگه میدارن. فکرمیکنم کنترل کردن هیجان و تمرکز کردن هم خودش کمک میکنه به اینکه به موقع و به اندازه غذا بخورم.
یه رستوران بالکانی نزدیک کتابخونه پیدا کردم که محیط قشنگ و متفاوتی داره. غذاها نزدیک به غذاهای ترکی بودن اما متفاوت. برای اولین بار Cevapi امتحان کردم، یه چیزی شبیه ساندویچ کباب. خیلی ساده بود اما هر کدوم از مواد خوشمزه بود و معلوم بود که با دقت خاصی تهیه شدن. قهوه ترک و باقلوا هم گرفتم که بهترین تجربه ی روزم بود. خلاصه که کلی دست و دلبازی کردم، و برای اولین بار تصمیم گرفتم خودم رو به خاطرش سرزنش نکنم.
اوضاع بدک نیست. شکایت زیادی ندارم.
صبح خیلی زود از زور فکر و گرما و کثیف بودن پریدم بالا و دو ساعتی تقلا کردم تا شاید خوابم ببره که البته نا موفق بود. بالاخره حموم رفتم و با هر سرعتی میشد از خونه اومدم بیرون. حتی دو تا دونات خوردم به جای صبحونه و البته یه قهوه گنده. بعضی روزها باید خودم رو اینجوری بکشونم بیرون و چاره ای نیست. با اینکه بدنم داره فریاد میزنه که برگرد تو تخت و بیخیال همه چی شو. غافل ازینکه یه روز رو کامل در افسردگی و اضطراب و گوشی و فیلم دیدن و اجتناب از زندگی به مراتب سخت تر از وقتیه که یه بخشی از وقتم به کار (شاید) مفید میگذره.
جواب ایمیل مربوط به مصاحبه هنوز نیومده. فردا دوباره به طرف ایمیل میزنم و اگه جواب نداد ولش میکنم. در مرحله ای نیستم که بخوام به یه جواب مثبت دل ببندم و از اپلای کردن غافل بشم. این کارآموزی هم بعد از گذشت چندهفته هنوز خرتوخره و به تمام وقت یا پولی شدنش نمیشه اطمینان داشت. فعلا این چندروز تمرکزم روی تمرین های کدنویسیه که مبحث به مبحث جلو میرم. میخوام یادبگیرم مسیر فکرم رو واضح برای یه نفر دیگه توضیح بدم و قبل از حل یه مسیله براش استراتژی و برنامه داشته باشم.
امشب یه ویدیو راجع به لیست پادشاهای سومری دیدم. خیلی جالب بود و در عین حال ماورایی. سین رو هم مجبور کردم بشینه و نگاه کنه. مغزم دیگه کشش محتوای جدی رو نداره. دوست دارم بیشتر راجع بهش بنویسم ولی خودم خنده م میگیره.
عنوانی ندارم بذارم برای وقایع یه روز معمولی. کاش بلاگ اسکای بیخیال عنوان میشد کلا.
این آخر هفته ازون هایی بود که نه استراحت درستی کردم و نه به کارهای عقب مونده رسیدم. دوشنبه از همین الان شروع شده و اصلا نمیخوام به استقبالش برم.
جنگ دوباره شروع شده و از فکرکردن بهش طفره میرم. نمیدونم کی تموم شده بود که دوباره شروع شده. اما میبینم که سین همچنان صفحه ی خبر رو صبح ها باز میکنه و ناخودآگاه به هم میریزم.
جمعه شب فیلم رها رو دیدم. با اینکه خیلی ایراد داشت اما باهاش خیلی ارتباط گرفتم. بازی پدر خونواده منو به شدت یاد یکی از آدمهای نزدیک بهم مینداخت. فیلم به شدت دارک بود و هرچی هم جلوتر میرفت بدتر میشد. خلاصه که بعد از کلی وقت دوباره ازین مدل فیلم ها دیدم و به شدت درگیرش شدم. نمیدونم این فیلم ها رو برای کی میسازن دقیقا؟ به جز امثال من که عمدا دنبال آزاردادن خودشون می گردن.
امروز صبح با سین یه پیاده روی کوتاه رفتیم. قهوه گرفتیم. سعی کردم راجع به خودمون حرف بزنم و بهش نزدیکتر بشم. دلم میخواد وقتایی که اوضاع بهتره راجع به وقتایی که به اختلاف میخوریم و با هم خیلی کم حرف میزنیم بحث کنیم. به نظر میومد که باهام هم عقیده بود. یکم بیشتر امیدوار شدم.
از اول کارآموزی فقط درگیر تست کردن یه بات بودم و کلی باگ های عجیب غریب توش پیدا شده. فعلا هدف فقط همون تست کردن و ریپورت باگ هاست. دسترسی به کدبیس هم ندارم که ببینم اون تو چه خبره. خلاصه که تا اینجاش چنگی به دل نمیزنه.
یه مصاحبه حضوری گرفتم از یه شرکت خوب. یه کار درست و حسابی و تمام وقت. مصاحبه یه شهر دیگه ست و هزینه ها با خودمه مگر اینکه مصاحبه رو قبول بشم. تصمیم گرفتم برم هرطور که شده. نسبتا هم وقت خوبی برای آمادگی دارم اما استرس نمیذاره تمرکز کنم. یه حس عجیبی دارم که نمیدونم ناامیدیه، سردرگمیه یا صرفا خسته ام.
بعضی وقت ها گیج میشم که اصلا دنبال چی میگردم تو زندگیم.